-
شاید باید باشه...
1394/11/29 22:55
غیرمنتظره مثل تبریک ولنتاین، مثل تبریک سپندارمذگان... + چشمامو میبندم و می خزم زیر لحافم، صدای بارون و باد تو اتاق تمیزم پیچیده و در حالیکه از سرما سگ لرز میزنم، بهش فکر می کنم، به کسی که نیست، به کسی که شاید باید باشه و نیست. به کسی که شاید حقش هست که باشه و نیست. به حرفهای مامان فکر می کنم، به تمام اتفاقات اخیر فکر...
-
خواستگار و داستان این روزها...
1394/11/29 20:08
خب با توجه به اینکه من خواهر بزرگتر از خودم دارم، طبیعیه که تو جریان ماجراهای خواستگار و خواستگاری زیادی قرار گرفته باشم، و از اونجایی که خواهرمم-بزنم به تخته-دختر زیبا روییست، باید خواستگارهای زیادی داشته باشه که البته اینطور نیست، یعنی تعداد افرادی که قصد خواستگاری داشتن کم نبوده، ولی تو خانواده ی ما قانون اینه که...
-
حرفهای 12 شبی
1394/11/29 13:00
بابام همیشه میگه ساعت از 12 که رد شد با مگهان صحبت نکنید.اینکه میگه دلیل داره هااا، همیشه ام ذکر می کنه که به اون مفلوک هم خانه ی آینده هم، این آموزه رو حتما منتقل می کنه، آموزه که منتقل شد دیگه هیچ عواقبی رو پس از ساعت 12 نمی پذیره و دیگه طرف خودش باید عاقل باشه و کاری بهم نداشته باشه:| هر جنگی رخ داد بعد ساعت 12 شب...
-
[ بدون عنوان ]
1394/11/29 02:12
یه داستانایی یه وقتایی اینقدررر بهم می چسبه، که وقتی تموم میشه بر می گردم با هیجانی که خاص خودمه از اول دوباره می خونمش و بعد با فاینلاینر(معادل فارسی هم داره؟!) نارنجیم یه تیک کنار اسم داستان می زنم که یعنی اگه روزی روزگاری فرصتی شد، بدمش به یه آقایی که برام بخونه و با صدای مردونه به داستان گوش کنم. نمی دونم کیا عین...
-
یک پست ازدواجی و یک توصیه به آقایون مجرد!
1394/11/28 16:56
نه اینکه فکر کنید من یکی از اون کشته مرده های ازدواج سنتیم، خب نه معلومه که نیستم، اما ترجیحش می دادم چون اینجوری خودم تو حاشیه بودم و دیگران تصمیم گیرنده ی اول! یعنی از اونجایی که هیچ وقت بلد نبوده و نیستم که حرفهای مهمی با خونواده م بزنم، ترجیح میدادم اونا حرفای مهم رو با من بزنن... هیچ وقت نفهمیدم چطور باید به...
-
از سری اتفاقات حال خوب کننده...
1394/11/28 15:58
دیدن کاملا" ناگهانی این پست... از این وبلاگ http://daddy-long-legs.blogsky.com و جواب این کامنت... و دونستن اعداد مورد علاقه م و اعلام آیپیم! و خوندن یه کتاب نارنجی زیر لحاف رنگی رنگی و آماده گذاشتن دفترت برای یادداشت جمله های دوس داشتنی کتاب، راستی اون میم زیبا رو کردم نشونه ی کتاب:) و دیدن اتفاقی این پست...
-
ما هر دو درگیر یه احساسیم...
1394/11/28 00:27
یهو صدام کرد و گفت مگهان مگهان من دچار یه مرض جدید شدم. اینکه همش احساس می کنم باید یه کار مفیدی انجام بدم، عمدتا علمی! وگرنه حس می کنم عمرم داره هدر میره!!!!! (من مدتهاست به مرضش آشنام،منتهی خودش تازه کشفش کرده) --- امروز داشتم فکر می کردم، دیدم اتفاقا منم دچار مرض جدیدی شدم! اینکه اگه شبی بیاد و من حداقل20 صفحه کتاب...
-
از آرزوهای دست نیافته ی بابا...
1394/11/27 14:06
یکی از آرزوهای بابام این بود که وقتی بزرگ شد رفتگر شه، هنوزم وقتی رفتگرها رو تو سطح شهر میبینه از ته دلش آه می کشه و میگه واقعا کی از اینا بیشتر زحمت می کشه؟ + منم بچه بودم به تبعیت از بابا می خواستم رفتگر شم، علاقه م به رنگ لباس نارنجیشونم بی تاثیر نبود البته! گرچه تا اینجای زندگی هیچ رقمه موفق نبودم مثل بابام و ای...
-
از آرزوهایی که هیچ وقت برآورده نشدن و احتمالا نمی شن.
1394/11/27 02:49
دلم یه اتاق می خواد، پر از کتاب، همشون مال خودم باشه و مطمین باشم از کفم نمیرن هیچ رقمه... دلم یه چمدونم می خواد، پر از سوغات، که یکی فقط برای من خریده باشدشون، شاید یه روزی برای یکی این کارو بکنم، اما می دونم کسی اندازه ی خودم دیوونه نیست که چنین کاری برام بکنه دلم اراده ی قوی می خواد و شروع خوندن درسهای رشته ی مورد...
-
26 بهمن ماه 93 و یک ایضا از آن روز در سال 94
1394/11/26 15:21
پارسال در چنین روزی هوا درست به همین قشنگی بود، همینقدر ملس... امروز که آقای همکلاسی اصرار می کرد برسونتم بهش گفتم حالم خیلی خوبه و دوس دارم تنها باشم و قدم بزنم. خندید گفت ما مردا وقتی خوب نیستیم می خوایم تنها باشیم، شما خانوما خیلی عجیبید از همه بدترش اینه که هرکدومتون یه جورید. دوس داشتم بهش بگم واقعا هرکدوممون یه...
-
ارباب حلقه ها!
1394/11/25 21:22
از خدا که پنهون نیست، از خلق خدا چه پنهون، من عاشق انگشترم، خصوصا اگر برلیان باشه، در کل بر خلاف دخترکهای امروزی اصلا اهل بدلیجات نیستم و اهل استفاده از طلاهای گنده هم ایضا، سخت هم چیزی پیدا میشه که رینگ نباشه و دخترونه باشه و با جیبم همخونی داشته باشه و... خلاصه دست به دامان پیج های اینستاگرام شده بودم که خدا بخواد...
-
بس که به دادم نرسیده کسی، آمده ام تا تو به دادم رسی...
1394/11/25 16:51
فکر می کردم بابالنگ درازها اصلا ندانند ولنتاین چیست! اما زهی خیال باطل که او خوب می دانست، امروز پس از مدتها برایم دوباره نوشته، هیچ واژه ی رمانتیک گونه ای در آن نگنجانده، خیالتان را از بابت ماجراهای عشقی راحت کنم. هیچ اثری از علاقه و عشق در آن نبوده، فقط جهت یادآوری مساله ای برایم نوشتند. و یک تبریک خالی از احساس هم...
-
:دی + 2 new picsss
1394/11/24 14:56
-
:)
1394/11/24 13:43
همانا باید جایزه ای ویژه در نظر گرفت برای خوانندگانی که کامنتها را می بندیم، ایمیل می فرستند. 10دقیقه وبلاگ مسدود می کنیم سه عدد پیام کجایی؟! نگرانیم دریافت می کنیم، شاهکارهایی هم هستند که می خوانند و حال بدمان را تحمل می کنند در سکوت و اصلا برای تک تکتان باید جایزه ای بس ویژه در نظر گرفت و چون بنده دستم کوتاه است از...
-
امروز یه روز تازه ست.
1394/11/23 15:36
چشمامو باز کردم حس کردم کتک خوردم تو خواب، یه کم زمان برد تا بتونم روی تختم بشینم. چشمام می سوخت، خواستم آب دهنمو قورت بدم که دیدم نمی تونم و فهمیدم سرماخوردم، این همه فشار عصبی رو نمی تونه بدنم تحمل کنه، هرچند که پرتقال خونم تامین باشه و ویتامین سی به مقدار کافی به بدنم برسه بازم یارای مقاومت نداره این بدن از وقتی...
-
جهت تلطیف فضا
1394/11/22 13:12
قول داده بودم برای عوض کردن حال و هوای وب عکس کادوهامو بذارم و قصد داشتم عکسی از تولدمم بذارم که هرچه فکر کردم چطور باید شناسایی کنم خانم ها رو به نتیجه ای نرسیدم فلذا منصرف گردیدم؛) خاموشا و بی وبها هم دل دارند و اینها... خب اول از همه می خوام بهتون یه پیج معرفی می کنم، لطفا تو اینستاگرام لیقه رو فالو کنید، ایشون...
-
جاش چی بخورم حالا؟
1394/11/21 18:43
کشف کردم وقتایی که غمگینم بیشتر از همیشه میل به خوردن مهر و خاک دارم، فکر می کنم سه ماهی میشه که ترک عادت کردم.
-
نیمی از ما از باران می ریخت، نیمی از ما از باران می خواند
1394/11/21 18:12
تو یک سال گذشته هربار احساس کردم دلم می خواد با کسی حرف بزنم بدو بدو اومدم و حرفامو در قالب کلمات تایپ شده چپوندم تو وبلاگم، سبک می شدم اینجوری و لازم نبود هرچی تو ذهنم میگذره اطرافیان-حقیقیها-بدونن، از این رو اینجا برام محل آرامش بود، نقطه جالب ماجرا اینجاست که من حالا خیلی بیشتر از پیش حرف دارم، یعنی خیلی خیلی حرف...
-
ماهی#گاه نگار# جوجه و کوسه
1394/11/21 13:47
دوستای زیادی از احوالات ماهی عزیز پرسیدن، باید بگم حالشون خوبه و در صحت و سلامتن، نیاز به تنهایی داشتن گویا و بهتر که بشن بر می گردن. + شرمنده م که بی انرژیم برای جواب دادن به ایمیل ها و کامنتهاتون، شرمنده م که پست قبل رو پاک کردم، ازتون ممنونم که دور و برمید. همین
-
مریم و شراره هایی که نارنجی براشون یادآور منه:)
1394/11/20 19:00
تو پست رنگ رنگی از نارنجی ها نوشته بود، مریم نامی با دیدن اون پست یاد من افتادن و لینکشو برام گذاشت... اینجوری بود که من فهمیدم من و مامانم علاوه بر 69ی بودن_من شمسی و مامان میلادی_هردومون نارنجی هم هستیم... + حتی اون هم نارنجیه، میبینید؟ بی دلیل نبود که پرتقالم صداش کردم.
-
از تولد تا ماجراهای ازدواجی...
1394/11/20 13:13
نمی دونم یادتون بیاد یا نه؟ ولی یه روز که با بچه های کلاس آلمانی رفته بودیم رازقی بچه ها شروع کردن به کف زدن و تولدت مبارک خوندن برای من و آقای پیانیست هم برامون نواخت، منم به شدت گریزون از کانون توجه جمع های گنده بوده و هستم و خب رنگ پوستم از گندمگون روشن به قرمز! بدل شد. دیشب ساعت 7 برنامه داشتیم با دوستای خواهرم_که...
-
بی عشق نگشاید گره...
1394/11/19 13:36
یادمه تولد امام جواد به مامان گفتم بیا بریم مسجد محلمون، مامانم راضی شد. دوتایی رفتیم و حاج خانوما انواع حلواها و آجیل های مشکل گشا رو چپوندن تو دستمون:دی ما هم شیرینی برده بودیم که گفتیم با چای سرو کنن، حالا ایناش صرفا جهت تجدید خاطره بود، یه دوستی داشت از تولد امام جواد می گفت و اینکه اصلا روا کننده ی حاجات دنیویه،...
-
به یک اتفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم!
1394/11/18 14:05
حو صه له ام خییی لی سر رفته! + فکرش را بکن چندین ماه بود دلم عشق نخواسته بود، در آستانه ی ولنتاین باز عجیب احساس تنهایی می کنم. اه... دلم می خواست یک پرتقال خوشمزه هدیه می گرفتم از خدا و یک روز شیرین را سپری می کردیم و بعد پر... پرتقال برود و من هم بروم دنبال زندگی بی عشقم و ادامه راه را طی کنم. + دلم برای اردیبهشت 94...
-
تو در من
1394/11/18 02:22
-
عطر نارنج های افتاده روی سنگ فرش...
1394/11/17 02:22
آهنگ پق از سلندیون پلی شده، باد گرم از نیم ساعت پیش شروع به وزیدن کرده... شن هایی که تو هوا پخشن تو چشمم میرن، حالا بیشتر از 2 3 ماهه که لب به خاک نزدم، ناخبر خاک وارد دهنم میشه و چشمهام رو از طعم خوشش می بندم، اما نه... دیگه انگار خاک اینجا برام خوشمزه نیست. برگ های ریز و درشت تو هوا پخشن، زباله ها ایضا...نارنج ها تک...
-
:|
1394/11/16 15:06
یه وقتایی هم لازمه به خودت توضیح بدی الان ظهر جمعه ست و نه بعد از ظهر جمعه پس دلیلی برای گرفتگی دل نیست، اگه نفهمید پس گردنی بزنی بهش و بگی وایسا حالا عصرشم میاد و میبینی!!! + :|
-
یکی بود، یکی نبود.
1394/11/16 13:00
بهش گفتم باهات قهرم، بهت زده پرسید چرا؟ گفتم چون وقتی اومدی خواب بودم، وقتی اومدی نبودم... گفت تو نبودی، تو خواب بودی و اون وقت با من قهری؟ گفتم قهرم چون وقتایی که بودم نیومدی و وقتایی که بیدار بودم هم، آه کشید و گفت راست میگی...حق با توعه! از این منظر بهش نگاه نکرده بودم. زندگی همش تفاوت نگاه هاست، همش... + میشه بیای...
-
وقتی از مرگ فرار می کنی...
1394/11/16 03:28
تو خونه هیچ کس یادش نیست، اما من یادمه که چند سال پیش در چنین شبی، تو همین ساعت ها داشتم با مرگ مبارزه می کردم، من پیروز شدم و به دنیا برگشتم. پس امشب یادآور یه شب خوبه، یه شب خیلی خوب که خدا بهم فرصت زندگی دوباره تو دنیاشو داد...
-
بیا نباش...
1394/11/15 22:29
علی وحدانی - از کتاب بیا نباش + کتاب کش رفته از کتابخانه ی دیگران:) خوانده شده، در عصر پنج شنبه
-
سلیقه ی تو، تو اتاق من...
1394/11/15 16:42
با مشورت رفتم و کادوی مامان رو عوض کردم... خیلی غصه داشت دلم دوس نداشتم برم عوضش کنم حالا که به سلیقه خودش برام چیزی خریده، آخه هیچ وقت تنها خرید نمیره و اصرار داره که سلیقه م خوب نیست. خلاصه پا رو دلم گذاشتم و ترجیح دادم یکی بهترشو بخرم، در نتیجه رفتم کادو رو تغییر دادم، یک عدد فرش بود کادوم، که به سلیقه ی خودم و با...