گوشی را بر می دارم، برایم نوشته... نوشته و مهم نیست چه نوشته، لبخند آرام و محوی روی لبم می نشیند. بچه روی پایم نشسته و دس دسی! می کند، من یک لحظه احساس می کنم باید گوشیم را از روی میز بردارم و تکست هایم را چک کنم. بچه را می چسبانم به سینه م و در گوشش می گویم مرمر خیلی خر است و او می خندد، بدون اینکه بفهمد خر چیست می خندد، قهقهه می زند و اطرافیان با نگاه های کنجکاوانه دلیلش را جویا می شوند، من هم می خندم و جوابی نمی دهم. گوشی را می گیرم دستم و می بینم واقعا تکست تازه ای دارم، می خوانم...
با خواندن جمله ی آخر قلبم فشرده می شود از تمام نادانسته ها، از دیوار لعنتی کت و کلفتی که بینمان است و جلوی رد و بدل شدن حس هامان را گرفته. از اینکه تو چقدر از من بی خبری و چقدر خوشبین به اتفاقات دور و برم، بچه جیغ می زند که رهایش کنم و من هم به ناچار به دست عمه می سپرمش و به اتاق حامد پناه می برم. حامد، همان حامدی که یک روز مردادی بعد نماز صبح رفت و دیگر هیچ وقت برنگشت. همان که شلوارکش هنوز روی تختش بود سه ساعت بعد مرگش، همان حامدی که لباس های آماده ی خواستگاریش را با دست های خودم جمع کردم و پنهان... همان روز که به پهنای صورت اشک می ریختم و من انگار قوی ترین فرد خانه شده بودم، که شناسنامه ش را از کشوی مدارکش بر داشتم و تقدیم پدر کردم که مهر فوت و باطل شدش را بزند و پدرم در آغوش من برای اولین بار سخت گریست. چه صحنه ای دیدی بابا... بمیرم برای دلت، آخ آخ آخ تو چقدر کم بودی در آن روزهایی که داشتنت حقم بود، آخ آخ آخ تو چقدر نبودی و نیستی و تو هنوز نمی دانی جانم رفته... تو هنوز نمی دانی و برایم نوشتی
"خوش به حال تو که همه ماه ها برات به تازگی و شادابی و خوشی اردیبهشته. قدر خودت و زندگیت رو بدون..."
اردیبهشت آخر، قربان صاحب اسمت بشوم من؟ اردی بهشت؟ جهنم است دنیای این روزهای من، پدرم کمرش راست نمی شود زیر بار بدهی های که بهش به ارث رسیده و دیگر حاضر نیست به سر کار جدیدش برگردد. خواهرم استعفا داده و همین روزهاست که کارش را برای همیشه از دست بدهد و زندگیمان روی هواست، مادرم از خانه ی عمه به خانه ی مامانی عزیمت کرده و سر خانه و زندگی خودش نیست. قدر خانواده م را بدانم؟ قدر زندگیم را؟ قدر این روزهایم را؟ وای وای وای از این دیوار و وای از این درد من که پشت این دیوار پنهان شده... آخ آخ تو چقدر کم بودی در این روزها که می شد دست کم مشت به سینه ت بکوبم و فریاد بزنم و گریه کنم. چقدر کم بودی که چنگت بزنم و شکایت کنم... وای وای وای
زندگیمان هیچ چیزش روی روال نیست و ما همچنان حفظ ظاهر می کنیم. در خانه ی عمه می خندیم که آب در دلش تکان نخورد و در خانه ی خودمان..... هیچ نگویم بهتر است. خدایا حواسم هست که این یکی آرزویم را هم ندیدی و نشنیدی و یا شنیدی و باز خیر ندیدی... آخر چرا بعضیها هرچه که دوست دارند خیرشان نیست خدا؟ چرا؟
+ برد کوتاه......
+ من پر آرزو تر از پیشم، آدمی دنبال نداشته هایش بوده و هست حالا من آرامش هم ندارم و در جستجوی آرامشم، خدا جان خودت یک کاری کن، یک کاری که من دلم خوش شود.
+ امروز خواهرم بین اشک ریختن ها حین پختن کیک می گفت مگی چرا؟ چرا تو به این دنیا آمدی؟ تو خیلی گناهی بودی مگی، تو خیلی زیاد بودی برای دنیای ما...( توی دلم گفتم همیشه همین بوده، از خوبی زیادم بود که هیچ کس نخواست من رو، از خوبی زیاد که میگم بشنوید و باور نکنید)
+ من خانواده م را خیلی دوست دارم، مادر آرام و کم انرژیم را، پدر خسته و کوفته ام را... اما واقعا این همه تفاوت چرا؟ چرا من آنقدر مایلم که زندگی را خوب و آرام کنم و دیگران نه؟ چرا فقط خندیدن دغدغه ی من است؟ چرا هیچ کس ناراحت نیست از زندگی از هم پاشیده ی مان؟ چرا فقط من آرامم؟ چرا فقط من بی قرارم برای برگشتن زندگی به روال همیشگیش؟
+ امشب حالم بهتر از امروز بود، در گوش بچه گفتم چه آرزویی دارم و برایم پیشی شد. عاشق این است که بنشانیش در آغوشت و در گوشش حرف بزنی، با دقت گوش می کند و واکنش های عجیبی نشان می دهد، بعد از شنیدن حرفهای من شروع کرد به نازی کردن و بعد با دست های مینیاتوریش زد پشتم، یک جوری که احساس کردم می گوید پشتتم مگی... سرش را روی شانه م گذاشت و اوم اوم کرد.
نه...ادم ها میتونند انتخاب کنند که تو رو بخونند یا نه:)
بنویس
روزهای خوب هم بوده که خنده به لبامون اوردی
ممنونم عزیزم:)
دختراااا بابایییی هستن ناز باباتو بکش همینجوری که اون ناز تورو میکشه وقتی خدایی ناکرده ناراحتی یا مریضی ناز کشیدن زن و مرد نداره مگی تو مطمئنن دختر بسیار مهربونی هستی که وضعیت تک تک خانواده رو درک میکنی مطمئن باش خدا حس آرامش خونتون رو از تو خواسته چون این حس درون تو نهفته اس مگی پس با همه حرف بزن آرومشون کن بهشون بگو ما باید خودمون با غممون بجنگیم تا بتونیم کناریامونو آروم کنیم
عزیزم مگی جان قشنگم بهترینا رو برای تو و خانواده گلت آرزومندم:*)
دست خدا همراهت:*)
ممنونم:) مساله ناز کشیدن نیست.
الهی خدا همراه تو هم باشه دختر خوب
اشکمو در اوردی دخترجان
اردیبهشت باشه روزهای دورتر پیش رو و بیشتر از اون کسی باشه که روزهای سختو برات اسون کنه
انشالله
مراقب خودت باش
منو ببخشید واقعا... واسه همینه حس می کنم باید در اینجا رو تخته کنم، همه مشکلات خاص خودشون رو دارن و من نباید به آدما غم بدم دیگه