این روزا حسابی ذهنم درگیر جشنه، جشن مختصری که قراره بعد از محرم و صفر برگزار بشه…
روزی که دوست داشتم تو یکی دو تا جایی که میخواستم پر شده بود، انتخاب فعلیم یه باغ کوچیکه(دوست ندارم تالار باشه و شبیه عروسیهای همیشگی باشه، چون قرار نیست برقصم و خیلی هم تو فکر و نگرانم که قراره همهچیز چطور پیش بره و مهمونا چجوری سرگرم شن)
میدونم که باید شل کنم و سعی کنم خوش بگذرونم، تلاشم رو میکنم.
————
چیزی که در مورد خودم میتونم بگم اینه که بینهااایت روی رفتارهای نامزدم حساسم، اگه حس کنم با کمال میل و رضایت برای چیزی هزینه نمیکنه ترجیح میدم حذفش کنم. با اینکه تا امروز اصلا برای انجام کاری نه نیاورده، اما احساس قلبیم اینه که آنچنان هم خوشحال نیست که قراره اینقدر هزینه کنه…
یا شایدم هست و یه آدم درونگرا اصولا کاری بیشتر از این نمیکنه
———-
یکی از چالشهایی که تو زندگی مشترک پیش میاد و شاید آدم زیاد بهش فکر نکنه چطور خرج کردنه، من زیاد بهش فکر کردم و روش حساس بودم، انتخاب اشتباهی هم نکردم به نظرم… اما اگه کسی بخواد ازدواج کنه از اونجایی که خودم بعد از نامزدی در این مورد تجربههای بیشتری کسب کردم دوست دارم باهاش به اشتراک بذارم. اگه آدم خجالتی، حساس/زودرنجی هستین روی این مورد خیلی خیلی زیاد وقت بذارید. من درحال حاضر شاغلم و اصلا انتظار ندارم کمک مالی بهم بشه اما اگه شاغل نیستید پیشنهاد میکنم چند برابر یه آدم شاغل حساس و دقیق باشید روی رفتارهای مالی پارتنرتون…
———-
ما هم قراره فردا روز جمعبندیمون باشه، اینکه چطور جشن رو برگذار کنیم، چطور مدیریت مالی کنیم و با چه کسایی قرارداد ببندیم و الی آخر… امیدوارم به خیر بگذره و زیاد اذیت نشم این روزا، متاسفانه باید بگم اونقدر که فکر میکردم راحت و قشنگ نگذشت برام این روزا، دیرتر از جزییات و چرایی سوتفاهمها و … مینویسم اینجا شاید به درد کسی خورد:)
خیلی دوستتون دارم، هم شما و هم بلاگاسکای رو، ازش ممنونم:) از شما خیلی ممنونم که حتی وقتی چندین روز نیستم میاین و برام پیام میذارین… خیلی خوبین
همین
به مدت دو سه شبه که کارمون مثل گذشته زیاد شده و من شدیدا از بیخوابی رنج میبرم، منم که عاااشق خواب… الان که بیدارم و خوابم. نمیبره شدیدا از دست خودم دلخورم:))
این چند روز اتفاق خاصی نیفتاده جز اینکه من ظرف غذاخوری(ست بشقاب اینا) خریدم، جمعه رسید دستم و با کلی ذوق بازشون کردم و نگاهشون کردم،ظهر پسر اومد دنبالم و رفتیم خونهشون ناهار(کلا روال خونهشون اینجوریه که جمعهها مامانش ناهار درست میکنه و بچهها دور هم جمع میشن، پسر یه خواهر و یه برادر داره، خواهرش مجرده اما جدا زندگی میکنه)
قبل اینکه بریم خونهشون ظرفا رو بردیم گذاشتیم تو خونه و بعد رفتیم… خونه انقدر خالی مونده و انقدررر توش خاک هست که نمیدونم تمیز میشه یا نه، سرامیکش هم از اول بد و داغون بود حالا خاکم گرفته یجوری شده:)) بگذریم، من هر وقت خریدی میکنم میبرم میذارم اونجا که سر فرصت بریم دوتایی باز کنیم و ببینیم، پسر هم سعی میکنه ذوق نشون بده از دیدن کاسه بشقاب:))) بعید میدونم واقعی باشه اما من به همین الکی ذوق کردنش هم دلم خوشه
اتفاق جدید دیگه مستقیم به من ربط نداره ولی ذهنم درگیرشه یه مشکل مالی خیلی عجیب بود که برای شوهر خواهرم پیش اومد و مجبور شد خیلی با عجله ماشینش رو بفروشه… عجیبهو واقعا باور کردنی نیست برام، اما پدرش یه مبلغی بدهی داشت و با اینکه زمین و یه سری چیزا برای فروش داره اما چون عجله داشتن تنها راه رفع و رجوع کردن ماجرا همین فروختن ماشین بود.
امیدوارم این روزا بگذره و روزای بهتری بیاد.
+ این هفته به خودم قول دادم کارایی که برای جشن عقد قراره بکنم رو بنویسم و کمکم پیگیری کنم. کاش یکی بود مجبورم میکرد واسه این کارا… اگه خودم تنها بودم هیچ جشنی نمیگرفتم و خیلی خسته میرفتم سر خونهم:) شاید در نهایت همین کارو کنم.
سوم اردیبهشت بود، صبحش بیدار شدم و رفتم ناخنام رو مرتب کردم. داشتم بر میگشتم خونه به پسر زنگ زدم و گفت انباره… قرار شد منتظر شم تا بیاد و بریم تا پست گلسار، همون زمان یکی از فامیلامون رو دیدم. یکی که وقتی با پسر تازه آشنا شدم ازش حرف زدم و فهمیدم اتفاقی آشنای اونم هست. با هم کار مشترک هم انجام دادن… خلاصه با خانوم و پسرش دیدمشون و بعید میدونم بیشتر از یکی دو بار خونوادگی تو زندگیشون اومده باشن شهرداری قدم بزنن که اونم من رو دیدن:))) ازم پرسیدن چرا تنهایی و گفتم الانا دیگه پسر میرسه:)
—-
شب دوباره حوالی ۱۲ شب حوصلهم سر رفته بود و خوابم نمیاومد، پسر زنگ زد و یه کدی ازم گرفت و گفت نمیای پیشم؟ منم دیدم ماشین نداره با ماشین رفتم دنبالش، ماشین رو که پارک کردم ساعت ۱۲:۴۵ شب کی رو دیدم؟ پسر عمو، دختر عمو و مامانشون که از سینما بر میگشتن:)) خیلی بامزه بود این وقت شب آشنا دیدن اونام پرسیدن این وقت شب تنها اینجا چی میکنی و پسر کو؟ گفتم دارم میرم پیشش و دیگه خدافظی کردیم.
——
رفتم محل کار پسر و نشستم کتاب خوندم، اونم به کاراش رسید تا ساعت ۳ صبح!!! یعنی یهو دیدم ساعت شده سه و ما هنوز نشستیم، حتی یه چیزی هم با هم نخوردیم و کلا بیشتر از چند جمله با هم حرفی هم نزدیم. همش فکر میکنم زندگی مشترک همینه دیگه… یکی باشه زیاد کاریتم نداشته باشه تو کارت رو بکنی و اونم به کارش برسه ولی کنار هم باشین
چمیدونم حداقل باید بگم همین من رو راضی میکنه، دنبال رابطه داغی نبودم تو زندگیم هیچوقت…
——
خیلی دلم میخواد یه کار جدیدی بکنم، به واسطهش درآمد بهتری داشته باشم و یا کاری کنم که آدم بهتری باشم. نمیدونم فعلا فرصت نکردم به هیچی زیاد فکر کنم… :)) اینم تو برنامههام هست خلاصه