-
دوس داشتنی فراموش کار
1394/11/04 15:07
بهش گفتم قراره منو ببری یه جایی یادت هست؟ گفت یادم هست که قرار بود ببرمت یه جایی ولی اونجا کجا بود رو نه!!!
-
خرید سهام یه جایی مثلا
1394/11/04 12:49
دوستان شما اگه یه مبلغی پول داشتین، چی کارش می کردین که هم خرج نشه؟ هم پس انداز باشه و هم سود داشته باشه؟ به چرخه اقتصاد کشورم کمک کنه حتی همون یه ذره:دی + کسی تو خرید سهام میتونه کمکم کنه؟ چجوریاس اصلا؟! + لطفا اگر کسی میدونه بگه، اگر نه هم نیاید بگید ما نمی دونیم. سپاسمندم؛)
-
حاشا مکن دل را...
1394/11/04 11:38
اینکه پرتقال قابلیت دیوونه کردن من رو داره بر همگان واضح و مبرهنه... ساعت 4صبح از خواب پریده و دلم آب پرتقال طبیعی خواسته بود و قصد کردم اینجوری! آب پرتقال طبیعی داشته باشم. ضیق امکانات آدم رو هنرمند می کنه:| من سالمم، طوریم نیست، فقط عاشق پرتقالم... همین.
-
دارم یاد می گیرم برای خودمم دعا کنم...
1394/11/03 19:07
ای کاش قبل اینکه برم امام زاده باهات درباره ش صحبت کرده بودم... + دلم می خواد این بار تو هوای تاریک و شب برم، باورتون نمیشه اگه بگم یکی از حاجتامو یک روزه از امامزاده صالح گرفتم. ولی لازم بود بگم بهتون... اون هم من بی اعتقاد به دعا و اثراتش... + میگه امامزاده صالح امامزاده عاشقهاست، راس میگه؟ + ما که عاشق نیستیم، واسه...
-
کنسرت بهمن ماه و ماهی - حجت اشرف زاده
1394/11/03 12:00
کنسرت خوب بود، جای همگی خالی اینکه استاد پشت می کردن به ما ازشون عکس می گرفتم یعنی اینقدر مشکل دارم کسی بفهمه دارم بهش توجه می کنما، همینه که هرچقدرم بازیگرا و مشاهیر کشورم دور و برم باشن من نمی کنم یه کم نگاهشون کنم با دقت حتی:|چه برسه به گرفتن امضا و... از خدا که پنهون نیست از خلق خدا چه پنهون، من تو عمرم این همه...
-
باز مرا تا به کجا می کشی؟
1394/11/03 07:00
5صبح باز خواب از سرم پرید... دارم فکر می کنم چه حس جالبیه که دوستای تهرانیم از نزدیکیهام کم کم هفته ی کاریشون رو شروع می کنن، حس خوبی دارم به این نزدیکی به خیلی ها... + دیروز چند جا رفتیم، یکیش امامزاده صالح بود، گرچه شلوغ و آلوده بود اون هم برای من رشتی خاک ندیده و خاک نخورده، اما حس خوبی داشتم. اینکه فکر می کردم یه...
-
و همین سه تابلوی کوچک...
1394/11/03 01:20
صبح قبل از 5 بیدار شدم، درست رو به روی این تابلو ها نشستم و تو خیالم براشون داستان ساختم. فکر کنم بیشترین جذابیت اتاق این هتل همین سه عکس باشه... + امروز وقت صبحونه آقای مسول اومدن و های گرمی گفتن و بعدتر روم نامبر پلیز گفتن! منم به فارسی گفتم 202 و آقا خندید و گفت شبیه ایرانیا* نبودید آخه... * 3مورد ایرانی بود همزمان...
-
خوابمه:|
1394/11/02 21:47
از این عکس خزا که بیشتر لوس بازی اینستاگرامیه ولی من وبلاگیشو به راه کردم اینجا:| جا داشت خز تر کنم و عکس غذا مذا بذارم که خدا رو شکر از سرم افتاده این کارا :)))
-
اولین روز از ماه های 94ی...
1394/11/02 07:50
1شهریور، 1مهر و حالا هم 1بهمنه و من تو این سه تا اولی ها، سه تا حس کاملا متفاوت رو به تهران تجربه می کنم. اول شهریور یه احساس مرموزی داشتم که بیانش پیچیده ست، حس دلتنگی واسه مامان بابا و دلشوره هم باید ضمیمه ش کنم، حس بودن با دوستای وبلاگیم تو یک شهر گرچه دیدنشون میسر نبود، ماه مهر هم یه انتظار شیرینی داشتم که تهران...
-
اینجا تهران...
1394/11/01 15:38
اینجا دو تا نکته ی مثبت داره، اینترنتش خیلی خوب و عالیه! تراس بزرگی هم داره که رو به حیاطه! + چقدر هوای تهران خوشگله با تمام کثیفیش :) عاشق هواهای خشکم من!
-
من خونه و خونواده م رو می خوام.
1394/11/01 08:02
تنظیمات اینترنتم به هم خورده و من تو طول راه به خونه م*، به خانواده م* دسترسی ندارم. اگر اینترنت داشتم تو اتاق میام و خبر از زنده بودنم می دم، اگر نه وعده ی دیدارمان شنبه غروب:دی الانم عارضم خدمتتان که لباس تنمه و تا ده دقیقه دیگه باید تو ماشین باشیم، طبق معمول موقع رفتن بارون زده و هوا هم نهایت همکاری رو باهامون...
-
شیرین لبی، شیرین تبار
1394/10/30 23:54
آقا همای می خونه به منم ربطی نداره... :| همای خوبه دختر روسه هم راه میره قر میده می خونه فکر کنم باید ترجمه ش کنم بدونه اینی که می خونه یعنی چی:)) " کندوی کامت را بیااار در کام بیمارم گذااااااار"
-
قدم زدن افکار...
1394/10/30 22:53
از امتحان که اومدم بارون نم نم می بارید، پیاده راه دانشگاه تا خونه رو طی کردم به رسم روزای امتحان، ماشین نداشتم، ترافیک فلکه گاز شدید بود و خوشحال بودم که در موازات ماشین ها بی مشکی دارم حرکت می کنم و لازم نیست تو ترافیک بمونم... آهنگ های پرواز همای رو گوش و زمزمه می کردم، وسطش رسیدم به اون ریمیکس شاد توی گوشیم و...
-
چشم و چراغ می رسد...
1394/10/30 08:46
پیشنهاد امروز هدفون... + قلاش-محسن چاوشی + به قول سپیده جان مشدی قر قررر قررررر قررر
-
+++
1394/10/30 00:00
فکر کنم به زودی پرونده این وبلاگ بسته شه و جای دیگه ای شروع به نوشتن کنم، برای این فصل زندگیمم رمز میذارم و حفظش می کنم:) + یا با همین اسم مگهان ادامه میدم، یا اسمم چیچینی خواهد بود. --- بعدا نوشت: فعلا این کارو نمی کنم، حالمم خوبه واقعا رفقا... اسمم رو میگم فقط می خوام احتمالا! 25سالگیم رو جای دیگه ای ثبت کنم!هاها:دی
-
آن لحظه ی خوب در آغوشت کشیدنها....
1394/10/29 04:42
مثلا دلم می خواست حالم اینجوری باشد... که البته دیگر می نوشیدن لازم نبود در آن صورت برای من همیشه مست، ولی خب دلم می خواست آنقدر خوب باشد که گلدانهای خانه را پر از گل کنم، که زیباترین جامه م را بپوشم. فقط یک چیزی فردا که آمد پس فردایش نرود که زندگی به حال طبیعیش بازگردد و من به حال غیر طبیعیم، خب؟ جا دارد...
-
دری وری...
1394/10/28 12:43
یه چیزی بگم، من این هفته تهرانم، شاید برگردم با مامان بابا، شاید برنگردم، شاید بیام رشت و باز چند روز دیگه ش با چوپان بریم تهران شاید شاید شاید... در کل نمی دونم چی کار می خوام بکنم، فقط میدونم وقت سفر شده من حس بی حالیم گرفته و دلم می خواد خونه باشم و بخوابم و بخوابم و بخوابم. آخه درست بعد از امتحانا بدون حتی یه روز...
-
آقا دروغه باور نکنید.
1394/10/28 00:53
مگه نگفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست؟ امسال بهار لعنتی گولمون زد، هی اتفاقای خوب داشت، اردیبهشت اصلا اوجش بود، زندگیمو همچین رنگی پنگی و بالاخص نارنجی پرتقالی کرد که خودمم ماتم برد از دیدنش... حالا که به آخرای سال رسیدیم و اتفاقا! فصل پرتقاله دیگه خبری از این رنگ محبوب و اتفاقهای خوشایند نیست، هیچم زمستون هیجان...
-
امروز خیلی حالم خوب بود آخه...
1394/10/28 00:28
به مدت دو هفته ست هر شب وقت خواب فشارم میفته و از سرما می لرزم، لحاف سنگینمم جوابگو نیست. دلیلش چیه آخه... فکر می کردم عصبیه ولی خب آخه امروز که حالم واقعا خوب بود. + تمام خیابونهای اطراف رو پیاده طی کردیم و یاد اون روز تو بلوار کشاورز افتادیم و یاد اون چای نذری و یاد اون همه راهی که برده مونو و یاد اون شب تو کافه پشت...
-
و فاصله تجربه ای بیهوده است*
1394/10/27 16:27
آخر شب رفتیم بیرون، از کی بود خانوادگی پیاده روی نکرده بودیم، نزدیکای خونه که بودیم دیدیم هانی و مامان ازمون عقبن، موندیم تا بیان، اومدن و هانی اینو تقدیم کرد به خواهر عاشق قاصدکش... این قاصدکای عاشق حالمو خوب کردن، اما هیچ آرزویی برای برآورده شدن نداشتم،فکر کردم اون بارم که فوتش کردم و به آسمونها سپردمش خبرمو نرسوند....
-
سنجاق به پست قبل
1394/10/27 14:23
دوستان آقام اگر احیانا اینجا رو می خونید و پست قبل رو خوندید، بدونید ابدا دلیل این تصمیم توهین به شما نبوده، واقعا نبوده... -- دوستای عزیز، من اصلا قصدم تندروی در زمینه ای نیست، من همون مگهان همیشگیم خواهم بود، صرفا تو زندگی حقیقی و جدا از اینجام تصمیماتم رو عملی کردم، اصلا هم به نظرم بد نیست که من با آقایون تو وبلاگم...
-
تصمیمی که باید زودتر عملی میشد.
1394/10/27 10:09
حالا اینکه چی باعث شد تمام ارتباطاتم رو با دنیای مجازی قطع کنم و فقط سعی کنم تو همین وبلاگ از دوستای مجازیم با خبر بشم مهم نیست، حتی مهم نیست که چرا یک روزه تلگرامم رو پاک کردم، مهم اینه که از نتیجه ی حاصل راضیم... + مهم ترین کاری که لازم بود انجام بدم قطع هرگونه ارتباطی با آقایون بود، با تمامشون... تصمیم سختی بود...
-
دلم تنگه پرتقال من...
1394/10/27 07:59
بالاخره باید یه جوری روزامو پرتقالی کنم، از اونجایی که پرتقال خونم این روزها کم شده، صبح پرتقالهای باغچه رو چلوندم و آبش رو نوش کردم. انگار کارساز بود، حالم خوش شد:) + :) + به تک تک اعضای خونه صبحونه دادم و منتظرم داداشکمم بیدار شه -_- + صبحمون/تون بخیر
-
درد لحظه رو کسی میدونه که منتظر می مونه*
1394/10/26 22:31
گفتم جای آهنگای پلی لیستم رادیومو روشن کنم، رادیو پیام... قراره گوش بسپریم به آهنگی که هنوز نمی دونم چیه، دوس دارم این غیر قابل پیش بینی بودن رادیو رو... رو تختم ولو میشم و چشامو میبندم. آهنگ ثانیه ها... از رادیو و نه ازپلی لیست من شروع به خوندن می کنه، مبهوت می مونم... همین یک ساعت پیش که گذاشتم رو شافل گوشیم این...
-
دوست ندارم آرشیومو رمزی کنم.
1394/10/26 20:07
کی اینجا داره وبلاگمو شخم میزنه؟:) دستاتو می بوسم رفیق جان هر کی که هستی... + شخم زدن بار مثبت داره، زحمته...دستایی که شخم می زنن رو باید بوسید، اینو بابام یادم داده + حضور افراد جدید، حس خوبی بهم میده... اما ته تهش میگم نکنه آشنایی باشه... نکنه اون باشه...نکنه این باشه...هعی
-
خدای من حتی به تنه ی درخت از ریشه کنده شده جون میده ، می دونم منم یه روزی سبز میشم
1394/10/26 19:59
-
ای کاش می خوابیدم...
1394/10/26 15:00
برادرم از وقتی اومدم در حال نواختن تاره... می زنه و من از اتاقم آروم آروم می خونم، ای کاش می خوابیدم، تو* رو خواب می دیدم. * تو : هیچ کسی نیست. اصلا مشکل همینجاست که دلتنگی من برای کسیه که نیست. مشکل درست همینجاست.
-
آدما رو دوس ندارم، عاشق شمام کلاغا...
1394/10/26 14:20
فکر کنم زمستون امسال سردترین و تنها ترین زمستون تمام عمرم باشه... در عین حال که احساس غربت و تنهایی دارم، راضیم از شرایط پیش اومده... + خواب عمیق زمستونی می طلبه بدنم، میرم که به اغما برم، روحم خسته ست. خیلی خسته... + دلم برای کلاغایی که پشت پنجره م می نشستن تنگ شده، خیلی وقته نمیان پیشم، با نبودنشون برکت از اتاقم...
-
وایبر اینقدر خوب و خلوته! صدام توش پخش میشه
1394/10/26 02:52
ساعت 9 زنگ زد گفتم سر این مبحث گیر کردم، ساعت 10 رو ببینید. همچنان گیر کردم:| حالا اینا مهم نیست، الان ساعت 3شده و من هنوووز سر همون گیرم:)))))))) حلش کردم همون ساعت 10، از ذوقم دیگه نتونستم ادامه بدم!!! الانم چای دم کردم که بشینم تیمار ها رو بخونم و یه گلی به سرم بگیرم! چند ساعت به امتحان نمونده، لازم به ذکره...
-
ای که نگاااه می کنی بر من و آآآه می کشم...
1394/10/26 00:06
سجاده و چادرم تمام طول روز و شب تو اتاق تمیزم پهنه... فقط و فقط طلب بخشش می کنم، از دلم آگاهه و می دونه جز بخشیده شدنم چیزی ازش نمی خوام، نه دنبال ثروت دنیاشم، و نه عشق دنیاش... تا وقتی نبخشیده و تا وقتی به عهدم وفا نکردم، از این دنیاش چیزی نمی خوام، روزی که ببخشدم خودش دلمو می بینه، و می دونه چی حقمه... احساس گناه می...