-
یک روز دهه شصتی:|
1394/12/09 15:48
به استادم گفتم این مبحث خیلی برام گنگه، دوست دارم بفهممش چون ترم پیشم سعی کردم و نفهمیدم... گفت خب برو فلان کتاب رو بخون، رفتم کتابخونه دیدم کتابشو دارن، اومدم تو سالن کتابخونه هرچی گشتم نفهمیدیم کجاشو باید بخونم. رفتم دیدم استادم تو دفترشه، با اکراه و آروم رفتم داخل، گفتم میشه وقتتونو بگیرم؟ با سر اشاره کرد برم تو...
-
حتی نمی دونم حسم خوبه یا بد...
1394/12/09 13:07
وقتایی که بابام میگه به نمایندگی ازش برم تو موسسه خیریه و یه کارایی رو از طرفش انجام بدم، یه حال عجیبی میشم، یه دلهره ی عجیب و خاص به دلم میفته... امروز و این دقایق یه همچو حالیم، دستام یخه و نمی دونم واقعا چه تصمیمی باید بگیرم، توکل به خدا کردم و دارم راه تازه ای رو میرم. + التماس دعا
-
از سخنان رشید کاکاوند
1394/12/08 23:23
در گذشته رنگ آبی وجود داشته، اما نه به این نام، و واژه ی آبی کاملا معاصره... رنگ هایی که تو این طیف بودن نیلی و لاجوردی خونده می شدن. + نیاین بگین می دونستین که باور نمی کنما:| :))
-
دلتنگی های ساعت 10.14.46
1394/12/08 22:14
و دلتنگی، نه تنها خر است، بلکه گاو نر هم هست. + من یک مگهان سوار بر خر، نه نه، سوار بر گاو نرم در حال حاضر
-
آخه چرا اینقدر خسه ام من؟
1394/12/08 12:12
یادم باشه تا دست از تنبلی بر نداشتم، مادر نشم، شاید یه همسر تنبل شاد، بتونه آقایی رو راضی نگه داره. اما تنبلی برای یک مامان، به نظرم فاجعه ست... متاسفانه من یه دختر تنبلم(حداقل از نظر خودم) و برامم جالبه که خیلی ها نصف من وظیفه به عهده می گیرن و هیچ وقت احساس نمی کنن که تنبل و تن پرور و راحت طلبن! + تک تک ایرادهای...
-
قرار قرآنی (!!!پست ثابت!!!)
1394/12/08 01:13
هو مصور... چند آیه ی منتخب از هفت صفحه ی جزء 9...با هم بخونیم و تامل کنیم. به خواندن آیه های نشان داده شده، دعوتتان می کنم. و ... و درهای توبه اش... و درهای توبه اش... شکر برای آشتی بیشتر این روزها با کتابش. شکر برای وجود دوستانی که بازی وبلاگیشان هم عطر خوش خدا دارد.این روزها خوب می دانم که همه چیز اتفاقیست، هیچ چیز...
-
باران/جمعیت امام علی/ کودکان کار و انتخابات...
1394/12/07 04:27
به دلیل نبود اینترنت نتونستم فیلمها رو به تماشا بنشینم، اما لطفا شما ببینید. امید که اینترنت ما نیز یاری کند. از پست آخر وبلاگ باران... + http://barani-95.blogsky.com
-
هیجانات تخت خوابی!
1394/12/06 22:54
هیچ چیز به اندازه ی خرید پوشیدنی های تختی هیجان انگیز نیست. اصلا به نظرم هرچیزی که کوچکترین ربطی به تخت داره می تونه هیجانات زندگی رو بیشتر کنه، من امروز به زندگیم هیجان بخشیدم. + اگه می خواید به من هدیه ی روح بخش بدید، چادر نماز بدید، اگه می خواید هیجان به زندگیم بدید، ملافه، رو بالشی و پارچه رو تشکی بهم بدید! ترجیحا...
-
حتی دایی بابکم...
1394/12/06 03:19
موهایم را گرفت و از پشت کشید، گفت حالا شد، مگی؟ یک کش بیار موهات رو برات ببندم. گفتم مویی ندارم که، گفت دختر باید این شکلی باشه و اشاره کرد به موهای دم اسبی شده...و من با خودم فکر کردم چرا مردها اینقدر موهای بلند رو دوست دارن؟
-
نذر کرده ام که به قولش عمل کند ^-^
1394/12/06 03:02
من همیشه لجباز بودم، مادرم اینطور می گوید، البته که تاکید می کند آزاری نداشتم، اما حالا زور لجبازیهایم بیشتر شده، بزرگتر شده ام و بهانه هایم نیز بیشتر... فلانی* از آن دست آدمهاست که قولش قول است، از آنها که سرش برود، قولش نمی رود... امروز دخترک دلم، بچه شده بود و بونه گیر، بهش گفتم دلم می خواهد برایم این کار را انجام...
-
خشم مگهان!
1394/12/05 23:20
یکی از راه های به مرز جنون رسوندن من : لباس ها رو بچپونید تو ماشین لباسشویی تا جایی که می تونید حلقومش رو پر کنید، بعد وقتی لباس ها شسته شد و لباس شویی دینگ دینگ کرد که یعنی بیاید منو خالی کنید، جا خالی بدید و امر آویزون کردن اون لباس های چپیده تو لباس شویی رو به مگهان محول کنید. اگه یه روزی از عمرم باقی مونده باشه...
-
64%
1394/12/05 14:46
من، من، منی که حاضر نبودم هیچ کجا با هیچ کس شرط کنم، حتی شرط الکی ها... حالا یه شرطی بستم که اگه اون اتفاق بیفته، باید یه کار گنده برای کسی بکنم، اما اونقدری خوشایند هست اون اتفاق برام، که حاضرم با تک تکتون شرط ببندم و اگه اون اتفاق افتاد، بهتون بگم می تونید بیاید از کمدم لباسهای هیچ وقت نپوشیده م رو بردارید، حتی اونی...
-
ای روح اینجا مست شو، ای عقل اینجا دنگ شو
1394/12/05 12:21
واقعا زشت نیست؟ این همه آهنگ خوب تو دنیا هست و من فقط با شنیدن اسم جواد یساری و صدا و آهنگای قدیمی و خز شماعی زاده یادش میفتم... + از صبح که پاشدم هی آهنگ برکه ی شماعی زاده رو گوش می کنم و با لحن خیلی مسخره ای باهاش می خونم و ضرب می گیرم رو میز + تو اگه با من قری(قهر با لحن خیلی عجیبی عین مدلی که اون تلفظش می کنه) هان...
-
در آرزوی یک بسته آدامس خرسی
1394/12/05 03:37
یهو همین حالا هوس آدامس خرسی کردم، یهو همین حالا وسط کتاب خوندن یادم افتاد نورا قول داده بود یه سال که تولدم برام یه بسته پر آدامس خرسی بخره... اما هیچ وقت این کارو نکرد. + میگم کاش بدونه اینکه به کسی بگم، یه روزی یه نفر این کارو برام بکنه ^-^
-
کتابهای مرجعی که هیچ کس بهشان رجوع نکرده بود...
1394/12/04 21:58
امروز از کتابخونه یه کتاب گرفتم که حدود 120صفحه بود، شروعش همان و سر بلند کردن دو ساعت بعد همان و گردن درد گرفتن همان! رمان هم نبود، به زبان انگلیسی هم نوشته شده بود، ولی اینقدری جذاب بود که نتونم سرمو بلند کنم وسطش حتی... فکر می کردم درک مطلبم ضعیف شده باشه، اما انگار نه و می تونستم بفهمم کلیت ماجرا رو که مهمش همون...
-
دلم می خواد بدونی، راهو چجوری رفتم.
1394/12/04 05:23
همش چار دقیقه مونده تا اذون بگن... منتظرم خدا درو باز کنه، تا تند تند همه حرفامو پشت هم بهش بگم. فکر کنم بعد مدتها آمادگیشو دارم که ازش بخوام کمکم کنه!!!
-
از آرزوهای محال...
1394/12/04 05:11
روزی بشینم تو ماشینت و اون آهنگی که بهت قول داده بودم رو برات بخونم... + تو رو آرزو نکردم، این یعنی نهایت درد... + می ترسم روزی بیاد که خودمو نبخشم برای این همه آرزو که باید می کردم و نکردم...
-
باز هوایی شده ای یار من*
1394/12/03 22:26
امروز که تو دانشگاه و تو کتابخونه نشسته بودم و کتاب می خوندم-107 صفحه خوندم-با خودم فکر کردم چقدر هیجان انگیز بود اگه مثل جوونای 18 ساله دوست پسر داشتم و می اومد دنبالم و دو تایی می رفتیم دور میزدیم و من یه کم ناز می کردم که روزه ام و بدحالم و ... یه لحظه به سرم زد که اگه مورد خوبی دور و برم بود، بهش جواب مثبت بدم....
-
یکی جام وضو بگیره
1394/12/03 21:39
نه آرایش دارم، نه هیچی ولی بازم وضو گرفتن برام یکی از سخت ترین کارای دنیاست. یه وسواس خاصی دارم که دستم خیسه به لباسم نخوره! اینش هیچی، در کل حتی تو تابستون هم حتی وضو گرفتن سختمه:( + یکی جام وضو بگیره، من قول میدم جای سه نفر نماز یومیه بخونم، قبول؟
-
از هر دری سخنی!
1394/12/03 15:01
+ وارد دانشگاه که شدم حالم خوب شد، خیلی عجیبه فکر کنم ظهور نزدیکه! + از خونه تا دانشگاه که کم راهی نیست رو پیاده اومدم، هوا خوب بود، آهنگ گوش کردم و زمزمه کردم. فهمیدم سلیقه ی موسیقیاییم داره به گذشته و حس و حال جوونیم بر میگرده! + یه خانومی جلوی دانشگاه نگهم داشت و گفت خانوم خانوم میشه چند لحظه؟ نمی دونم چرا از بین...
-
رخ دیوانه
1394/12/03 00:00
اگر رخ دیوانه رو ندیدید، حتما ببینید. من دو بار در سینما و یک بار تو خونه همین امشب تماشاش کردم. + فیلم"مردن به وقت شهریور" رو هم غروب دیدم و توصیه ش نمی کنم!
-
یک برادر 164 سانتی....
1394/12/02 23:22
امروز که زنگ زد و در رو براش باز کردم، با هول گفت مگی ببین چی آوردم و مقواش رو گرفت جلو چشام... سرمو کشیدم عقب و گفتم این چیه؟ گفت معلومه که مقوای جنس خوب! اشتمباخ نیستا... فابریانو هم نیست. و به شوخی کوبیدش تو پیشونیم و بعد گفت آخ نشکنه مقوام! گفتم خب میبینم که مقواس بگو برای چیه؟(می دونستم فردا هنر داره، زیست هم...
-
تبریز دوست داشتنی من...
1394/12/02 15:42
اینقدر حس خوبی بهم میده حضور تبریزی ها تو وبم-وسط بغض و آه و اندوه حتی-، احساس می کنم هم وطنام از شهر دومم اومدن اینجا... + دلم بی اندازه برای تبریز تنگ شده و ای کاش پرواز به تبریز لغو نمیشد که من باز می تونستم با یک اراده و کمی هزینه دلتنگیم رو رفع کنم. + شاید یه سفر حالمو بهتر کنه، اما امکان سفر به هیچ جا نیست...
-
اصلا توانایی خاصی هم هست مگه که ایمان داشته باشن بهش؟
1394/12/02 14:51
تا همین چندی پیش معتقد بودم هیچ کس به تواناییهام ایمان نداره و از این بابت دلگیر بودم، حالا امروز اعتقاد خودمم همونه و متاسفانه از این قضیه دیگه دلگیر نیستم. من اصلا توانایی خاصی ندارم و این رو بعد 25 سال زندگی خوب می دونم. راه میرم، غذا می خورم و همه کارهایی که همه ی شماهای دیگه می کنید. و دیگر هیچ... + از نصیحت...
-
هم آغوشی با لحافکم...
1394/12/01 15:53
دنیاست دیگر، ساخته شده برای نرسیدن ها، برای هجران و برای نشدن ها... آدمها آرزوهایت را به باد می دهند، حتی اگر آرزوی کوچک روزت تنها هم آغوشی با لحافکت باشد و دیگر هیچ... + و من در آرزوی یک خواب عصر طولانی اول اسفندی با لحافکم می مانم. + هم آغوشی لحافانه هم حرام است خدایا؟ 25سالم است و هنوز وقت خوابم را باید با تک تک...
-
لحظه ی دیدار نزدیک است...
1394/12/01 13:10
حالا نه که خبری باشه، اما باید به خودمون امید بدیم یا نه؟! باید منتظر اتفاقای خوش باشیم یا نه؟! آقا هانی همنام برادر عزیزم، از اسفند که شبیه پنج شنبه هاست نوشتن، پستی که قصد داشتم صبح تو وبلاگم بگذارم و کارهای خونه موجب شدن به تعویق بیفته و در آخر منصرف شدم. ترجیح دادم یک آهنگ خوب و یک شعر درست درمون بشنویم. و با این...
-
زمان و عمرم پیشکش تمام دغدغه های امروز...
1394/12/01 12:39
ممنون از تک تک نظرهای خوبتان، نمی دانم چرا دچار مرض جدید پست پاک کنی شده ام، باید این روزها را هم طی کنیم... شاید کمی باید فاصله گرفت از بعضی دغدغه ها، مثل همیشه انگار تنها راه حل مساله همان زمان است و زمان...
-
باور کنید من و دختر روسه خواهرهای خونی هم هستیم. باور کنید...
1394/12/01 01:05
در حالیکه لمیده بودیم و نق نق می کردیم، از حوصله ی سر رفته مان به خواهر عزیز گفتیم، گفتن همان و پشیمانی همان! اصلا دختری که کتاب هایش زیر خروار خروار خاک تلمبار شده، لباس هایش نا مرتب و در هم، چپیده اند توی کشوها، و کمدهایش که نگو، و زیر تشک تختش حتی گوله گوله مو و خاک جمع شده باید حوصله اش سر برود؟ اصلا به چه حقی...
-
پیدا کنید پرتقال فروش را!
1394/11/30 16:00
و شاعر می فرماید: " بی تو تقویم پر از جمعه ی بی حوصله هاست..." + دلم می خواد تمام روز رو بخوابم، افسرده هم نیستم، فقط هیجان مثبت می خوام که ندارم دیگه آقا ندارم:| می دونم دقیقا چی باید بشه که حالم خوب شه ها، اما خب نمی دونم چرا نمیشه اونطوری که باید + خدایی زندگیم بی هیجان، بی ماجرا و اونجوری که نمی خوام...
-
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...
1394/11/30 02:00
و تمام حرفهای من که تو این شعر و این صدا و این هنر بی نظیر مهیار علیزاده خلاصه شده... + اگر به صدای علیرضا قربانی و موسیقی سنتی علاقه ندارید، لطفا متنش رو از دست ندید. + http://dl.mymusicfa.org/Music/Alireza-Ghorbani/Alireza%20Ghorbani%20-%20Parde%20Neshin%20-%20%5bMusicFa.Ir%5d%20-%20%28320%29.mp3 اینجا برای از تو...