-
[ بدون عنوان ]
1395/06/05 04:20
همین حالا که پست غمگنانه را که خواندم احساس کردم یک دختر 14 15 ساله م که از پشت ویترین عاشق پسر آبنبات فروش شده و رویش نمی شود احساسش را بروز دهد، غش رفتم از خنده... حق داشتید که همچو فکری درباره م کنید.
-
دلم یک مصاحبت با برد کوتاه می خواهد.
1395/06/05 04:17
گوشی را بر می دارم، برایم نوشته... نوشته و مهم نیست چه نوشته، لبخند آرام و محوی روی لبم می نشیند. بچه روی پایم نشسته و دس دسی! می کند، من یک لحظه احساس می کنم باید گوشیم را از روی میز بردارم و تکست هایم را چک کنم. بچه را می چسبانم به سینه م و در گوشش می گویم مرمر خیلی خر است و او می خندد، بدون اینکه بفهمد خر چیست می...
-
غمگنانه
1395/06/04 05:57
دلم می خواست فردا، پس فردا یا همین روزها بهم پی ام بده... اس ام اس بده، کسی که حتی شماره م رو هم نداره. + دلتنگی
-
تا همیشه با اهمیت
1395/06/04 05:47
آخه چی مهم تر از روز تولد تو؟ + امروز بعد خیلی روز، بالاخره با چوپان رفتیم بیرون و من که عادت به پیاده روی طولانی داشتم پام گرفته و از درد شدیدش خوابم نبرده... نزدیک یک ماه بود که پیاده روی نداشتم.
-
#دلتنگی
1395/06/03 18:31
دیروز از سهمیه ی بوس 100تاییم استفاده نکردم، امروز برم خونه ی عمه می تونم 199 تا ببوسمش؟ :دی
-
خواهرانه
1395/06/03 18:27
برای خوب کردن خواهر چه کنیم؟ دارم آماده می شم به قصد خوب کردن خواهر برم بیرون، خواهرم خونه ست. میام میگم کجا رفتم :دی
-
از سری رازهای خجالت آور...
1395/06/03 16:07
خیلی زشته آدم وسط گرفتاریهای بزرگ هی یاد دلتنگیش بیفته...
-
طلا تر از طلا
1395/06/03 03:22
اینم نمایی دیگر از طلای خانه مان... یک روزی یادت می آورم که چقدر دنبالت می دویدم که فقط یک عکس درست درمان از 9ماهگیت ثبت کنم، وقت غذا خوردن، وقت مالیدن چشم ها و خوابالودگی، وقت بازی و ... اما تو زرنگ تر از من بودی و همیشه در حرکت، به ریش من و دوربین می خندیدی و مه مه صدایم می کردی برای دلبری کردن و گرفتن دوربین... حق...
-
[ بدون عنوان ]
1395/06/02 21:27
این اتفاق هیچی هیچی هم که نداشت برام، باعث شد بفهمم چقدر بی ایمانم و چقدر از خدا دور...........
-
در جستجوی حال خوش
1395/06/02 16:12
میگه میگن بعد هر سختی آسونیه... میگه خدا خودش قول داده تو دلم می گم بعد هر سختی ما تو این ماه سیاه که باز هی سختی بود. میگه فقط متاسفانه زمانش رو نگفته... می خندم و میگم آسونی میده، ولی شاید مثلا تو اون دنیا... بدون تعارف دلم می خواد از ته دلم گریه کنم و دلم می خواد یه دلخوشی تازه توی دنیام ببینم. می دونم سلامتی...
-
شهریور ما
1395/06/02 13:20
یکی از شهریوریهای خوب دنیا مال ماست. مامانم... امسال روز زن خیلی عجیب پیچید و ما چیزی برای مامان هدیه نخریدیم، وقتی مشهد بودیم و دنبال ساعت برای هانی یه ساعت دیدیم که خوشمون اومد و قیمتشم متناسب با جیبمون بود! خریدیم و با هزار دوز و کلک از چشم مادر دور نگهش داشتیم:| گفتیم 19مرداد که سالگرد ازدواجه بهش میدیم، که فکر...
-
تا وقتی بود اونقدرا بهش فکرم نمی کردم حتی
1395/06/02 13:08
ما یه خونه نسبتا کوچولو تو گلسار داریم که شدیدا بهش وابستگی دارم و از وقتی این اتفاق ها افتاده عمق وابستگیم رو درک کردم، چه خوبه کمتر کنم وابستگیم رو به داشته هام وقتی قطعا روزی خدا ازم خواهد گرفتشون... یا با مرگ، یا پیش از مرگ
-
9ماهگی پسرک
1395/06/02 04:22
وارد سیستم خاله زنکی بچه ی ما اینطوری، بچه ی شما چطوری شدم! یعنی به هر کسی می رسم که بچه ی هم سن و سال نی نی جان داره، چار تا سوال ازش می پرسم و بعد توضیح میدم بچه ی ما ولی فلان طوره... تو کشفیات اخیرم این بوده که بچه ی 9ماهه باید یاد بگیره اطرافیانشو ببوسه ولی این نمی بوسه و اصلا یادش ندادن و این ظلم در حق ماست. دارم...
-
تو به اندازه ی بودن منی...
1395/06/02 04:07
اینکه چقدر آدم ثروتمند تر از من تو دنیا وجود داره هیچ اهمیتی نداره، تنها مساله ی مهم اینه من از خیلی ها خوشبخت تر بودم تو 25سال عمری که از خدا گرفتم. و تو شرایط بهتر از خیلی ها، پس حالا که تو فشار زیاد زندگی قرارم داده حق ندارم بپرسم چرا من؟ چرا ما؟ مگه وقتی زندگی خوش و آرومی داشتم می پرسیدم چرا من؟ اتفاقات خیلی بد...
-
این داستان: دویدم و دویدم!
1395/06/01 16:20
حقیقتا عنوانی از این بهتر پیدا نکردم، امروز از وقتی پاشدم در حال دوندگیم و در نهایت انگار هیچ کاری نکردم. چرا بعضی روزا اینجوری میشه نمی دونم... با عجله دارم کیک می پزم که خامه کشی کنیم، طبق برنامه باید 1ظهر این کارو می کردم نه الان، قرار بود از کوکی ها عکس بگیرم که حتی فرصت این کارم نشد. خواهر ساعت 5 6 میاد برای...
-
دلتنگی های دم ظهری
1395/06/01 14:20
کی باورش میشه که شهریور اومده؟ شهریورمون مبارک، ای کاش کمی مبارک شه واقعا... + امروز مامانیم(مادر مادرم) از پله ها افتادن، بردیمشون بیمارستان و دست و پاشون رو باید گچ بگیرن. تا اینجا خوب رد دادیم، قربونت برم خدا باید جا خالی بدیم همچنان؟ + دلم از ته ته تهش تنگ شده و نمی دونم با دلتنگیم چی کار کنم؟
-
بی خوابی همیشگی
1395/06/01 04:26
از بی تابی و کلافگی خواب به چشمم نمیاد، تو این شبای بی خوابی یهو به این فکر کردم که سالها پیش مثلا 7سال پیش گاهی از فرط ذوق و هیجان زیاد خوابم نمی برد، حالا از غم زیاد و تنهایی و بی تابی... دیگه فکر نکنم هرگز از سر ذوق خواب از چشمم بپره، هیچ وقت...
-
این داستان: مگی چرت و پرت گو
1395/06/01 03:59
اینکه پسر عمه م چه اشتباه بزرگی کرده بود(ندونسته، خطا کرده بود) مهم نیست. مهم اینه بابا دو هفته ست مدام درگیر کارهای دارایی بود و هست، نمی دونم واقعا روزنه ی امیدی هست یا نه... یا واقعا دوباره مثل قبل زمین خوردیم، دوباره قسط های دیگری رو باید بدیم. اما دلم آروم تر از پیشه... احساس می کنم روزها قراره کمی مهربون تر...
-
روزمره
1395/05/31 04:34
متوجه شدیم پسرک چپ پا و چپ دسته، اینقدر ذوق می کنیم برای هر واکنش کوچیکش که فکر نمی کنم خانواده ای مثل ما بچه ندیده وجود داشته باشه، دختر عمه ی تنها و گناهیم رو تشویق می کنیم تا دو سالگی پسر یه نی نی دیگه به دنیا بیاره... طفلی گریه می کنه و میگه که چی؟ آخرش سرنوشتش عین من بدبخت شه؟ یهو تنها شه؟ از اول تنها باشه که...
-
از هر دری سخنی!
1395/05/30 15:10
هیچ اهمیتی نداره که چیا بهمون می گذره و هر روز دلهره های جدید و شدید به دلمون میفته، کم کم دارم تلاش می کنم به زندگی برگردم، برنامه ی امروزم مرتب کردن اتاق و دوش حسابی گرفتنه، میگم دوش حسابی چون تو این 19 روز همه ی دوش های گرفته شده خیلی سرپایی بوده و احساس کثیف بودن دارم در حال حاضر...روزی که این اتفاق افتاد وقت لیزر...
-
بیاین زندگی من مال شما
1395/05/30 13:35
یادش بخیر یه روزی چقدر کامنت حسرت زندگیت رو می خوریم، ای کاش ما هم می تونستیم مثل تو زندگی کنیم داشتم. حالا کدوماتون حاضرین جای من باشین؟ زندگی من فقط روزایی که میرفتم سفر بود؟! کمی نامردیه فقط خوشیهای زندگی دیگران رو برای خودمون آرزو کنیم، اگر آدمی نیستید که بخواید دردهای سنگین زندگیم رو تحمل کنید، لطفا و خواهشا حسرت...
-
پریشان نوشت
1395/05/30 03:55
با آدمایی که تکلیف رابطه شون با طرف مقابلشون مشخص نیست مشکل دارم، این آدما چقدر غیر قابل درکن برام... من به هر نحوی باشه دوس دارم همه چیز واسم کریستال کلیر باشه... اوضاع زندگی به هم ریخته نیست، فوق به هم ریخته ست. اینقدر سعی می کنیم که همه چیز رو بهتر کنیم و اینقدر به در بسته می خوریم که از خود جون سگم تعجب می کنم. گ...
-
چشم که می بستی به بی پناهی من، پناه می بردم به نا امید شدن...
1395/05/28 16:03
سوالی که همیشه ذهن منو درگیر می کنه اینه که آیا اونم همینقدری که من دلتنگشم دلتنگم میشه؟ اصلا اهمیتی نداره اون کیه، مهم اینه که برای من خیلی با اهمیته این داستان و مدام بهش فکر می کنم و اگر احساس کنم دلتنگیش خیلی کمتر از منه غصه م میشه... + دلم می خواست یکی بود تو این روزای بد حالیم می تونست بیاد پیشم و آرومم کنه......
-
خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده ام...هه
1395/05/28 12:33
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام در دیده ی من در آ وز چشم من بنگر مرا زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام حبس از کجا من از کجا ماله که را دزدیده ام روزهایی هم هست که با خودم فکر می کنم دیگه چی می خواد بشه؟ بابا رو بگیره؟ مامان، خواهر یا برادرمو بگیره؟ واقعا یعنی دلش...
-
ماه من کو؟
1395/05/28 00:36
هنوز وقتی ماه شب چهارده می بینم دلم می لرزه با تمام عزادار بودنم، با تمام دل خون بودنم... با تمام در مونده بودنم، امشب وقتی تو ترافیک چشمم به آسمون و ماه افتاد بی اختیار لبم خندید و اشکام سرازیر شد. تا خود خونه اشک ریختم و زمزمه ی الهی شکر رو لبم بود. + قلبم مچاله ست، کاش کسی خیلی دوسم داشت. لازم داشتم که کسی خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/27 22:21
قربون دلت برم بابا... + با خودم عهد بستم خوب شم، محکم شم، عهد بستم مامان و بابامو زنده کنم. خدایا کمکم کن لطفا
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/27 16:25
پارسال 11 مرداد در تکاپوی رفتن به مشهد بودم و امسال تو خونه خودمو می زدم و جیغ می کشیدم و خدا رو صدا می کردم و شکایت می کردم از اتفاقای بد مرداد 25 سالگیم، وای چه دردناک بود این ماه خدا، وای خدا... 12 مرداد 94 من تو رستوران بی ام دبلیوی مشهد نشسته بودم و صبحونه ی خوشمزه با دوستام می خوردم. و امسال جلوی مزار شهدا...
-
مرداد سرد من
1395/05/27 16:15
در جواب پرسش های پست قبلی، ایشون پدر ندارن و یه خواهر دارن و پدرم براشون پدری می کردن، بدهی های یک پسر رو پدرش باید بده اگر اشتباه نکنم... و همین. + لطفا دعا کنید، شاید راهی باز شه، شاید بشه یه کارایی کرد. باز یه مصیبت تازه پیش اومده که نمی دونم چی بگم ازش... سعی می کنم محکم باشم، فقط سعی می کنم. + من پدری از پدر خودم...
-
این داستان: پ این گوووشی من کووو؟
1395/05/26 18:37
یک روز تمام گوشیم گم و گور بود و من جای جای خونه رو برای پیدا کردنش گشتم، در نهایت به خودم لعنت فرستادم که برای چند ساعت برگشتم خونه ی خودمون، اقلا خونه ی عمه کمتر گوشه کنار داره و اگه گم می شد راحت پیداش می کردم. در نهایت بی خیال شدم و گفتم تو که جواب پی ام ملتم نمیدی، گوشی می خوای چی کار؟ باز یادم افتاد دنبال عکس...
-
خدا جان پس چرا تو عاشق اسمارتیز نیستی؟
1395/05/26 10:50
همیشه می گفتم خدا منو با پول آزمایش نمی کنه، منو با عشق زندگیم آزمایش می کنه. با اعضای خانواده م و شکی هم درش نبود. همیشه می ترسیدم بلایی هرچند کوچیک سر یکی از 4عضو اصلی خونواده م بیاد و نابودم کنه، اما این اتفاق چنان زیرکانه بابامو از پا در آورد که... حالا مطمین تر شدم خدا منو می شناسه و با داشته های خوبم آزمایشم می...