مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

امروز ما اینگونه بود.

امروز را روز حمالی می نامیم. 

امروز را روز دل درد و دلپیچه و سردرد می نامیم.

امروز را روز دقایقی خیال پردازی بعد از حدود یک ماه می نامیم.

امروز را کلا عصر جمعه می نامیم، والا به قرآن

امروز را روز اصلا اشک نریختن هم می نامیم حتی... اصلا اشک نریختیم هیچ کدام از اعضای خانواده و احتمالا فردا روز سخت کوشی در گریه نام گزاری شود. 


+ بعد امروز خیال پردازی اینقدر چسبیده بود که دلم می خواست وهم و خیالم رو تا ابد ادامه بدم.

+ من آدمیم که اگر ترس از اطرافیانم رو نداشتم دست به خیلی کارها ممکن بود بزنم، البته که ترس از خدا هم باید در نظر گرفت. اگه اینا نبود من خیلی انسان رهایی بودم و چقدر هم خوش تر می گذشت. 

نظرات 2 + ارسال نظر

مگی جون ما چطوره؟؟

مگی، راستش این روزایی که میام وبت، یاد روزای سخت خودم و خونوادم میوفتم که کمرمون شکست با از دست دادن عزیزمون.
درک سختی این روزای تو، یعنی سفر به اون روزای خودم..
خدا صبرتون بده

الهی شکر امروز خیلی بهتر بودم/بودیم.

متاسفم که یادآور روزهای تلختونم... خیلی
و ممنونم

منم.... اگر یه سری حریم های خانوادگی و فرهنگی و اخلاقی برام معنا نداشت شاید جور دیگه ای بودم

هوم:) من خیلی می تونستم بد شم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد