-
[ بدون عنوان ]
1395/06/09 15:47
امروز تولد تپل ترین و لوس ترین مامان دنیاست. و هفت روز بعدش...
-
روزانه
1395/06/09 12:50
امروز رو روز غلت زدن در تخت و دلتنگی و فکرای قلبی می نامیم. فکرای قلبی چیز عاشقانه ای نیست، ربط داره به یکی از ترسهام که امروز بند کردم بهش و با فک کردن بهش می خوام نگرانیمو رفع کنم. یکی ندونه فکر می کنه فردا قراره باهاش مواجه شم! والا... + عمه م یکجور بدی دلخوش به ماست و ما هم از زندگی ساقط شدیم، خدایا مددی... + دلم...
-
زکات شما خوبا رو هم باید بدیم دیگه
1395/06/09 12:09
بهش میگم یکی دو مورد ناراحتی وبلاگی تو عمرم داشتم. مشکلات با آدمایی که بد نبودن، تنها بسیار متفاوت بودن با خودم! میگه اینم زکات اون همه آدمایی که تو وبلاگتن و خوبن و شبیهتن و می فهمنت و ... + راس میگه + تو دنیای حقیقی و مجازی، انسانی هستم که شدیدا گارد دارم برای ارتباط زیاد... نه با همه، ولی با اغلب افراد و این خیلی...
-
خوابتو دیدم، خوابتو...
1395/06/09 00:40
اعتراف می کنم دیدن خواب حرمتم می تونه حاجت روام کنه، و من آرومم... + پیش از اذان صبحش
-
آمین:)
1395/06/08 21:37
دختر روسه همش و همش بهم می گفت تعداد زیادی از آدما وقیحن، خیلی وقیحن و من همیشه بهش می گفتم بد می بینی آدما رو، خیلی بد... و این روزا سر اتفاقات مختلف داره بهم ثابت میشه اون بدبین نبود، من زیادی خوشبین بودم و خلاصه ش اینکه خدا جان داری حسابی بزرگمون می کنی و مام حواسمون هست. + امروز کسی بهم گفت خدا به راه راست هدایتت...
-
[ بدون عنوان ]
1395/06/08 18:25
روزایی که حوصله م سر میره دقیقه ای هونصد بار میام و وبلاگ هایی که می خوندم رو باز می کنم. هیچی به هیچی... کجایید شما ها؟ + اه
-
[ بدون عنوان ]
1395/06/08 17:43
یعنی خیلی زشت نیست من پیش از چهلم پاشم برم تفریح؟ مثلا برم دریایی جایی؟ شرم آوره... + می خوام برم.
-
چای دو نفره
1395/06/08 17:15
با چوپان نشستیم و چای دم کردیم که بخوریم، اون تو خونه ی خودش، من تو خونه ی خودم... یه همچین موجودات عجیبی هستیم ما، قول دادیم چایمون هم یه جور باشه که حس دو نفره بودن القا شه، یادم باشه عین لیوان چای سبزم براش بخرم + برای کامنترهای جدید، چوپان یک دختر رشتی شبیه خودمه.
-
آرزوهای بزرگم لطفا به من برسین
1395/06/08 14:40
نشستم برنامه ی زندگی 6ماهه نوشتم، یک ساله نوشتم، دو ساله نوشتم. قرار نیست کار خاصی انجام بدم، فقط می خواستم به خودم ثابت کنم که دیگه آرزوهام با هم در تضاد نیستن. و چون دختر خوبی بودم(از خود راضی هم خودتونید:دی) از خدا بخوام بهم بده اونایی که قولشو گرفته بودم پیش تر ازش، تازه بگم اگر بده یعنی شروع پیچ و خم های زندگی......
-
یا هو...
1395/06/08 13:18
من کارهایم را با "یا هو" شروع می کنم. یا هو... + دزدی نکنیم.
-
یا هو...
1395/06/08 13:08
واقعا سخته گذروندن این روزها اینقدر تنها... مدام آرزو می کنم که کسی* بهم زنگ بزنه و از این غم و اندوه بی اندازه بیرونم بکشه. * منظورم شما ها نیستید عزیزای دلم
-
[ بدون عنوان ]
1395/06/08 12:44
من اگر مرد بودم و دنبال همسر، به اخلاق خوب و سرحال بودنش بیشتر از هرچیزی دقت می کردم. البته بعد از ایمان قوی و حجابش... همین.
-
آخر نفهمیدم آن شب، اشک من بود یا که باران؟
1395/06/08 11:33
بعد یک شب بیداری و بیدار شدن با کابوس و بعد تر یک صبح شلوغ، امروز احتیاج به مقادیر زیادی تنهایی و سکوت دارم. امیدوارم همه چیز و همه کس تنهام بذارن... فکر تو هم! + از وقتی پسر عمه رفته، حتی یه قطره بارون هم نداشتیم. شهریور بی بارون اصلا شهریوره؟ نه واقعا... نه نیست.
-
آرزوی امشبم!
1395/06/08 03:37
دلم می خواست که الان یکی* بود می نشستیم با هم چرت و پرت می گفتیم و من دردامو یادم می رفت. * شخص خاصی منظورمه
-
دلم لرزید خدا، دل تو نلرزید؟
1395/06/08 01:16
دل خراب من دگر... ضبط را روشن می کنم، شروع به خواندن می کند. عذاب وجدان به تنم نشسته که درست وقت اذان از خانه بیرون زدم و نمازم را نخواندم، ابدا از آن نماز به وقت خوان ها نیستم. شاید مرگ پسر عمه باعث شده کمی حساس تر از پیش بهش نگاه کنم، آواز می خواند و چشم و دلم می خندد، این آهنگ مرا پرت می کند به روزهای خوبم که در...
-
کاش جواب سوالمو خیلی زود پیدا کنم.
1395/06/07 17:36
دیشب سر یه قضیه ای با چوپان شرط کردیم یعنی برای مثال من می گفتم این کفش رنگش بنفشه، چوپان می گفت نه این طلاییه... اولش فکر کردم مسخره می کنه، چون من کاملا مطمین بودم حرف من درسته... پرسیدم شوخی می کنی؟ گفت نه!!! طلاییه دیگه... واضحه که اینش هیچی دیگه به خواهرم نشون دادم که تو نظرت چیه؟ اونم هم نظر با چوپان بود و من...
-
درد دل با خدا
1395/06/07 16:01
هرچقدر هم ادای خوب بودن در بیارم، ته دلم خوش نیست. سر اتفاقای مختلف با ربط و بی ربط یاد نداشته هام میفتم و اشکام می چکه... عمرم ابدا اونطوری که می خواستم نمی گذره و من هم برای خوب کردن اوضاع هیچ قدمی نمی تونم بردارم، حتی اگه خونواده اصرار داشته باشن که برو سفر، حتی اگه بگن دوستاتو دعوت کن، برو بیرون، سینما دو ماه شد...
-
نام محبوبم!
1395/06/07 13:29
من خیلی بچه تر که بودم همه اسمای مورد علاقه شون تو مایه های آرتاپیکا، شانتانتا و در کل مجموعه اسم های آ دار در انتها بود. منتها اسم مورد علاقه ی من حنیف بود و نمی دونم این علاقه از کجا اومده بود، اسم دیگری هم هست که دوستش دارم هنوز و گفتم اگر روزی پسر دار شدم احتمالا این نام رو براش انتخاب می کنم. احتمالا چون بی شک...
-
برای بقا...
1395/06/07 12:39
من حالم خوب نیست، واقعا هم از درون تهی هستم. فقط دارم تلاش می کنم برای موندن، برای زنده موندن روحم و هیچی اونجوری که می خوام پیش نمیره. خدا هم باید همکاری کنه، علاوه بر اون بنده هاشم باید همکاری کنن و خلاصه خیلی سخته خوب کردن حالم... خیلی سخت + خیلی غم انگیزه ولی خوبی ها و خوشی ها همه آنی شده و هیچی حسش برام جاوید...
-
مخاطب خاص
1395/06/07 12:37
اصلا معنی نداره این حرکتش، همیشه اینجوری بوده که من هر کار احمقانه ای می خواستم بکنم پایه م بوده و حالا که میگه نوچ این کارو نمی کنم برات حالمو اساسی گرفته! + مخاطب خاصم اسمش چوپانه، از این طریق شکایتم را از ایشان به سمع و بصر خودش و دوستدارانش می رسانم. مرسی، اه + خیلی دلم می خواست آرزوم برآورده شه... بازم نمیشه؟ +...
-
[ بدون عنوان ]
1395/06/07 03:21
حالا دیگه قبرت سنگ هم داره... سنگ از خاکم سرد تره، باور کنید.
-
هری پاتر هد
1395/06/06 16:01
ما اینجا هری پاتر لاور نداریم؟ + دستا بالا!
-
خیابان خاطره انگیز
1395/06/06 15:25
خیابان های محله ی کودکی و نوجوانیم با شماره تقسیم بندی شده بودند، مثلا خیابان 100، خیابان 102، 104 و الخ... بعد از سر اتفاق ما در خیابانی زندگی می کردیم که عدد مورد علاقه م سرش نصب شده بود. امروز که دست بر قضا گذرم به محله ی قدیمی و حتی کوچه ی مدرسه ی ابتداییم افتاد متوجه این داستان شدم و خنده م گرفت از این اتفاق......
-
نون حلال
1395/06/06 14:48
صبح 6 خوابیدم و 8 پاشدم. 9خوابیدم باز حدود 10 بود که بیدارم کردن و زدم بیرون از خونه... و تا همین همین حالا پشت فرمون بودم، بنزین تموم کردم. بدون کولر از اون سر شهر اومدم این سر شهر و رفتم تو صف بنزین و شاید 40 دقیقه توی صف بودم... وقتی رشت اینقدر ترافیکش غیر قابل تحمل شده تهران چی می خواد بشه؟ خلاصه تا همین لحظه...
-
تنها ده روز دیگر...
1395/06/06 05:30
خدایی حقش بود پرتقال از میوه های تابستونی باشه و من هیچ رقمه تو کله م نمیره که تابستون همچو بهشتی رو در خودش نداشته باشه. + و آرزوی بر باد رفته......
-
عشق آن روزها...
1395/06/05 21:03
براش هری پاتر خریدم و امروز دادم، خیلی چسبید دیدن صورت خندونش بعد روزها نخندیدن و سیاه پوش بودن... فدای آستین چین چینی حریرت بشم آخه من... و فدای تعداد لایکهات هم حتی
-
خوبه زیاد خوابیدن حروم نیستا...
1395/06/05 18:56
دلم کارای حرام می خواد! می تونم ده تا براتون نام ببرم که برای مدتی کوتاه اقلا می تونستن حالمو خوب کنن و حالا باید تقوا پیشه کنم و مومن باشم و جاش قرآن بخونم مثلا... منم چون بنده ی نجیب و مومن خدا نیستم، قرآن نمی خونم و نق و نوق می کنم فقط... + اعتراف می کنم از شنیدن صدای قرآن عموما غمگین و محزون میشم و صداشم برام...
-
امروز ما اینگونه بود.
1395/06/05 18:19
امروز را روز حمالی می نامیم. امروز را روز دل درد و دلپیچه و سردرد می نامیم. امروز را روز دقایقی خیال پردازی بعد از حدود یک ماه می نامیم. امروز را کلا عصر جمعه می نامیم، والا به قرآن امروز را روز اصلا اشک نریختن هم می نامیم حتی... اصلا اشک نریختیم هیچ کدام از اعضای خانواده و احتمالا فردا روز سخت کوشی در گریه نام گزاری...
-
جمعه مون به خیر و شادی :)
1395/06/05 13:02
وقتی یه روز بیدار می شم و حالم انگار بهتره دوس دارم هزار هزار بار سجده ی شکر به جای بیارم. دیشب چقدر غر زدم و آخرش چقدر یواشکی فکرای خوب کردم(برنامه ریزی برای برگشتن به زندگی)...
-
:(
1395/06/05 05:21
تو چطور دلت میاد منو به تماشای یه کارتون تو سینماهای شهرتون دعوت نکنی؟ خب آخه چطور؟ من چطور این همه آرزو رو به گور ببرم؟ خب آخه چطور؟