-
مگی دو دل، مگی سر درگم تا ابد... مگی مغموم و همیشه الکی خندون!
1395/02/27 16:23
هیچ کی نمی دونه، ولی دارم دل دل می کنم برم و آزمون بدم واسه تدریس تو آموزشگاهی یا نه؟ خانواده خیلی استقبال می کنن، اونان که اصرار دارن اصلا، همینشم هست که بیشتر بی میلم می کنه، واقعا اگه قصدم تدریس بود، چرا این همه درد و رنج و هزینه... خدایا پولمو پس بده یه جوری:(
-
می نویسم، از رنجی که می کشم......
1395/02/27 15:46
هیچ چیز تو زندگی به اندازه ی درسهای ارشد نتونست بهم استرس وارد کنه، ازتون خواهش می کنم دعا کنید همه ی درسهام رو پاس کنم و ترم بعد چیزی جز پایان نامه برای عذابم نباشه... نمی دونم چرا همه اینقدر راحت درس می خونن و من سخت، نه بی هوشم، نه شاگرد ضعیفی هستم تو کلاسا و ... خوبه همه چیم... فقط بی علاقه م، دلم برای انگلیسی...
-
نیمه ی شعبون اون سال بود که درست حین ادا کردن نذرم خبر رسید تمام برنامه ها کنسل شده...
1395/02/27 12:28
مامانی می گفت بیا واسه نیمه شعبان برو نذرتو ادا کن، بهش گفتم وقتی خیرم رو نمی دونم، وقتی هرچی رو خیر می دونم و نمیشه خب آخه واسه چی دعا کنم؟ خیرشو خودشون می دن... بعد ته دلم یه حسی میگه حالا دعاتو بکن، شاید داد... + خیلی ابلهانه ست، ولی جز سلامتی و خوشبختی فقط آرزوهام مادی شدن تو سال 95! هیچ احساسی انگار در وجودم...
-
خوشبختی یعنی...
1395/02/26 21:21
بعد ساعت ها دور بودن از شهرت وقتی پاتو از ماشین میذاری پایین با شادی و پایکوبی همشهری هات مواجه شی... خلاصه که من خوشبختم، چون اگه داماشمون سقوط کرد، سپیدرودمون بالاخره به دسته یک اومد. + برای چند دقیقه دست به سینه و با نیش باز ایستادم و مردم رو تماشا کردم. تا سر کوچمون مردم خوشحال دسته دسته اسم سپیدرود و فریاد می زدن...
-
کیا بودن اینستاگراممو می خواستن؟ لطفا همینجا درخواست بدن.
1395/02/26 11:37
دوستایی که اینستاگرامم رو می خواید، لطفا آدرس وبلاگتون رو بذارید. در کل حق بدید بهم که اگه نشناختمتون آدرس ندم، خیلی تصمیم سختیه برام، ولی فک کنم یهو به همگی بدم و خلاص! این از این، چون زیاد کامنت خصوصی داشتم نشستم و خوب بهش فک کردم؛) --- خب، دوستان به تصمیمم احترام بگذارید و نگید تو که نمی خواستی شناخته شی، پس چی...
-
پس چرا دوستام نمیرن سفر که سوغاتی بیارن؟!
1395/02/25 13:30
آقا ما دیشب نخوابیدیم که، از حال رفتیم. بعد شما فک کن، تو اون خستگی خواب دیدیم کلی سوغاتی گرفتیم و کلی هم نبودا، دو تا تی شرت ساده ی مارک بود و کتاب و یه رژ لب کلیستار!!!* جالبه که تو خواب کلی ذوق کرده بودم که می دونسته من کلیستار دوست دارم. از خواب که پاشدم خیلی خوشحال نشستم که کادومو خوب نگاه کنم، حالا دور و بر ساعت...
-
از سری اعترافات شبانه...
1395/02/25 00:59
و اینستاگرام ساختم!!!!!! + هوووف
-
دلخوشی های کوچیک، و دلبستگی های بزرگ...
1395/02/24 18:27
مثل وقتی می گفت چیچینیمی تو! و وقتی میگه: " چیچینیم " و وقتی قلبم می ریزه... + چیچینی : یک پرنده ی شکار ممنوعه... این واژه گیلکیست. + چیچینیمیتو : چیچینی منی تو... + نکنه یه روزی باشه که هیچ کی بهم نگه چیچینیمی تو...
-
کنسرت علی زند - اردی بهشت - رشت
1395/02/23 04:21
وقتی از تهران برگشتم پریدم تو تخت و بعد بیدار کردن هانی بی درنگ خوابیدم، صبح که پاشدم رو دستگیره ی در اتاقم یه ساک صورتی بود، ته دلم یه حسی می گفت که باید یه سورپرایز باشه، حسم درست می گفت. مانتویی که دلم خواسته بود و مجبور شده بودم به جیبم نگاه کنم و در نتیجه از خریدش صرف نظر کنم حالا تو دستم بود، خلاصه که ماه...
-
اینستاگرام مگهان؟!
1395/02/22 18:12
از روزایی اولی که اینستاگرام مد شد مخالف سرسختش بودم، هیچ وقت نفهمیدم چرا اینقدر احساس بدی بهش دارم، شاید احساس می کردم تیر بعد وایبر و اینها همه گیر شدن اینستاگرام باعث نابودی وبلاگ ها میشه که بیراهم نبود فکرم... از پارسال تا امسال چند تا از دوستای وبلاگیم اصرار داشتن که بیام اینستاگرام و حتی(!) یکی از بچه ها واسم...
-
مهمانی کوچک شهر رشت:)
1395/02/22 14:53
این روزا که اینستاگرام خیلی رو دوره، خب بعیده که کسی بخواد تو گوگل اسم کنسرت "مهمانی کوچک" رو سرچ کنه و به وبلاگ من برسه، اما دوست دارم اینجا بگم که مهمانی کوچک رشت خیلی خوب بود، کنسرت و اجرای آقای علی قمصری خیلی خیلی عالی بود. دوست دارم بگم که شاید یه نفری با سرچ به اینجا رسید، می دونم که تو بندر عباس و چند...
-
رفتن را برای برگشتنش دوست دارم.
1395/02/22 11:02
رفتن های مدام بابا، در واقع رفتن و رفتنش فقط و فقط یک حسن داشت و اون هم برگشتن و برگشتن هاش بود... شاید خیلی از شماها طعم هفته ای سه بار برگشتن عزیزتون رو نچشیده باشین، اما من تا بخواین در رو به روی کسایی که به خونه بر می گردن رو باز کردم:) می دونی؟ تا وقتی نری نمی تونی برگردی، تو برای درک لذت برگشتن باید بری... و...
-
سفرنامه تهران! روز دوم
1395/02/21 14:50
شب خوابیدیم و از ترسامون حرف می زدیم و رسیدیم به پرنده ها که دختر عمه ی چوپان، از پرنده ها دل خوشی نداره و این حرفها که اونجا منم اعلام کردم بنده نیز از دور دوسشون دارم ولی تو فاصله یک متری یه حس ترس و ناخوشایندی سراغم میاد. دوست خاموش وبلاگیم از بار اولی که رفته بودم تهران، هربار اونجا بودم پیگیر احوالاتم بود و بی...
-
رشت#موسیقی#تار#علی سرلک
1395/02/21 01:36
دوستای رشتی، اینجا کسی علی سرلک نوازنده تار رو می شناسه؟ دوستای رشتی، کنسرت مهمانی کوچک، رو بهتون پیشنهاد می کنم، اگر می خواین بلیت رو با تخفیف بگیرین و نمی دونین چجوری بهم بگین... براتون می خرم:) و دیگر اینکه، اگه نمی شناسید خب بشناسید، Ali Ghamsari رو می گم:| و همین. + شاید موقت
-
مگهان در نمایشگاه کتاب ^-^
1395/02/19 16:37
از طرف دوستان وبلاگ نویس، از نمایشگاه، گرفته شده برای مگهان... *_* با تشکر از هانی و فاطمه رگها و Lena که در نمایشگاه به یادمان بودند؛) و جالبه که من 12 بهمنی هستم! ^-^
-
گلدونای دلتنگو رو پله می ذارم...
1395/02/19 15:37
لحظه های بی قصه رو . . . طاقت ندارم. + با تموم غمگین بودنش حالمو خوب می کنه. گرچه عاشقانه ست و دور از حس و حال این روزهای من... + http://www.irmp3.ir/download/s/eyJjdCI6IjB0dVBmTFhDa0d3ZUZSM2YwaldGRHc9PSIsIml2IjoiMzdiZjJjNTdkZTU3NDA3ODYzNjliMDI5YmRjMWU2OTYiLCJzIjoiMzI2N2ViZjAwZjg1MDIwZCJ9.mp3
-
سفرنامه تهران!
1395/02/19 12:15
صبح رسیدیم و من کلی عاشق عمه ش شدم در بدو ورود، اصولا اینجوریم که خونواده های سنتی رو دوست دارم، بهشون احساس نزدیکی می کنم، و اصولا خانم های 40 50ساله ی بزک دوزک شده رو اونقدر نمی پسندم. کم پیش میاد دوسشون داشته باشم، شاید چون با مادرم تفاوت زیادی دارن. خلاصه که اصلا احساس ناراحتی و غریبی نداشتم. تا لباس هامون رو در...
-
وقتی از دوست حرف می زنم، از چه حرف می زنم.
1395/02/19 00:20
بعد از ظهری در کیفتو باز کنی و ببینی یه بسته M & M گذاشته تو کیفت... شماهام اینجوری باشید، وقتی رفیقتون کیفش رو میده که نگه دارید و میره جایی دس کنید تو کیفش و با دوس داشتنی هاش سورپرایزش کنید. + سوپچایز ^-^ سوپرایز + چای خب آخه یعنی چی که دوستای مجازی من این همه خوبن...؟
-
پیش در آمد سفرنامه تهران
1395/02/18 18:47
ساعت 1.5 شب، مامانش پولی که برای صدقه گذاشته بود رو داد دستش و بعد اونم داد دست من که هردومون دستامون بهش خورده باشه و سپس!! انداختنش تو صندوق صدقات، هیچ وقت همچو صحنه ای رو ندیده بودم، یک حس خوبی توش بود. بالاخره سوار اتوبوس شدیم و با مامان و بابا و خواهرش که رسونده بودنمون به ترمینال خداحافظی کردیم. از اون تصاویری...
-
و دنگ شو میگفت...
1395/02/18 01:43
آمدم از راه دور و همچنان دورم من از تو
-
و خداحافظ تهران...
1395/02/18 00:07
هیچ وقت از خداحافظی خوشم نیومده، همیشه ی خدا وقت رفتن احساس می کنم یک بخش از روحم رو جا گذاشتم، مهم نیست که تو کدوم شهرم، وقت رفتن می دونم که دلتنگش خواهم شد. اینا مهم نیست، مهم اینه که انگار من یاد گرفتم خوش بگذرونم... و می تونم تو هر شهری خوش بگذرونم... دوستای خوب مثل بادبادک حالمو خوب می کنن ^-^ + برج میلاد، امروز...
-
صبح بخیر ایرانی... :دی
1395/02/16 06:38
نه تنها صبحتون، بلکه حتی!!! عیدتونم مبارک. + شبونه حرکت کردیم، اینه که الان اینجاییم، اینجام که می گم تهرانه ^-^
-
به بغل کردن یه دختر کوچولو شدیدا و اکیدا نیازمندیم.
1395/02/15 23:49
وسط جمع و جور کردن وسایلم نشستم و با بغض گفتم اصلا این چه وضشه، جای اینکه تو خونه م باشم بچه داریمو کنم هی کوله مو پر می کنم از این ور به اون ور و از اون ور به این ور... بشینم سر زندگیم دیگه! + فکر کنم یک سالی بود که از فکر بچه هم خوشم نمی اومد و واسم دست و پا گیر بود، ولی انگار وسط تموم آزادیهایی که دارم امشب دلم می...
-
کی میگه من مشکل هزینه کردن ندارم؟:|
1395/02/15 13:50
خب خصوصی نوشتی دوست عزیزم، چجوری جواب بدم؟ مشکلات تو زندگی همه هست، شاید من اگه از چند تا مشکلاتم براتون بگم باورتون نشه، ولی خب سعی می کنم کمتر از مشکلات پیش روم حرف بزنم و کمرنگ ترشون کنم برای خودم... مثلا اینکه وقتی می خوام برم سفر دلم کنده میشه که خواهر و برادرمم دلشون می خواد! و خیلی مشکلات ریز دیگه ای که باید...
-
نمایشگاه کتاب یه ور، این کنسرت هم یه طرف دیگه!
1395/02/14 22:25
به طرز وحشتناکی دلم می خواس که می شد برم کنسرت دنگ شو... خب دوست عزیز، چه کاریه بچه طفلی رو دعوت می کنی؟ :( + هاه...
-
می گم کاءنات گف یه وخ بد نباشه...
1395/02/14 20:32
که من کارام اخیرا خوب پیش می ره، حالا هر غلطی می خوام بکنم به در بسته می خورم. + نمایشگاه کتاب هم یکیش بود... + تایید می کنم کامنت هارو، کم کم ایشالا
-
من چقدر عاشق تجربه ی طعم های جدیدم:)
1395/02/13 20:17
خوشبختی یعنی ساعت 11 شب دوست شیرازیت ببردتون بابا بستنی ^-^ اون وقت شب هم همچنان شلوغ بود. حالا دیگه نه تنها می دونم بستنی طلاب چه طعمیه، بلکه طعم بستنی بابابستنی رو هم چشیدم ^-^ + اگر گذرتون به شیراز افتاد حتما اینجام برید:) یکی از بستنی هاش طعم بهارنارنج داشت، اوم... طعم بهشت می داد انگاری... و اینم بستنی جان......
-
نمایشگاه کتاب ^-^
1395/02/13 14:02
که چی پوسترشون رو مطابق میل و سلیقه ی من انتخاب می کنن خب آخه؟! :-" :دی امسال کیا میرن نمایشگاه؟
-
خوش شانس و خوش حدسم هستم آخه تو برخی موارد!
1395/02/13 09:43
آقا، من دیروز تو گروه برای بچه ها نوشتم به دلم افتاده کلاس های روز 14م کنسله، به مامان هم گفتم، مامان شدیدا برخورد کرد که بشین پای درست و خجالت بکش... از بچگی وقتی به دلم می افتاد به احتمال 90درصد کلاسمون کنسل می شد! هیچی دیگه، تو گروه اسممو می نویسن و هی میگن مگهاان، خانوم ر! بگو کی بهت خبر داده بود و من هی قسم و آیه...
-
فکر می کنم آخرین ارایه ی عمر دانشجوییم رو میدم. غمناکه، نه؟
1395/02/13 08:51
آدمی هستم که دوس ندارم کارامو اشتباه انجام بدم، از اون طرفم آدم خوش شانسی نیستم، یعنی تا بوده اینجوری بوده که هم گروهی هام تنبل، فرصت طلب و از زیر کار در رو بودن، یا شاید شانس من نیست و این خصلت ما ایرانی ها شده، که ای کاش بگید دارم اشتباه می کنم و اینطور نیست. با اطمینان می تونم بگم تو همین بلاگر های دور و برمون هم...