-
سوال خانومانه:| لطفا خانوما بخونن فقط
1394/12/18 22:24
مشکل حل گردید دوستان ^-^ ممنانم
-
بابا آمد. بابا با دلهره آمد.
1394/12/18 21:59
قطعا شما دختر بابای من نیستید، پس از نگرانی های دختر بابام هم خبر ندارید، احتمالا شما نمی دونید هفته ای سه بار تا تهران رفتن و برگشتن یعنی چی، یا نمی دونید ماهی سه بار رفتن به زنجان از جاده طارم نفرت انگیز یعنی چی، یا مثلا هر ماهی دو بار تا تبریز رفتن یعنی چی، یا حتی نمی دونید زیر مجموعه ی غیر هم زبان داشتن یعنی چی،...
-
یکی بره بهش بگه امروز روز زنه!
1394/12/18 15:08
مطمین بودم که روز تولدم رو یادش میره، اما یادش بود! به وقتش اومد و بهم تبریک گفت آغاز دهه ی فجر رو و نوشت آنلاین شده که بخواد تبریک بگه. شگفت زده شده بودم که یادش مونده، بس که تو همه ی زمینه ها ازش ناامیدم... تا یادم نرفته بگم، آدمها خیلی خیلی غیر قابل پیش بینی هستن، مثلا تصور من این بود که بابالنگ دراز ندونه روز...
-
از عجایب روزگار
1394/12/18 05:07
اینکه کسی بهم بگه صدات یه ناز خاصی داره:|
-
عجیب ترین معمولی دانشگاه
1394/12/17 22:06
آدم عجیبی بود، نشستم و بهش نگاه کردم، تو نمازخونه ی دانشگاه دیدمش، آخر وقت اومد نماز ظهر و عصرش رو خوند، یهو چشمش به چادرهای این ور و اون ور افتاده ی گوشه گوشه ی نمازخونه افتاد، به قرآن هایی که خاک گرفته بودن و به مفاتیح هایی که نامرتب تو کمد بودن، تک تکشون رو درآورد، خاکشون رو گرفت و مرتب چیدشون تو کتابخونه، چادرهای...
-
نگرانی های احمقانه
1394/12/17 14:01
یه وقتایی تا سر حد مرگ نگران میشم که نکنه هوا سرد باشه، اون وخ پنجره اتاقشو کیپ کنه، گاز پر شه تو خونه و نفهمن و خدای نکرده، زبونم لال طوریش شه! + زیبایی ماجرا اینجاست که من اصلا نمیدونم تو خونشون بخاری گازی وجود داره یا نه...
-
حسرت احمقانه!
1394/12/17 00:06
آمار وبلاگمو دیدم از مدیریت، آخرش 61 بود، گفتم بیام تا عدد مورد علاقه م رو از جایی که شما میبینید ببینم، یهو از 61 رسید به 65:(... + 69 ^-^ 69 ^-^ 69 ^-^
-
معرفی وبلاگ
1394/12/16 23:15
چند وقت پیش، رفتم تو وبلاگی که گویا کسی معرفیم کرده بوده، یا نمی دونم چی، درهرحال اصلا دوست نداشتم اسمم اونجا باشه و حتی نزدیک بود برم بگم اصلا چه رقابتی؟! بله ایشون تصمیم داشتن به وبلاگها نمره بدن، حداقل چیزی که اون روز عایدم شد این بود، اما فکر کردم چه اهمیتی داره؟ حالا باشه اسمم... بعد مدتی حالم ناخوش بود، دوستی...
-
متفاوت ترین 16 اسفند عمرم!
1394/12/16 22:12
با ذوق و شوق فراوان رفتم داخل کتابفروشی بدر، درحالیکه چشمام جیغ داشت از ذوق، به صاحب کتاب فروشی نگاه کردم، گفتم فکر می کنم من اینجا کتاب دارم!!! و گفت مگهااان؟! البته ببخشید که به نام کوچیک صداتون می کنم، چون ایشون اینطور گفتن، گفتم خواهش می کنم و وقتی کتابها رو گرفت سمتم گفت از طرف هانی:)) حس و حال خوشی بود، یه تیکه...
-
زبان آدم از خوشی بند می آید.
1394/12/16 16:24
مثلا یکی از خوانندگان وبلاگت، برایت نوشته باشد چادر نمازی دیده با گلهای نارنجی و دلش خواسته برایم بخرد، اما من که نمی شناسمش، آرزو کرده ای کاش وبلاگی داشت که می خواندمش و دوستش می شدم و می توانسته یک روزی چادر را برایم بخرد و بفرستد. اشک در چشمانم حلقه زده از لطف بی اندازه ش... صبح 16 اسفند است. با لخند و انرژی سمت...
-
مگی کمد ندیده!!!
1394/12/15 22:31
یک ساعت پیش بالاخره پروسه و پروژه ی کمد سازیم به یه جایی رسید، حالا فقط مونده رگالش، منم از همون موقع نشستم رو تختم و زل زدم بهش و ذوقشو می کنم:| بچه مو ببینم چی کار می خوام بکنم؟ آقا برا شوورم ممکنه ذوق کنم یعنی:|||¿ + سه نفر از دوستان متوجه نبودن من از ساعت 4 تا حالا شدن، لازم به ذکره که بنده درست از وقتی آقای نجار...
-
حسرتهای احمقانه...
1394/12/15 12:52
یادم می آید یک روزی که همه دور هم نشسته بودیم من یک بازی راه انداختم با نام حسرت های احمقانه: پرسیدند مثلا چقدر احمقانه و برایشان یک مثال آوردم و همه تشویقم کردند برای به راه انداختن این بازی، قرار بود پسرهای جمع هم در بازی مشارکت داشته باشند که من به عنوان بازی راه اندازنده حق خودم می دانستم که مخالفت کنم، پسرها را...
-
12 شب ها و ماجراهاش:|
1394/12/14 22:56
دوستم شب اینجا مونده بود، من رو تخت خوابیده بودم و اون پایین(به اصرار خودش البته، به تختم عادت نداشت)و تو تاریکی داشتیم با هم حرف می زدیم، بلکه خواب به چشامون بیاد وسط سخنرانی من، یهو با صدای گرخیده گفت : " وای مگی، تو چقدر تو تاریکی وحشتناکی!!!" مگی: من :| وحشتناکم؟!من:|¿ دوستم با تشویش: " خیلی خیلیی!...
-
غروب جمعه بعد دعای فرج باید کمی هم آهنگ گوش کنیم، نه؟
1394/12/14 20:01
این آهنگ رو برای چنین زمانی مناسب دیدم، جمعه ست و البته دلگیر نیست و کمی هم قر داره حتی... نفس نفس از روزبه نعمت اللهی گرامی + http://dl.pop-music.ir/music/1394/Mordad/Roozbeh%20Nematollahi%20-%20Nafas%20Nafas.mp3
-
چه کسی پنیر شما را برداشته است؟
1394/12/14 00:49
دوستان، راحت باشید، خجالت نکشید اگه کسی کتاب مذکور در"عنوان" رو گم کرده! باید بگم تو خونه ی ماست، امروز هر قفسه ای رو که مرتب کردم یک عدد کتاب پیدا کردم با یادداشتی با همچو مضمونی : "تقدیم به مهندس ع.ر که من جانم به فدایش و فلان و بسار!" جان نثارها گویا در دوره ی ده ساله ی طی شده، عادت داشتن این...
-
تکه ای از خوبی خدا...
1394/12/13 23:22
+ تو خیالم که می تونم باهات باشم؟ - خب باشه، قبول می کنم که یک تکه از خیالت باشم. اما توی همین خیال هم، فقط دستم تو دستت، نه بوس، نه کار بد! خب؟ + خب، نه بوس، نه کار بد! فقط عشق و عاشقی... × تو یک احساساتی احمقی! × پس کی میشه که یکی، خوبی خدا رو برام بخونه؟ × قسمتی که زیرش خط کشی شده، انگار از ذهن من نوشته شده.
-
...
1394/12/13 22:23
یکی بره بهش بگه، خب؟
-
اوی قو!
1394/12/13 12:40
امروز کمر همت بستم و رفتم کتابخونه ی بابام رو کمی به آبادی نزدیک کنم، نمی گم آباد کنم، چون نمیشه، چقدر کتابهای عجیب و غریب هدیه دادن بهش و چقدر ما وابسته به کتابامونیم آخه... خلاصه کنم، داشتم لای کتابهای شیمیاییش می گشتم که دو تا عکس پیدا کردم، یه عکس کنار راین که پشتش دوستش یادگاری نوشته بود و تقدیم کرده بود بهش و...
-
یک تعجب معنادار
1394/12/13 01:12
اینکه یه بار لبخندش یعنی تمسخر، بار دیگه یعنی حسای خوب و بار دیگه هم می تونه معنی خیلی ناراحتم بده!!! خب عجیب نیست که علامت تعجبشم معنی دار باشه برام (!) فرستاده میگم این علامت تعجب در جواب اون حرف من بود؟! میگه بله این علامت تعجب، معنیش لذت بود و عاطفه! + اصلا مگه حرف من لذت بخش بود که این(!)معنیش بشه لذت و عاطفه و...
-
هلو هلو
1394/12/12 21:29
تو ماشین بودیم... گوشیمو گرفت دستش، درباره عکسا نظر میداد که یهو پی ام اومد، که یهو اون شکلک بالای یاهو گفت پی ام داری... اومدم گوشیمو از دستش بکشم، نزدیک بود چنگ بگیرمش و از من اصرار که بده بده الان دیر میشه تو رو خدااا بده و از اون انکار که نه باید اول من بخونم و ببینم کیه... پیروز شدم، گوشیمو گرفتم و با هلو هلو...
-
برشی از زندگی من...
1394/12/12 19:40
داشتیم صحبت می کردیم، بهش گفتم قضیه واضحه نمیدونم چرا نمیفهمی حرف منو و بعد سعی کردم برای حرفم دلایل بی ربط و با ربط-!- بیارم و ثابت کنم حرفم درسته... درحالیکه ته دلم می دونستم که حرفا و بهونه هام همش الکیه لیوان های چای رو از رو میز برداشتم و بدون اینکه نگاهش کنم و چشم تو چشم شم باهاش، رفتم سمت آشپزخونه، همینطور با...
-
و روزی که بگویم، عطر نارنجی ات...دلیل من بود.
1394/12/12 14:38
به اختیار نیست واقعا؟ من همیشه ادعام بوده و هست که هرگز عاشق نشده و نمیشم. همیشه همچو ادعایی داشتم... نکنه به اختیار نباشه و نا گه...... + این پست شباهنگ http://nebula.blog.ir/post/743/743-که-عاشقی-نه-به-کسب-است-و-اختیار
-
:دی و :بهمن
1394/12/12 14:19
دلم تنگ شده برای خیلی چیزهای مسخره... مثلا اینکه من بیام و برات بنویسم : " :دی " و تو جواب بدی "دی نه میم، :بهمن! " و من لجم در بیاد که وسط حرف جدیم باز شوخیت گرفته...
-
رمز: 1
1394/12/12 13:29
-
+ توضیح پست قبل
1394/12/12 00:10
اس ام اس داد : سلام خانوم، پارسال دوست، فامیل و آشنا و امسال هیچی جواب دادم : چه عجبی بود امشب، حال شما؟ دورادور پیگیر احوالاتت هستم، کار و بار خوبه ایشالا؟ جواب داد : خوبه، می گذره، شنیدم در شرف فارغ التحصیلی هستی ایشالا به سلامتی و احتمالا به دکتری فکر می کنی و تو این سه سالی که ندیدمت خیلی باید بزرگ شده باشی جواب...
-
آقایون جواب بدن...
1394/12/11 15:58
شما می تونید خانومی رو که تو اقوامتون بوده، حتی دور... اما خب حکم دختر خاله، پسر خاله رو داشتین دوس بدارین؟ و مهم تر از اون شما حاضرین با خانومی که ازتون بزرگتره ازدواج کنید؟ یا گزینه ی ازدواجتون باشه؟ + خانوما شمام اگه نظری دارید بگید، می تونید بپذیرید با کسی که حتی چند ماه ازتون کوچیکتره دوست باشید؟ یا باهاش ازدواج...
-
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.
1394/12/11 14:15
روزایی که دیر از خواب بیدار میشم، روزایی که شبش حالم بده و صبح رو خواب میمونم، برای دور شدن از حس بیهودگی و تهی بودن از درون روزه می گیرم. + روزه ام. + همش دعا می کردم، "الهی روزی نیاد که دیگه دلتنگت نباشم" حالا که فکر می کنم می بینم دعاهامم رنگ استمرار انتظار و دوری داره... + بیت عنوان : ای که یک گوشه ی...
-
یه لحظه از ذوق رفتم اون دنیا و برگشتم!
1394/12/10 14:43
حتی تو خوابم نمی دیدم بتونم با بهترین استاد دانشگاهمون-تو رشته ی خودم- پایان نامه بردارم. اما حالا تو بیداری دارم می بینمش، نمی دونم جواب کدوم کارم بوده... واقعا نمی دونم، دوس دارم از ته دلم جیغ بزنم و ساعت ها تو بارون قدم بزنم و هوای تازه رو ببلعم و فکرای خوب خوب کنم. چرا کتابخونه ی دانشگاه اینقدر زود می بنده؟ خب...
-
یه جوری شده ملت واژه ی هوس رو می شنون یاد من میفتن:|
1394/12/10 00:45
واقعا عمدی نیست، خیلی سعی می کنم تا یکی یه چیزی میگه نگم وای وای چقدر هوس کردم، اما انگار مگهانه و هوس هاش!!! حالا امروز که تو وبلاگ دوستا چرخ میزدم به اینجا رسیدم و یه لبخند پت و پهن توام با خجالت روی لبام نشست:دی فقط در دنیای مجازی این "هوس کردم" گفتن های من شهره نشده بود، که گویا اینجام شده و خودم بی خبرم...
-
چشمهایش...
1394/12/09 17:53
می ترسم یه روزی بچه م ازم بپرسه که عاشق چی باباش شدم و مجبور شم بگم عاشق لحن چشماش و یا حتی انحنای صداش... و از اون بیشتر از این می ترسم که روزی بچه م، از باباش بپرسه که عاشق چی من شده؟ و باباش در جواب بگه صلابت صداش و یا حتی جیغ توی چشمهاش... شاید هم شادابی چهره ش... + برای عاشقی هم دلیل های محکمه پسندتری باید، برای...