-
دستمو بگیر دوباره...
1395/05/10 20:23
یادمه وقت خرید اون زمین درست زمانی بود که تو شرایط نا مساعد مالی بودیم، اما فکر کردیم شاید به نفعمون باشه خریدش و یه مسایلی پیش اومد که توفیق اجباری نصیبمون شد و خریدیمش... شرایط نامساعدمون به این دلیل بود که مادربزرگم قصد داشت خونه ش رو عوض کنه، هیچ کدوم از بچه هاش نه اونقدری دارن و نه مایل بودن برای مادرشون چنین...
-
+ بعدتر اضافه شد.
1395/05/10 16:41
این ساعات رو ساعات تمیزی یخچال اعلام می کنم. خدانگردار اگه بدونید چه به سر یخچال نازنینمون اومده زار زااار گریه می کنید به حالم:دی (یخچال خونه نه البته، یخچال کارگاه) اومدم بگم نگفتم قراره برم مسجد؟ از همون زمان در تکاپو هستم و هنوز نماز ظهر و عصرمم نخوندم. چنانی سرم شلوغ شد که فرصت نماز خوندنم پیدا نکردم، همشم...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/10 13:02
بنده ی حقیر ماه مرداد رو، ماه چالش های بزرگ و کوچک زندگی خود اعلام می کنم. اونقدر چالش ها و استرس ها زیادن که وقت به شمردنشون نمی رسه. ملتمس دعاییم، روزای عجیب و سرنوشت سازیه برای بابا و در حقیقت برای همه ی ما... اگه بشه میرم مسجد نمازمو می خونم بلکه دلم آروم شه، البته اون سری که رفتم مامانی(مامانبزرگم) اصرار داشتن پا...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/09 14:59
بابا خیلی تلاش کرد شرکت اینجا رو سرپا نگه داره، اما نشد و انحال شرکت باعث شد برشون گردونن تهران، این دو سه ساله چندین خونواده از تهران اومده بودن اینجا و همگی هم راضی بودن. همش چرته که میگن برید شهرستان، خودشون نمی خوان و خودشون نمیذارن... اینجا هیچ کاری نیست. امروز رفته و اسبابش رو جمع و جور کرده، خیلی دردناک و سخته...
-
شاید که حال و کار دگرسان کند(!)
1395/05/09 14:42
حال و کار دگرسان کن + خدا جان این یک دستور از سوی یک بنده ی متوقع است، بشنو دیگه، مرسی، اه!
-
در گوشی...
1395/05/09 14:27
هیچ وقت هیچ چیز اینقدر با هم تو زندگیم به هم ریخته نبود. همین که سالمیم همگی، باید شکر گفت. کاری ازم بر نمیاد برای سامون دادنش، فقط از خدا بر میاد راس و ریس کردن این روزا و اتفاقا... که دلش نمی خواد شاید کاری کنه و مختارم هست، بنده هاشیم، زمینم خونه خودشه ساخته ی خودشه، دلش می خواد اینجوری باشه شرایطمون... ولی باز هم...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/09 13:45
بدبختی اینجاست که هوا هم خوبه و نمی شه این کلافگی و خستگی رو گردن نامطلوب بودن هوا انداخت...
-
یه نشونه می خوام واسه قلبم...
1395/05/09 13:06
من یادم نمیره که بهم گفتی به خدات ایمان نداری، ناامیدی ازش، امیدوار بودم که... چی شد پس؟ در کل خدای من دوس داره اونایی که خودش می خوادو بهم بده، اینو بارها گفتم و بازم میگم، به علاقه ی من کاری نداره:( کاش یه نشونه برام بفرسته که بفهمم اشتباه می کردم.
-
خدایا من دلم نگرفته ها...
1395/05/08 20:47
وقتی بهش عمیق تر فکر می کنم، بیشتر می فهمم حرفهاش کاملا جدی بوده و حق دارم ازش ناراحت باشم. اما خیلی ضد ضربه شدم انگار و دارم با تموم شدن یا کمتر شدن رابطه م با دوستم کنار میام... البته که بعد از مامان سورنا من بخش اعظمی از عاطفه و وابستگیم به آدمها از بین رفت، لطف زیادی که بهشون کرده بودم نادیده موند و از همون زمان...
-
اسم بچه از ایرانی تا عربی
1395/05/08 16:26
بچه خوبه، همه میگن که من خیلی بچه دوست دارم و بچه هام منو... ولی خب خودم خیلی موافقش نیستم، چون خیلی از بچه ها رو هم اصلا دوست ندارم. بستگی به خیلی چیزها داره دیگه، اما اگر به دلم بشینن جون میدم براشون... ساعت ها می تونم باهاشون بازی کنم و قربون صدقه شون بشم و این حرفها :دی اینو خودم خیلی نفهمیده بودم، چوپان فهمید بهم...
-
نمی تونم به این همه خاموش رمز بدم، عملا پست رمزدار گذاشتن الکیه
1395/05/08 12:57
1. رمز پست خصوصی رو برداشتم. 2. صرفا بخاطر شما دوست عزیزی که خونواده م رو می شناسی و آشنای دور و قدیمی م هستی پست رو رمز دار کرده بودم، لطفا نخون و بدون اگر بخونی من راضی نیستم. 3. کاش میشد به عقب برگشت، اون وقت امکان نداشت آدرس اینجا لو بره، لطفا نخونید دوست عزیز 4. دوست از اول حقیقی بوده که آدرس اینجا رو داره و...
-
اتفاقات زندگیم... رمز جدید
1395/05/06 23:12
بابا استعفاش رو نوشته و باید منتظر اتفاقات جدید باشیم، صحبت هاشم کرده که موافقت کنن با استعفاش، هیچ وقت نتونستم بابا رو جایی جز کار و همکاری با کارخونه ها تصور کنم. اما حالا ممکنه کار جدیدش هیچ ارتباطی به محصولی که تا حالا تولید می کردن نداشته باشه... از 4 سالگی من تا حالا بابا در صنعت مشغول بوده و همیشه عاشق کار...
-
روزانه
1395/05/06 16:55
یعک بارونی گرفت یهو که نزدیک بود از ذوق بخورم به سقف، لباس پوشیده تر گل و ور گل کرده آماده م دوستم بیاد بریم بیرون... راستی امروز شاگرد خصوصی داشتم، چقدر چسبید و شب هم شاگرد دارم. این وسط برای انجام کاری و یه تنفسی که لازم داشتم میرم بیرون و بر می گردم. یه کیک فینقیلی باید برای فردا آماده کنیم و تحویل بدیم. امیدوارم...
-
و تسکین این درد با یاد تو، شاید کمی...
1395/05/06 03:56
همینطور که خمیر کوکی ها رو از یخچال در می آوردم، با آب و تاب بهش می گفتم که عادت به قهر کردن ندارم، که اصلا انگار دل قهر کردن ندارم و نهایت مدتی که ممکنه قهرم ادامه پیدا کنه 40 دقیقه ست. می خواستم بگم ازت ناراحتم بخاطر بعضی از رفتارات، اما اونقدری ناراحت نبودم که وقتی بعد مدتها اومده گند بزنم به اعصابش/اعصابم، پس فقط...
-
کنار ساحل خیال...
1395/05/05 16:21
چیک چیک بارون و من که چشمامو بستم و خودمو کنار ساحل تصور می کنم، خسته م بود نکردم پاشم برم تا انزلی و اینه که حالا مجبورم از قدرت خیال استفاده کنم. فقط موندم بلوار انزلی هم برم یا همین ورا کنار ساحل قدم بزنم فقط؟ می ترسم خسته م شه دو جا برم. وگرنه لاهیجانم می رفتم همین امشب
-
عنوان ندارد.
1395/05/05 01:37
دیدن بچه هایی که پدر ندارن، که با نداشته هاشون شاکر و خوشحالن شرمنده م می کنه، خیلی خیلی شرمنده م می کنه... نمی دونم چطور خدا اتفاقات رو اینقدر درست کنار هم می چینه که من هربار احساس می کنم انرژیم تحلیل رفته و غمگینم چیزهایی رو جلوی چشمم میاره که شرمم شه از غمم... با یکی از دخترای ناز موسسه رفتم سینما و بعدش مثل همیشه...
-
در گوشی...
1395/05/04 17:29
وای... وای... وای... تو چقدر کم لطفی، چقدر شاید باید بعد از یک بار، دو بار و سه بار برام عادی میشد. اما نشده و هرگز نمی شه... و باز هم بحث، باز دعوا و سوتفاهم های احمقانه، خدایا میشه راهی پیش روم بذاری که یا حرفاشو بفهمم، یا حرفامو بفهمه؟
-
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد.
1395/05/04 15:20
امروز سال مادربزرگمه، مامانبزرگ مادرم در واقع... چادرشو سرش می کردم و کمکش می کردم نمازش رو بخونه، منو نمی شناخت بهم به ترکی و روسی میگفت اسمت چیه؟ چرا با من مهربونی؟ بهش می گفتم مگی هستم. می گفتم چون شما خیلی مهربونی، خیلی دلت پاکه .. آلزایمر گرفته بود. منو نمی شناخت، بهم می گفت گلین، می گفت تو ترکی و باهام فارسی حرف...
-
برای خودم...
1395/05/04 15:10
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/03 19:58
بعد هونصد ساعت دعوا که آشتی می کنیم اینقدر حالم خوب میشه، خدایا زمان این آشتیای بعد دعواها رو بیشتر کن:دی
-
:)
1395/05/03 15:35
دوستای عزیزم، لطفا پیج یکی از بچه های اینجا رو ببینید و حمایتش کنید:) اینم آدرس اینستاگرامشون ^-^ Khorshid_mehr_rf
-
فردا به هم می رسیم.
1395/05/03 15:31
یکی از تفریحات من اینه که بشینم چک کنم و ببینم با چه سرچهایی به وبلاگم می رسن، از موارد بی حیایی که بگذریم، خیلی چیزهای هیجان انگیزی توش دیده میشه :)) امیدوارم واقعا یکی به یکی برسه و امیدوارم الکی و آرزووارانه اینو سرچ نکرده باشه اون دوست عزیز، چون به راه اندیشیدن یاس رو رج می زنه(!) و امیدوارم یه روزی یکی منو...
-
چرت و پرت گویانیم ما
1395/05/03 14:42
خیلی وقته کتاب نخوندم، نمی دونم از بد حالیمه که نمی خونم؟ یا چون نمی خونم بد حالم... درهرحال می دونم هم کسل و کند شدم، هم مثل قبل کتاب نمی خونم(غیر درسی). البته به درجه ی کتابنخونی نایل نشدم، با خود گذشته م مقایسه می کنم خودم رو... دیروز فهمیدم ممکنه ما 25سال در خونه ای با مادرمون زندگی کنیم و تو آغوش و دستش بزرگ شیم،...
-
و همچنان صدای آبشار که به اسم بارون به زمین میباره
1395/05/02 21:02
اگه یه پایه داشتم بعد چند ساعت سر پا بودن و کار کردن حتما تو این بارون می رفتم بیرون، اما ندارم و می شینم تو خونه از پنجره به تاریکی شب و شر شر بارون نگاه می کنم. + بارونمون خیلی خوبه، خیلی... + دارم میرم بیرون، بی چتر تو همین بارون دوشی...
-
من تو شوکم، دنیای مجازی اینقدر کوچیکه؟ آخه اینقدر؟
1395/05/02 16:00
امروز رفتم وبلاگ آمیتیس و به معنای واقعی واژه سکته کردم. خیلی عجیب بود داستان، چقدر حس خوبی داره بعد یه پیاده روی دو ساعته تو بارون بیای و همچین پستی رو ببینی... + http://amitisghorbat.blogsky.com/1395/05/02/post-188/دنیا-کوچیک#comments
-
باز باران...
1395/05/02 03:25
آدم باید یکی رو داشته باشه که وقتی بعد یه هفته بارون میزنه بهش پی ام بده و از حال خوشش بگه... من و چوپانم همدیگرو داریم. + بارون زده، اما هوا شرجی و گرمه هنوز + دارم به آرزوم فکر می کنم، هیچ وقت هیچ چیزی از آرزوم اینجا نگفتم. فقط گفتم دو تا آرزو دارم که با هم در تضادن، یک جور عجیبی هیچ کدوم از آرزوهام به محقق شدن...
-
له ترین دختر دنیا...
1395/05/01 05:12
خیلی وقت بود که همچین خستگی و درد پایی رو تجربه نکرده بودم، خواب بعد خستگی شدید واقعا می چسبه... خوب بخوابیم. فردا هم از جمعه های بسیار پر کاره و باید با نهایتا 4 ساعت خواب تجدید قوا کنم و به کارا رسیدگی کنم.
-
سراب بودنت:دی آآآه چه عنوان رمانسی...
1395/04/31 22:45
آقا یکی نیست همین حالا بیاد دست منو بگیره ببره ترکیب عجیب(!) شیرموز پسته توت فرنگی بخره برام؟ یک ساعتم سکوت کنه و حرفهای صد من یه غازم رو با جان و دل گوش کنه؟ بعد که خوب همه حرفامو زدم حاضرم تمام راه قربون صدقه ش بشم. دیشب خواب دیدم با یه آقایی رفتم سینما، تو سینما گم شدم و هی صداش می کنم میگه مگی من این ورم و هی میرم...
-
از خواب برگشتم به تنهایی، پل می زنم از تو به زیبایی...
1395/04/30 14:29
یه روزهایی هم از جنس امروزن، با غم و از دنده ی چپ بیدار میشی و چشمات رو به ذوق می آرایی و می ری دنبال زندگیت، به هرکس و هرجایی چنگ می زنی که خوب بمونی و نمیشه... همه پر از انرژی منفین، همه خسته ن و تو تنهای تنها با بدبختیهات خوشحالی، اصلا چرا خوشحالی؟ چرا خوشحالی؟ برای چی خوشحالی؟ می تونم برم کنج اتاقم و آهنگ رویا رو...
-
خدا جانم تو هم اندازه ی من ذوق می کنی، نه؟
1395/04/30 04:44
وقتی نمازمو با چادر نوی گلگلی می خونم احساس می کنم خدا هم اندازه ی خودم ذوق می کنه از دیدنم... خیلی خوبه که ما ها خدا رو اندازه ی درکمون می بینیم. اینه که خدای من شبیه خدای هیچ کس نیست، خدای شمام مثل خدای هیچ کس نیست. همه ی ما یه خدا داریم و اون یه خدا رو از زاویه دید خودمون می بینیم، چقدر این دنیا شگفت آوره واقعا و...