-
این بار عدد شارژ گوشیم، باعث شد باز یاد تبریک نگفته ات بیفتم.
1395/01/01 17:36
رسم است کوچکتر ها سال نو را تبریک بگویند قبول، اما من سخت منتظرم "او" با تمام چند سال بزرگتر بودنش پیشقدم شود. + وقت تحویل سال بعد از دو روز بیداری محض، در اغما به سر می بردم و هیچ دعایی از سرم نگذشت. وقتی تک تک اعضای عیدی بده خانه مان، عیدیهاشان را دادند از سرم گذشت که ای کاش هیچ وقت از هیچ کس در هیچ زمینه...
-
و آخرین نفس های نود و چهار...
1395/01/01 06:59
شاید همه ی دوست داشتنی ها رفتنی نباشند، اما دست کم 90درصد دوست داشتنیها رفتنیند. مثلا همین نود و چهار عزیز که سرتاسر پر بود از عطر پرتقال اردیبهشتی... خب می گفتم، می بینید؟ من هنوز فرصت نکرده ام یک دل سیر خاطراتم را مرور کنم، آن وقت نود و چهار دوست داشتنی کوله بارش را جمع کرده و می رود که دیگر برنگردد. نود و چهار...
-
اعلام وضعیت آخر زمستونی...
1394/12/29 07:28
از وصف وضعیت زندگی همین بس که بگم یک ربع پیش، پام به اتاقم رسید و حتی نماز صبح آخرین شنبه رو هم تو کارگاه شیرینی پزی خوندم. دیشبش هم سه ساعت خوابیدیم، از حالا هم باید سعی کنم بخوابم تا ساعت 10 که دوباره کار رو شروع کنیم تا غروب...
-
ذکر یا کریم...
1394/12/28 06:01
دم دمای صبح جمعه ست، آخرین جمعه ی سال نود و چهار... با خوابالودگی نمازم را می خوانم و چادرم را روی فرشکم رها می کنم، خودم را به تخت می رسانم، از خستگی روی پاهایم بند نیستم، روزهای آخر سال است و فشار کاری زیاد، خواهر به پشتوانه ی کمک من سفارش قبول کرده و هیچ جایی برای شانه خالی کردن نیست. روی تخت که لم می دهم سعی می...
-
پژمان بازغی و کلک رشتی
1394/12/27 23:40
میگم اینکه پژمان بازغی جان میکروفونو گرفته بود جلو دهنش اصلا قصدش دور زدن و اینها نبوده، صرفا کلک رشتی بوده که حرکت حلالی هم هست. + این شبها که صدبرگ و خندوانه هردو ساعت 11 پخش میشه بنده جدالی دارم با خودم که کدوم رو انتخاب کنم. + اگه فک می کنید بنده به همشهریم رای میدم سخت در اشتباهید! بله :دی
-
نارنجی ترین بژ اتاقم...
1394/12/27 15:37
اسمش نارنجی بود، بخاطر آرامش و هیجانی که بهم میداد و بخاطر رنگ لباسش... هنوز اما اسمش نارنجیه، گرچه لباس دیگری به تن کرده و سعی کرده همرنگ جماعت اتاقم بشه، اما برای من هنوز نارنجیه و عکس از همین حالاش...
-
یه روز یه رشتیه...
1394/12/26 17:56
بارون منو یاد اتفاقات خوشی میندازه، اوم...:) یه رشتی نباید با دیدن بارون یاد چیزی بیفته، چرا که اینجوری خیلی خیلی وقتا یاد اون چیز میفته! باز جای شکرش باقیه که من یاد اتفاقات خوش میفتم با دیدنش... ماجرای زندگی من شده ماجرای اون یارو که میره پیش دوستش میگه فراموش کردم، بالاخره فراموشش کردم!!! و دوستش تبریک میگیره و...
-
نذر حضرت زینب و اجابتش...
1394/12/26 17:24
گفته بودم که از خدا چیزی را خواستم، با نذر و نیت نزدیک تر شدن بهش شروع کردم، نذرم کنار گذاشتن یکی از گناهانم بود، که بارها تلاش کرده بودم کنار بگذارمش و هر بار با شکست مواجه میشدم، ناامیدانه از خدا خواستم کمکم کند گناهم را تکرار نکنم و بعدتر که لایق رسیدن به آن چیز!(نه به شخص!) بودم حاجتم را روا کند، نرمش خوبی با خودم...
-
رمز: 1
1394/12/26 16:40
-
میز آرایش مگی :-"
1394/12/26 02:25
خب امروز غروب حالم بدتر شد، نرفتیم باغچه، کلی خرید کرده بودیم که همشون موند. هم من مریض بودم و هم بابا تا دیروقت کار داشت و هم خواهرم سفارش داشت و هم عمه م اینا فردا عازم بودن و ... از سر صبح اومد که کارای خونه رو تموم کنه و هی استرس داد بهم که کارا تموم نمیشه و خونه کثیف میمونه و به کارام نرسیدم و ...و ناگفته نمونه...
-
تحویل نمی دهم من امسال را
1394/12/25 11:47
"امسال پر از خاطره های من و توست تحویل نمی دهم من امسال را" ... + می خوام اینو برای بابالنگ دراز بفرستم، اما نگرانم که برداشت بدی کنه، ولی خب باید اعتراف کنم از بهار تا زمستون 94 دلخوشیم بوده و چه و چه، حتی اگر خودش ندونه، که نمی دونه... و برام مهمه، حتی اگه خودش ندونه، که بی شک نمیدونه. دلم می خواد بدونه که...
-
در جستجوی مکانی آرام...
1394/12/25 10:51
وضعیت جسمیم داره بدتر و بدتر میشه، چشمهام به سختی باز می مونن و یک ریز عطسه می کنم، سوزش گلوم داره بیچاره م می کنه و نفس کشیدنمم با زحمت اتفاق میفته. تو این حال بد مجبور بودم اتاقم رو هرجوری که هست تمیز کنم، چون امروز نوبت طی و گردگیری اتاق ها بود. شابانو از اتاق خواهرم شروع کرد و منم اومدم تو اتاقم و رو تخت افتاده و...
-
دامن کوتاهم آرزوست ^-^
1394/12/24 21:18
دلم یکی دو تا دامن نخی پنبه ای می خواد، که قدشون یه وجب باشه. دلم دو سه تا لباس لوس دخترونه می خواد، از اونا که آدم روش نشه تو خونه راحت بپوشه:| دلم شلوارکای یه وجبی جین و نخی و اسپرت ورزشی هم می خواد. + شماها دلتون از اینجور چیزا نمی خواد؟
-
راز تنها لباس نوزادی موجود در کمدم...
1394/12/24 16:53
تهران که بودم، تو فروشگاه ال سی یه لباس نوزادی دیدم که به دلم نشست، شبیه یکی از لباس های خودم بود. برای اولین بار در عمرم لباس نوزادی خریدم، امروز که منتقلش کردم به چوب لباسی و بعد تو کمدم، یهو چشمم خورد به قیمتش... تا چند ثانیه خشکم زد بود. میدونم همش اتفاقه ها، ولی خب چرا این اعداد همش سر راه منن؟ دهه...
-
ایمیلهای خوفناک بابالنگ دراز
1394/12/24 12:05
یک باری هم ایمیل داده بود: "چجوری پاشویه می کنن؟" "فقط باید یک پارچه ی خیس کشید روی پاها؟" + سرما خورده بودم، مثل حالا... تب داشتم و لبهام اناری بود، مثل حالا... + گاهی دوست مکاتبه ایت که هیچ نمی شناسیش میتونه بهتر از هر تب بری عمل کنه:)
-
من و همسایه ی فامیل
1394/12/23 23:31
کامواها رو پخش زمین کرده نشسته بودم و فکر می کردم برای اینکه به فرشکم(فرش کوچک!)بیاد، باید سرمه ای هم می خریدم. در زد و اومد تو : اون: وااای چه کامواهایی! به به... خیلی قشنگن چقدر زیاد من: نه زیاد نیست، یه حساب کتابی کردیم دیدیم اینقدر می خواد حتما اون: خیلی قشنگه... رو به مامانم، دختر اینو براش دو نفره بباف! مامان:...
-
خوشبختی یعنی...
1394/12/23 18:28
کمدت واسه ی همه ی لباس ها و کفشهات جا داشته باشه... + اندراحوالات خانه تکانی عیدانه + عکس از اوایل مرتب سازی کمد، نصف وسایل روی تخت منتظر مرتب شدن هستن... قسمت پشت رگالم اینه، جلوی اینهام دو ریف لباس می مونه:)
-
دریا، اولین عشق مرا بردی... دنیا، دم به دم مرا تو آزردی
1394/12/23 17:45
هفت ساله ام، شهریور شده و باید راهی خیابان ها شیم برای خرید مدرسه، مغازه ها پرند از کیف های صورتی و رنگی رنگی، پرند از کتونی های بلا یا یک همچو چیزی که آن سالها مد شده بود و رنگ سبز و زرد قشنگی هم داشت. دست در دست مادر و پدرم از کنار مغازه ها می گذریم، از کنار تمام رنگ های قشنگ و چشمگیر مغازه ها... مادر و پدر شانه...
-
وقتی میگه خودت رو ببوس و من رو با هزار و یک رویای محال تنها میذاره...
1394/12/23 17:12
"گونه ات رو ببوس، از طرف من..." + و تمام خواسته های من از خدا، به غیر ممکنی جمله ی بالا بودند.
-
چند قدم تا خونه ی خدا...
1394/12/22 21:07
هانی جان را بردم دم کلاسش، بعد کلی در مطب نشستن، دلم کمی پیاده روی خواسته بود. کیفم را برداشتم و به تک تک مغازه های خیابان کودکیم نگاه کردم، فرزاد خان را دیدم، همان سوپری محل که آن زمان ها فکر می کردم چقدر بزرگ و آقاست و حالا می دانم فقط 10 12 سال از مگی بزرگتر بود. مغازه ی آقا مرتضی مشر.وب فروش حالا بسته شده، نمی...
-
کردستان
1394/12/21 23:51
داشتیم خداحافظی می کردیم که گفت مگی؟ فردا میرم کردستان و پرسیدم کردستان؟! گفت هوم، اتوبان کردستان و من حس کردم که دستم یخ کرد، بهش گفتم برو باید بهت خوش بگذره، روی پل عابرشم برو و یادم کن. نگاهم کرد و دستمو فشار داد و گفت بازم میریم، قول... اما این بار همه چی فرق می کنه، مطمینم بیشتر خوش می گذره!
-
رمز: 1
1394/12/21 02:43
-
در هیچ سر خیالی، زین خوب تر نباشد.
1394/12/21 02:09
میاد و ازم می پرسه: " کسی تو زندگیتونه؟ و من جواب میدم: بله شما!" و بعدتر ازش می پرسم: " شما چجور مردی هستین؟ و اون جواب میده: باب طبع شما!" + برگرفته از دیالوگی مشابه در کتاب"خرده جنایت های زناشوهری" + تاترش گویا قوی بوده، من اما ترجیح میدم به کرات کتابش رو بخونم و تصویرش رو توی ذهنم...
-
اینجا، رشت، خانه ی کنتاکی نشستم برای ناهار
1394/12/20 14:58
دیشب میز خونمون ^-^ و اگه خدا بخواد عکس از میز غزفه ی نمایشگاه شیرینی عیدمونم میذارم:دی (سعیمون رو کردیم که اصلا نفروشیم و فقط سفارش بگیریم! با این همه تنها غرفه ای که فروشش خوب بوده ما بودیم:| حالا اگه مایل بودیم همینجا بفروشیما، امکان نداشت چیزی فروش بره:دی) امیدوارم که همه فروششون خوب و عالی باشه... اینجا سودش به...
-
سر سجاده ی نماز صبح...
1394/12/20 05:17
-
خوابمه!
1394/12/20 03:31
نیم ساعت از سه شب گذشته و ما شدیدا در تکاپوی بسته بندی شیرینی ها و حلواهای عیدیم، خمیازه و آیکون کش و قوس دادن به بدن... اینم سند،، گوشیمم تو شارژه تازه... میام و براتون عکس می ذارم از خوشمزه های رنگی رنگی :)
-
بابالنگ دراز و خط قرمز
1394/12/19 22:43
هرگز فکر نمی کردم حرف زدن از بابالنگ دراز، روزی از خط قرمزهام بشه... اما حالا شده، ترجیح میدم نصیحتی در این باره نشنوم و تکرار می کنم هیچ تاکیدی نشنوم. + می دونم، و مطمینم که شما همه تون خیرم رو می خواید. ازتون ممنونم که براتون مهمم و ممنونم که خط قرمزهام رو جدی می گیرید. + رابطه ای که بین ما هست اصلا عاشقانه نیست،...
-
ماجراهای من و دکتر کاف!
1394/12/19 18:53
امروز همکار خواهرم دفاع داشت، خواهر زودتر اومده بود خونه که شیرینی های نمایشگاه رو آماده و کم کم بسته بندی کنه، من و دوستشم کمکش می کردیم، (دوستش چند شبیه که پیشمونه) دیگه ساعت 12 با یه بسته باقلوا رهسپار راه علم شدم!!! یه چرخی تو دانشگاه زدم و بعدش رفتم میعادگاه عاشقان!:| نشستم و کتابی که آقا هانی بهم هدیه کرده رو...
-
اون میگه این بازی برای تو دو سرش برده، اما خودم معتقدم دو سرش باخته...
1394/12/19 13:07
شرط کرده بودم که اگه اون اتفاق خوب نیفتاد، بخاطر کم کردن غصه ش برام یه عطر یا یه ساعت مچی بخره... من میگفتم مطمینم که اون اتفاق نمیفته و اون میگفت مطمینه که اون اتفاق خوب میفته و مصر هم بود. حالا که چیز زیادی به اردیبهشت نمونده، کم کم دارم باور می کنم که اتفاق خوبی که منتظرش بودم هیچ وقت رخ نخواهد داد و اینجوری ،من...
-
من در پی خویشم، به تو بر می خورم اما...
1394/12/19 03:44
یهو عین بچه ها ایستاده بود و بهم نگاه کرده بود و با چشمای همیشه مستاصلش گفته بود: تو همیشه سر راه منی، چرا هرجا که تو هستی سر راه منه؟! دلم می خواست بهش بگم شاید برای اینکه باید بدونی من محل گذرم، من ساخته شدم برای رد شدن... که تو از کنارم رد شی و رد شی و رد شی... که من آدم موندنت نیستم انگار و نباید باشم و ... + کمی...