-
وراجی می کنیم!
1395/02/12 22:16
راستی اعتراف می کنم وقتی پول ندارم خیلی حس خوب و جالبی دارم، و اعلام می کنم پدرم دو ماهه فراموش کرده(! البته خودش که نه، منشی شرکت)ماهانه م رو واریز کنه به حسابم و منم که ابدا روم نمی شه یادآوری کنم! و وقتی یادش بیاد خیلی خیلی ناراحت می شه... اخلاقم گنده، می دونم. پول دارم ته حسابم... ولی دو تا سفر رفتم تو سال 95،...
-
ابد و یک روز رو چند بار دیدین؟!
1395/02/12 20:46
فقط بگم که فردا روز ارایه ست، دو تا از هم گروهی ها دقایقی پیش جا زدن، موندیم ما دو تا، مطالبمون رو استاد رد کرد، همونجوری که پیش بینی کرده بودم، واضح بود که رد می کنه، چرا که نتیجه گیری درست درمونی نداشت، فقط 5 6 ساعت فرصت داریم که کارو ببندیم، به همین راحتی... و جالب تر اینکه ویندوزم پریده، باور کردنی نیست که باید...
-
شبیه پسر عمه م بود تازه، فیزیک خونده ها شبیه همن؟ منم شبیه زبان خونده هام؟!
1395/02/12 14:00
هربار حرف از عشق و عاشقی و این قبیل حرفها می شه یاد بابالنگ دراز میفتم. من خیلی از مسایل اینجوری رو که ابدا تو وبلاگم نمی نویسم رو تو نامه هام براش می نوشتم... یه بار یه اتفاق عجیب و نادر رخ داد، استادم صدام کرده بود و گفته بود برای جمع آوری داده به دکتر فلانی کمک کن، تو دانشگاه مهمونمونه، حالا اینکه تو دانشگاه ما چه...
-
خوشحالم مثل وقتی که...
1395/02/12 12:36
خبر می رسه بالاخره بچه دار شدن... البته نه با درمان، بچه دار شدن به کمک بهزیستی! + خدایا شکرت واقعا... + دلم می خواست همه دل بزرگ کردن بچه های دیگرون رو داشتن، همه می تونستن بچه ی کس دیگه ای رو اندازه جونشون دوس داشته باشن... ولی همه اینقدر بزرگ نیستن... + التماس دعا، کارهای دانشگاهم بد به هم پیچیده و بد تحت فشارم...
-
وسواس نیستم ولی دوس داشتم جای وضو دوش می گرفتم برای اقامه نماز:/
1395/02/12 04:22
یکی از بدترین حس های دنیا، نماز خوندن با موهای چربه... + چرا این روزهای پر استرس ارایه و میان ترم ها نمی گذره؟! :((
-
این منطقه چرا انقدر خوبه؟ چرا جاده ش شبیه ورودی بهشته؟
1395/02/11 14:29
دیروز به بابام می گفتم یه روزی بریم گیسوم... یا شاید من با دوستم رفتم، گفت خب برو، چرا همش خونه ای؟ هفته ای دو روز کارای دانشگاهتو انجام بده و بعدش بزن بیرون... از زندگیت استفاده کن. + حالا دقایقی پیش با این پست مواجه شدم! با تشکر از ایشان بابت معرفی و عکسهای حال خوب کنشان +...
-
مثل بستنی طلاب، تو اون روز داغ مشهد...
1395/02/11 14:19
بعضی لحظه ها هستن که تو ذهن آدم حک می شن، مثل اون روز که با بستنی طلاب میدون تختی(!) سوار تاکسی شدیم! چه کارهای عجیبی که نمی کنن آدمها... و یا مثل اون شب که دور و بر 10 شب تازه قصد کردیم بریم کافه فنجون مشهد... چه هوای خوبی بود، چه شبای خوبی بود و چه پیاده روی نصف شبونه ش چسبید! دوستای مشهدیم... دلم حسابی هوس شهرتونو...
-
روزانه نویسی نوچ! شبانه نویسیه که این اصلا
1395/02/11 07:15
دیروز عصر که جمعه بوده باشه، قصد کردیم همینجوری 5تایی پاشیم بریم باغمون چای عصرمونو اونجا بزنیم، ساعت 7.5 شد و ما نه تنها چایمون رو خورده بودیم(من دم کرده بودم بهار نارنجم توش ریخته بودم تازه، بی نظیرترین چای دنیا شده بود اصلا، دستم طلا! شما خیلی گناهی هستید که از چای های خوشمزه ی من نخوردید:|)، هان چی می گفتم؟ آها می...
-
مثل گلی که روی طناب تاب جا خوش کرده بود.
1395/02/11 00:03
امروز عصر رفتیم رای دادیم و بعد راهی شدیم سمت باغ... بعد چای عصرونه گفتم برم تابی بخورم، از این تابهای آهنی که تو پارک ها هست داریم، یه تاب خیلی زشت، رفتم بشینم روش که دیدم هانی جانم دیزاین کرده تاب ها رو! با این گلای خوشگل و حالم حسابی خوش شد. باغچه روز به روز داره زشت تر میشه و واقعا نیاز به رسیدگی داره، باغبونمونم...
-
[ بدون عنوان ]
1395/02/10 23:53
باریدم، همراه بارون، برای این درد لعنتی کمرم... + و دلتنگ فشار(!) گفتن هایمانم...
-
برای خودم!
1395/02/10 14:51
-
عصر جمعه چی کار کنیم؟
1395/02/10 13:03
بریم تو باغ و سر سبزی بهار و کتاب بخونیم، من کتاب می خونم، چرا؟ دلیلش رو "رسول ادهمی" بهتر گفته... + کتاب چی می خونیم؟ من امروز بعد یک ساعت مطالعه درسی، کتاب" روی ماه خداوند را ببوس " رو شروع کردم! در حالیکه کتاب دیگه م رو کنار گذاشتم و فکر کردم آمادگی خوندن اتفاقات ناراحت کننده رو ندارم. شماها چی...
-
Pen friend
1395/02/10 12:19
یه جمعه ی اردیبهشتی، خیلی سال بعد، می شینم کنار دخترک و براش از زندگیم می گم، از داشتن Pen friend، از اینکه دیگه نمی دونم کجاست، یا شاید هم حتی می دونم کجاست، از اینکه یه روزی خوابیدیم و پاشدیم و همو گم کردیم لا به لای روزمرگی ها... یا شاید حتی یه روز خوابیدیم و پاشدیم و همو پیدا کردیم لا به لای اتفاقات... از اینکه ما...
-
اولین دیدار وبلاگی من با عطر بهارنارنج و طعم شعر طربناک سعدی
1395/02/08 14:28
همه چیز از یک پیام کوتاه شروع شد... خیلی از چیزهای لعنتی دنیا از همین پیام کوتاه شروع می شوند... حداقل برای من که اینطور بوده تا الان! و این پیامی که هفته سوم فروردین دقیقا همان شبی که برادرکم مسافر بود و رفته بود به دست من رسید از آن "لعنتی خوب" هایش بود! خیلی خیلی خوب! خوب تر از این هم می شود که مگی دوست...
-
کفشای تابستونی، لاکای رنگی رنگی سلام ^-^
1395/02/08 04:19
نشستم لاک زدم، ناخن های پام بلند تر از همیشه شون شدن، یهو یادم افتاد که تو عکسای اردیبهشت پارسال هم همین لاک رو ناخنای پام بود... از میون 17 تا لاکی که رو میزمه:) + http://meghan.blogsky.com/1394/07/22/post-1153/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-
-
خدا جان پس چرا تو عاشق اسمارتیز نیستی؟
1395/02/08 03:59
چجوری بیایم منت کشیت را بکنم؟ خب تو خدایی، من که نمی دانم چه دوست داری، خوشبحالت که اگر روزی با من قهر کنی خوب می دانی چطور بیایی و از دلم در بیاوری... مثلا تو می دانی من چقدر اسمارتیز دوست دارم، یا چقدر آدامس دارچینی را عاشقم... یا می دانی چقدر چادر گل گلی مادرم را دوست داشتم، که پاره شد، اما مگر خدا ها هم می روند...
-
براتون دعا می کنم، برام دعا کنید ^-^
1395/02/07 17:51
بعد یک ساعت دعوا و جر و بحث راضیم کرده بریم یه بقعه ای نماز بخونم، از طرف من(!) لقمه و آجیل مشکل گشا هم درست کرده، من که بهش نگفته بودم حالم بده... از هفته ی پیش گفته بود، حالا اومده دنبالم و دارم راهی می شم، هعی... + خواهر خوانده م رو می گم، دخترا، اگه شرایطش رو دارید لطفا و خواهشا به موسسات خیریه سر بزنید، ازشون...
-
حتما خدا این دور و اطرافه...
1395/02/07 13:50
از وقتی چشمامو باز کردم دارم به دلایل بد حالیم فکر می کنم، هیچ کدوم منطقی نیستن، ولی من تمایلم به نشستن و گریه کردن به سمت بی نهایت میل می کنه... هیچ کس نمی تونه بفهمه من چقدر از گریه متنفرم، هیچ کس باورش نمی شه از تصور نشستن و گریه کردن کسی چقدر حالم به هم می خوره یهو اتفاقات گذشته، حال، خاطرات اون روزای گند زندگیم...
-
حتی دعای یه دوست سید؟
1395/02/07 01:10
دعای خودم قبول نیست؟ باشه، قبول دارم. دعای دوستام در حق من هم قبول نیست؟ خب آخه واقعا چرا...
-
یادم نیست نذرم چی بوده، فقط می دونم لازم نیست ادا شن، چون به هیچ کدوم و تکرار می کنم به هیچ کدوم نرسیدم.
1395/02/06 23:32
امروز هزار تا کار کردم که غمامو یادم بره، با دوستام از درس حرف زدم، نمازم رو جماعت خوندم، زیارت عاشورا خوندم، آشپزی کردم، قدم زدم، قدم زدیم، از دانشگاه تا خونه، از خونه تا دانشگاه... به ظاهر بهترم بازم خدا رو شکر بدی بزرگم من اینه وقتی پریشونم هیچ کس نمی فهمه، من خیلی بازیگر ماهریم، یه روزی یاد می گیرم که خودم باشم،...
-
چقد مامان بودن سخته خب:|
1395/02/06 23:06
امشب مامانم خونه نبود، واسه شام کوکو سیب زمینی درست کردم بعد سالها، هزار بار آه و ناله کردم، گفتم وای چه سخته آشپزی...وای...وای...وای و اعلام انصراف کردم از مادر شدن...
-
چرا در حال زندگی می کنیم؟
1395/02/06 16:39
آدمهایی که تو حال زندگی می کنن آدمهای موفقی نیستن، اونها صرفا قطع امید کردن از آینده... + این توهم رو نداشته باشید که آدمهای موفق در حال زندگی می کنن، اگر همه دارن شماها این توهم رو نداشته باشید، اقلا بدونید درباره ی من ابدا اینطور نیست.
-
واقعا حقمه؟
1395/02/06 13:08
یه روزایی اینقدر دلم غصه داره که نمی تونم حد و اندازه ش رو بیان کنم، بعد با خودم فکر می کنم که واقعا حقمه؟ محتاجم به دعاهاتون... و همین
-
جانه بیمیرم...
1395/02/06 02:40
داشتن من به عنوان یه دوست ساده شاید بد نباشه، اما به عنوان یه دوست خاص ابدا اتفاق خوبی نیست، می دونید؟ من هیچ وقت نمی تونم یار خوبی برای کسی باشم، حالا چراش رو می گم بهتون... چند وقت پیش یه آهنگی از جنوب به دستم رسید که به زبان گیلکی خونده شده بود، یه دوست جنوبی برام ارسال کرده بودش، دانلودش کردم و هر لحظه بیشتر از...
-
خدا رو شکر که اونی در کار نیست(!)
1395/02/05 13:47
دیروز همین موقع ها بود که تو شیراز پول دو ماهم رو، و تاکید می کنم پول دو ماهم رو دادم و چیزی خریدم و به خودم حال دادم بعد مدتها... همونجا یه پسرونه ش رو هم پسندیدم و فکر کردم چه دلم می خواد پول دو ماه دیگه م رو هم بدم که به اونم(!) حالی داده باشم، حتی تو دستام گرفتمش و حسابی براندازش کردم!!! بعد خیلی یهویی یادم افتاد...
-
دوست های مجازی که یکباره حقیقی شدن...
1395/02/05 12:25
پر میگه تو همیشه تو داشتن دوستهات(!)خوش شانس بودی، حداقل تو داشتن دوستای مجازی که خیلی خوش شانس بودی... بیراهم نمیگه، باهاش سخت موافقم، هرچند که من این رو شانس نمی بینم بلکه انتخاب آگاهانه می بینم، بله انتخاب آگاهانه با نگاه خدا... تو سفرم به تهران موجبات ناراحتی یکی از دوستان رو فراهم آوردم(!) به این دلیل که شرایط...
-
انگار حافظ هنوز امید داره، پس چرا صبرم تموم شده؟
1395/02/05 11:14
نمی دونم چند تا مسافر ممکنه وقتی فقط 4روز به شیراز سفر می کنن، دو بار حافظیه و دو بار سعدیه رو زیارت کنن؟ ما که این کارو کردیم، شب اول فال حافظی که باز کردم و نیتم خیلی بانمک بود(!) نتیجه خیلی شیرین و خوب و خوش بود. رفیق عزیز شروع کردبه خوندنش با اون صدای آروم و لحن آروم ترش، عطر بهارنارنج هم تو فضا پیچیده بود و دلم...
-
و باز بی خوابی...
1395/02/05 01:21
افتاده دردت تو سرم یه قرص ماه به من بده...
-
و دوباره شهر من رشت...
1395/02/04 17:33
هرچقدر هم که سفر خوب باشد، خانه ی آدم که نمی شود. هرچند که من معتقدم تنها یک ماه فرصت لازم است که من به خاک و آب و هوای تازه خو بگیرم و از رفتن باکی نیست، اگر زندگی جای دیگر روی خوش ترش را نشانم دهد کوله بارم را بر می دارم و از رشت دوست داشتنی، رشت خواستنی و رشت مادر می روم... خانه یعنی رشت و حالا من بعد از گذشت چند...
-
قاصدک شعر مرا از بر کن
1395/02/04 00:43
فکر نمی کردم تو باغ ارم، وسط اون همه عطر بهار نارنج، وقتی تو حال خودمم چشمم بخوره به همچو چیزی... مثل همیشه کودکانه چشامو بستم و آرزو کردم، آرزوی کودکانه ای که می دونستم هیچ وقت برآورده نمی شه، اما انگار ته دلم می خواستم یه بار دیگه، زیر شکوفه های نارنج شانسمو امتحان کنم... با تمام وجود فوتش کردم و به پروازش نگاه...