-
Hey maggie tell her sth
1395/06/20 23:38
Will be a hero of mine someday
-
چهلم
1395/06/20 19:43
یه روزی سفید پوش از مسجد فاطمیه ی منظریه رشت رفتیم مکه... یه روزی سیاه پوش از مسجد فاطمیه ی منظریه رشت رفتیم پیش اسیر خاکمون... + همین قدر متفاوت + امروز چهلم بود. چهل روز گذشت و ما جای شام عروسیت امشبم تو هتل شام دادیم... خرج دردناکی بود.
-
خیلی زور داره فقط تو باشی و گریه، لبخند، خنده، حال خوش، شما ها کجایین پس؟
1395/06/19 18:48
با تو نگفته بودم از گریه های هر شب...(!) فک می کردم دیگه الان برم تو آینه خودمو ببینم کمتر عنترم، ولی وقتی خودمو دیدم شوکه شدم، زشت ترین روزای عمرمو دارم می بینم. چشام اندازه ی فندق شده و لبمم همش خشک شده و ترکیده و خونیه... پشت پلکامم کبود، تا حالا همیشه زیر چشام گود و کبود می شد، پلکم عادی بود...
-
از کشفیات شبونه!
1395/06/19 18:35
دیروز اونجا بود، وقتی سر خاک دیدمش گفتم شب نریم خونه ی عمه، برگردیم خونمون و خواهرمم موافقت کرد... روزایی که اونجام و اونم هست حالم به شدت بده، وقتی بر می گردیم خونه تا صبح اشک می ریزم و غصه می خورم از سرنوشتم... تهش خدا رو شکر می کنم که آدمها رو مختار آفریده و شکر تر می کنم که بابام هست هنوز بالای سرم و مامانم پشتم...
-
کلبه ی جنگلی...
1395/06/19 15:13
دلم می خواست یه کلبه تو جنگل داشتم و می رفتم یک ماه اونجا و فقط و فقط طبیعت رو می دیدم و کتاب می خوندم و رویا پردازی می کردم. هیچ کسی نبود، هیچ کار مهمی برای انجام نبود، فقط من بودم و تنهایی و خودم... من عادت دارم به زندگی فردیم تو جمع های بزرگ، یعنی هرگز نداشتم، ولی تو این چل روز عادت کردم...
-
[ بدون عنوان ]
1395/06/19 05:38
اونقدر اشکی بودم که نتونستم با شنیدن اذان نمازمو شروع کنم... + ای کاش می شد ایمیل ارسال شده رو پس گرفت و گفت لطفا ارسال نشو... اما ممکن نیست. یه آدم مگه چقد می تونه اشک بریزه؟
-
حال اینک دل شکستن هنر است!
1395/06/19 03:41
خدا جون من امشبم تنهام، میای بغلم کنی؟ + بارها نوشتم و پاک کردم، وقتی جای من نیستید، هزار هزار بار هم از بدی های مادربزرگم(کسی که پدرم رو به دنیا آورده، نه کسی که بزرگش کرده، پدر من برای خودش و تنها بزرگ شد) بگم نمی فهمید. هزار هزاار بارم بگم کسی رو می شناسم که خونواده ی درجه ی یکش از مرگش نفس راحت می کشن شما درک نمی...
-
سردمه، خیلی سردمه
1395/06/18 22:31
تک تک استخونای بدنم درد می کنه و دلم یه ماساژ حسابی می خواد و بعدش چندین ساعت خواب... فکر می کنم اگه کیک نمی پختیم من چطور زنده می موندم؟ یک جور مشغله ی حواس پرت کن خوبیه برای این روزهای سخت، هر چند باید پذیرفت و باور کرد سختی ها رو جای فرار...
-
[ بدون عنوان ]
1395/06/18 22:00
فکر می کردم تو وبلاگم باید راحت باشم، اما سخت اشتباه می کردم. کامنتها بسته ست:) خستمه...
-
برای قشنگ ترین ابروهای دنیا...
1395/06/18 06:29
تنها واکنش امروزم بعد خوندن حرفای توام با بداخلاقیش یک "بمیرم برات"بود... گرچه سکوت کردم و به جمله ی بد اخلاق من کیه؟ بسنده کردم. چطور بد خلقی آدمها از دنیای مجازی هم احساس میشه؟ + من برنده شدم، باورم نمیشه + دلخوشیهای دقیقه ای، دلخوشیهایی که باید فراموششان کرد را هم دوست دارم و هم نه... تو یکی از آنهایی...
-
باران و چای و حرف و حرف...
1395/06/17 20:16
با همچین صدای بارونی چی بیشتر از چای و رشته خشکار می چسبه؟ بعد مدتها با بابا نشستیم حرف می زنیم و حرف از مرگ حامد و بدهی و بدبختی و فلاکت نیست. حرف از خاطرات سفرمون به مشهده، حرف از شیراز و بهساست. حرف از آدمهای خوب دنیاست، انگار وقتی از خوبها حرف می زنیم زندگیمون بهتر میشه + حافظ آدمهای خوب دور و برم باش خدا... :)
-
[ بدون عنوان ]
1395/06/17 06:22
صدای بارون نگرونم کرده...
-
یواشکی...
1395/06/17 06:13
دیگه حتی انرژی ندارم صدای بارونو ثبت کنم و براش بفرستم. چقدر عجیب...
-
خدایا شکرت :*
1395/06/17 05:58
و شروع بارون با گوله های خیلی درشت و صدای آبشار... آخ آخ کجایی تو آخه؟ *_*
-
ماجراهای خونه مگهان اینا!!!
1395/06/17 05:29
من با هوس پیتزام اونم وقتی واسه نماز پا شدم چی کنم؟! خدایا چرا منو اینقدر بنده ی شکم آفریدی:(( عررر دیگه خوابم نمیبره که من الان + الان یادم افتاد دستم بند بود وقتی سفره گذاشتن، بعد که رفتم برای شام همه چیز تموم شده بود!!! خیلی شیک و مجلسی برگشتم سر کار و بارم دوباره :دی + آقا خونه ی عمه م از وقتی پسر عمه م مرحوم شده...
-
از آرزوهای بزرگ یک کودک تا روزهای بی آرزوی من...
1395/06/17 04:41
درسشون درباره ی آرزو بود. پرسید مگی میشه از آرزوهای الانمون بنویسیم؟ یا باید بنویسیم آرزو داریم چه کاره بشیم و از این قبیل چیزها... گفتم تو هر چیزی دوست داری بنویس. وقتی خوابید رفتم دفترشو باز کردم، نوشته بود رفتن به کنسرت "محمد اصفهانی" از سه سال پیش حرف می زنم. بهش گفته بودم شاید یه روزی بیاد و یا ما بریم...
-
شهری که با ما ور افتاده...
1395/06/16 21:21
کنار مامانی نشستم، خمیازه میکشم و به بدنم کش و قوس میدم. امروز از پرت های کیک های سفارشی یه مینی کیک فینگیلی برای دختر داییم درست کردم و این بزرگترین دستاورد زندگیم بود. برای چی چی نی ها هم کمی کنار گذاشتم. + امروز اولین کیکم رو تزیین کردم، البته که هیچ عکسی ازش در دست نیست و خورده شده... ولی جالب بود که امروز این...
-
وقتی می خواستی انصراف بدی من شیرت کردم، حالا تو هم بکن
1395/06/15 21:05
نمی فهمم چرا یک نفر از انصراف دادنم حمایت نمی کنه... به چه قیمتی باید برم و پول بریزم تو جیب دانشگاهی که آرزوی نابودیشو می کنم؟ واقعا این همه نفرت منو کی می تونه بفهمه؟ تمام وجودم می لرزه از فکر اینکه باید به بابام بگم و منتظر واکنشش باشم. نگران بابامم، وقتی دوستام اینقدر مخالفن پدرم چی می خواد بگه؟ هر روز بیشتر از...
-
آخیششش :دی
1395/06/15 19:08
یه عالم میوه های رنگی رنگی دیدم و جان تازه گرفتم. امروز خواب موندم و کیکی که قرار بود بپزم و آماده خامه کشی بشه الان هنوز پخته هم نشده!!! خدا رو شکر خواهرمم اومد خسته بود و گفت 7شروع کنیم کارمونو تو هم خسته ای استراحت کن.
-
حتی می خواستن اسممو بذارن قدم خیر :دی
1395/06/15 18:31
اگر پست پایین رو خوندید، لازمه بگم من قدمم شر نبوده، یعنی اصلا با به دنیا اومدن من بابام شرایط زندگیش هی خوب و خوب تر شد. خیلی همیشه به خوش قدمی من اصرار دارن خونواده... یا حتی خواهرم معتقده خیلی از کارها فقط با بودن من پیش میره و اگر نباشم گره ها باز نمیشه، فقط هی محکم و محکم تر میشه، از اینم بگذریم که من 2 روز می رم...
-
نکاتی چند و درد دل؛)
1395/06/15 18:21
پست پایین حاوی کمی نق نق و غر غره، اگر از حوصله تون خارجه نخونید. شاید منم بودم نمی خوندم :) 1. پست پایینی رمز داره، رمزش رو داشتید خیلیا... اگه ندارید بگید بدم. 2. از اونجایی که من آب می خورم لازم می بینم که به همه اطلاع بدم گفتم یه وخ بد نباشه بهتون نگفتم که ماهانه نگرفتم و رسما احساس بی پولی و بچه خیابونی بودن بهم...
-
قیصر امین پور...
1395/06/15 16:36
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست... + چ... میشد که من الان تهران باشم. هنوزم میشه فردا اونجا باشم حتی...
-
روزمرگی های یک جوجه کیک پز
1395/06/15 13:52
کاش یکی بود می رفت برام تخم مرغ و موز و نوتلا می خرید. خستمه، چرا همه چی با هم تموم شد خب آخه :(((؟عررر...
-
6 و 9...
1395/06/15 13:01
-
و شکم فرمانروای منه
1395/06/15 10:43
از وقتی از خواب پاشدم بعد بی خوابی دیشب، نشستم به چت کردن و از صبحانه های مختلف با افراد مختلف چت کردن!!! می خواستم بدونم املت کثیف بی رب هم هست؟ که گفتن نیست. الانم بحث لوبیا پیش اومده و دلم داره به شدت ضعف میره، دوستم میگه آخ کاش یکی رو داشتیم ما رو ببره تو این محیط کثیف مردونه ها، منم خودمو دلداری میدم که اگرم بود...
-
مثلا شور کولی
1395/06/15 05:52
هوس ماهی سرخ شده و برشته کردم، دلم می خواد یکی دعوتم کنه به یه ناهار دبش دریایی... + پولش رو خودم بدم البته، تعبیر بد میشه اصولا از آرزوهای من، والا به قرعان
-
در فراق املت
1395/06/15 05:35
بعد مدتها که من کمی بهتر بودم نشستیم هونصد ساعت با چوپان حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم. از بد روزگار اون پیش از من خواب رفته و من حالا نشستم به انتظار که بیدار شه، وقتی هم اون پاشه من خوابم و احتمالا املت دو نفره ی فردامونم کنسله! تف به این زندگی، من املتمووو می خوااام:دی
-
ضد حال!
1395/06/14 20:55
فکر می کردم عمر پی ام asl پلیز، یا بهتره بگم اصل!!! پلیز تموم شده تا اینکه چند دقیقه پیش چراغ بنفش گوشیم بعد یکی دو ماه روشن شد و باعث شد من بپرم سمتش و با ذوق بازش کنم، و با پی امی از جانت شخصی به نام میلاد مواجه شدم که نوشته بود : asl پلیز... حالا که دو ماه مسنجرم بسته بود، کاش بازم بسته بود و این نور بنفش اینقدر...
-
فال گردو *_*
1395/06/14 19:31
یکی هم نیست دسمونو بگیره ببرتمون فشم فال گردو بده بهمون... دلم داره در میاد واسه ش خب آخه
-
خونه، جهیزیه و دوستان گل و بلبل
1395/06/14 17:29
واقعا لازمه این همه هزینه اول زندگی برای خونه و جهیزیه؟ همیشه نظرم این بود که این هزینه ها مسخره ست و حالا بعد دیدن زندگی دوستم مطمین تر شدم. عجیب اینجاست که با قرض و سختی هم همه چیز رو خریدن و سخت تحت فشارن! + از معدود ویژگی های خوب خانوادگی ما اینه که دیدن جهیزیه ی کسی نمیریم. اصلا همچین رسم مسخره ای نداریم!...