-
[ بدون عنوان ]
1395/05/26 02:44
من از نوشتن اون پست رمزی منصرف شدم، لطفا کامنتهای رمز لطفا و ... گذاشته نشود. + واقعا بعضی دردا مال خود خودمونن، صلاح نیست نوشتن از ماجرای غم انگیزی که پیش اومده انگار... حتم دارم دوستانم ناراحت میشن ازم اگر بنویسم. چرا که نمی تونم به در صد زیادیشون رمز بدم، پس ننوشتن بهتره
-
گوشه ی دنج منی تو
1395/05/25 19:44
ایشون جناب گوشه هستن. واژه ی گوشه در دیکشنری خانوادگی ما به معنای جگر گوشه ست، منتها چون واژه ی جگر را کم دوست می داریم از واژه ی گوشه، جای جگر گوشه استفاده می کنیم. خلاصه که هزار هزار بار ماشالا بگید و گوشه ی ما را ببینید، جانمان است این پسر... رنگ موها 7 8 درجه روشن تر از آنچه که در عکس می بینید می باشد. من شیفته ی...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/25 06:28
خونواده همه در جریان چگونگی مرگ پسر عمه قرار گرفتن، گرچه گفتنش سخت بود. اما کاری بود که باید انجام می شد و شد... اما فقط خدا شاهده چه لحظات سختی رو گذروندیم و چه اشکها که نریختیم و چه ماجراهایی که پیش نیومد. البته که از جزییات ماجرا بی خبرن، من هم مایل نبودم بدونم، اما شنیدم. همه می دونن تو یک حادثه این اتفاق براش...
-
درد دل...
1395/05/24 16:46
نوشته بودم یک هزارم مشکلاتم را روی کاغذ، کاغذ که نه... روی کیبورد می آورم و نوشته بودید خانه ی خودت است بنویس و راحت باش. حقیقتا بعضی حرفها را در تنهایی خودم هم نمی توانم به زبان بیاورم چه رسد به اینجا که شماها هستید... بعضی حرفها را در تنهایی خانه هم نباید به زبان آورد، بعضی دردها یواشکی تر از آنی هستند که فکرش را می...
-
لایق وصل تو که من نیستم...
1395/05/23 16:25
وای وای وای... من چقدر منتظر اتفاقات خوش بودم امام رضا، چقدر... حالا که تولدته، خودت بهم بگو به کجا و به کی پناه ببرم؟ کجا استغفار کنم که صدام شنیده شه؟ که اشکهام دیده شه؟ چقدر بد می گذره و چقدر سخته که اینجا هم نمی تونم از سختی های زندگیم بنویسم. در واقع نمی خوام بنویسم... هرگز ناله کردن رو دوست نداشتم، اینجا یک...
-
از اتفاقات خوب می نویسم.
1395/05/23 02:08
خیلی خوشبختم که نی نی 9ماهه ی دختر عمه م دوسم داره. خیلی خوشبختم که روزام کنار یه فرشته ی کوچولو می گذره. خیلی خوشبختم که مجبورم گاهی به خواهرم کمک کنم که حلوا بپزیم و عمه م رو خوشحال کنیم، عمه و دختر عمه م فقط حلوای خونگی ما رو می خورن. خیلی خوشبختم که باز روزی دو سه ساعت میایم خونه و باز با بوی کیک و شیرینی وقتمون...
-
ای کاش خواب بود همه ی این روزهای گند...
1395/05/23 02:04
یه حس غریبی دارم، یه حس عجیبی که همه خوشن و ما نه... انگار بدی و زشتی و نشدن ها و نرسیدن ها و فراق دست از سر ما بر نمی داره و از همه دست کشیده، به ما چسبیده... صبورم، زندگی جریان داره ولی لازمه یه جایی غر بزنم و کجا از اینجا بهتر؟ قربون خدا برم که بدنامونو سر کرده و دیگه از اتفاقات بد ریز ناراحت نمی شیم، یعنی می شیم،...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/22 03:51
یادمه ازش پرسیده بودم الحمدلله فیزیک که نخوندی؟ فیزیک هسته ای یا حتی محض؟ و پرسیده بود چرا اینو می پرسم و بعدتر جواب داده بود که نه. فیزیک نه... از همون اول خیلی چیزهاش منو یاد پسر عمه م می نداخت، حق داشتم به این رشته شک کنم، البته که دومین حدسم درست از آب در اومده بود، اما جای شکرش باقی بود که فیزیک خونده نبود. احساس...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/21 21:38
وقتی پسر عمه ی مومنم 4 تا دوست درست درمون نماز خون تو این شهر نداشت اون وقت من می خوام شوهر مومن گیرم بیاد؟ خاک تو سرم نکنن با توهماتی که داشتم... امروز کلی مهمون تهرانی و اصفهانی داشتیم. سر خاکش روضه ی امام حسین خوندن، کاری که ما نکرده بودیم. قرآن خوندن و سینه زنی هم به راه بود حسابی... الانم می ریم که بریم مراسم...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/21 03:15
الانا نباید رشت می بودم، ولی فردا رشتم... باید اصفهان می بودم. باید میهمان می بودم ولی فردا میزبانم... میزبان دوستای پسر عمه که فیزیک هسته ای خونده های دانشگاه صنعتی اصفهانن، خلاصه که چقدر همه چیز عجیب و یهو دگرگون میشه و من چقدر ابلهم که این دنیا رو دوست دارم و بهش وابسته و دل بسته ام...
-
در دل تنگم، گله هاست...
1395/05/20 03:26
بی قراری شاخ و دم نداره، وقتی شبا خونه ی عمه م فکر می کنم کاش فردا بیام خونه و تو جای خودم بخوابم. وقتی میام خونه میگم کاش میشد همین الان برگردم خونه ی عمه... انگار بخشی از روحم اونجاست. از دست دادن آدما خیلی سخته، من بابالنگ درازم رو گم کردم و تو این اوضاع غم انگیز فقط اون بود که بعد خدام می تونست خوشحالم کنه...
-
از کشفیات این روزها...
1395/05/19 20:47
از کشفیات این روزهام اینه که اینجا* اینترنت گوشیم خیلی پر سرعته... + سر خاک پسر عمه...
-
مگی مقیم خانه ی عمه
1395/05/19 02:30
شما منو نمی بینید. بهتون بگم تو این وضعیت وحشتناک سوژه برای خندوندن پیدا می کنم و صدای غش غش خنده رو تو خونه ی پسر عمه ی مرحومم بلند می کنم. میام می گم حالا... هنوز خونه نیستم، هنوزم نمی تونم کامنت جواب بدم، دلم نمیاد با اینترنت پسر عمه ی از دنیا رفته م بیام اینجا، فقط بگم امروز خیلی سخت گذشت.
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/18 11:02
هفته ی پیش همین موقع ها... + هفتم پسر عمه ست. دارم براش فاتحه می خونم و فکر می کنم واقعا دم اذون ظهر؟ دارم فکر می کنم درست وقتی از ماشین پایین گذاشتنت باید صدای اذون بلند می شد؟ اصلا با برنامه ریزی بود یا نه؟
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/18 02:17
+ دلتنگی......
-
اینگونه میگذرد روز و روزگار من
1395/05/17 14:27
شبها همه ی اعضای خونواده بیهوش میشیم. دیشب برگشتم و تو تختم خوابیدم، بدنم درد می کرد از رو زمین خوابیدن و آوارگی... بی پتو و تشک و هیچ چیز دیشب بالاخره نوبت خونواده ی ما بود که برن خونه و خواب شب رو تو خونه ی خودشون باشن. وقتی رسیدیم خونه بابا گفت امسال چقدر منتظر 19 مرداد بودم... 19مرداد، 19مرداد 64 سالگرد ازدواج...
-
16 شهریور...
1395/05/16 13:07
+ یک ماه دیگه، یک ماه دیگه...
-
از پریشونیهام، از بیچارگی ها و نداشته هام...
1395/05/16 13:04
دیشب از جمله ی صدقه دفع بلاست حرف می زدیم. بهش معتقدین؟ چند ساعت قبل این اتفاق به خواهرم زنگ زدن یه بچه ای باید عمل بشه، خواهرم شماره کارت گرفت و پول رو ریخت. شاید دو ساعت بعدش این اتفاق وحشتناک رخ داد. شما بهش اعتقاد دارین؟ من میگم اینا مشوقهای ما هستن برای کارهای خوب و اعتقاد خاصی به دفع و رفع بلاش ندارم دیگه... با...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/16 12:11
تو این گیر و دار اتفاقات بد،اتفاقات خیلی خیلی بد... اتفاقات بدتری هم هست که قابل نوشتن نیست. برای اون مسایل بیشتر دعا کنید. پسر عمه ی من احتیاجی به دعا نداره، جاش خوبه نه نماز قضایی داشت و نه روزه ی قضایی، ظاهر مذهبی نداشت. ریش نداشت و از جمه.وری هیچ خیر ندیده بود اما واقعا مسلمون بود. واقعا... پس فعلا دختر عمه م نیاز...
-
درد دل...
1395/05/16 04:10
چشمهامو می بندم، به تمام کارهایی که کردم فکر می کنم. به ظهر و اون آفتاب داغ روز جمعه فکر می کنم، به آب آوردنها و شستن قبرش و قبرهای اطرافش، به حرفهایی خواهرش فکر می کنم. به دردی که می کشم و هیچ چیز تسکینش نداد امروز فکر می کنم، به زندگی احمقانه فکر می کنم، هر بار به هر کدوم از دوست داشتنیهام نگاه می کنم با خودم میگم...
-
بی او...
1395/05/15 13:25
64 پیام نخوانده و خوانده دارم. نه فرصتی هست و نه جانی برای خواندنشان... پیام های تلگرام و تماسهای بی پاسخ هم که ناگفتنیست. از روزی که رفته، تمام نماز های ظهر و هم مغربمان را سر خاکش خوانده ایم. زندگی شده رفتن به گورستان و باز کردن زیر انداز و نماز خواندن و خواندن و اشک ریختن برای کسی که تمام بچه های خانواده مان "...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/13 03:40
تو تختت خوابیدم، دیدی چی شد؟ دیدی عمه م تنها شد؟ دیدی چه به روز زندگیمون اومد؟ خدایا چرا رشت خراب شده اینقدر کوچیکه، چرا آدما با خبر شدن از دلیل فوتش، چرا چرااا زبونم لال شه فکر نکنید خودکشی کرده، یه حادثه ی بد و دردناک بوده
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/12 17:35
میگن خاک سرده؟ باشه تموم شد... رفت زیر خاک، آخ رفت رفت رفت خدااااااا
-
لطفا اگر نماز می خونید اسمش رو ببینید. اگه نه راضی نیستم اسمشو بدونید.
1395/05/12 08:30
تاکید می کنم فقط نماز شب اول خون ها می تونن اسم عزیزم رو ببینن و اگر نیستید اسمش رو نبینید، نمی خوام کسی بخونه دارم می میرم، اما نفس می کشم. پسر عمه چجوری این بلا سرت اومد؟ چجوری؟ تو رو خدا دعامون کنید، دعا کنید خواهر و مادرش نفهمن چی به سرش اومده آخ خدااا... خیلی سخته و اگر نماز خونید که گویا هستید اجازه بدید اطلاع...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/12 02:47
اگر کسی هست که برای عزیزمون نماز بخونه بگه که اسم بگم... تو رو خدااا دعامون کنین، تو رو خداااااااا
-
11 مرداد سگی
1395/05/12 02:32
خداااا خدااااااااا خواستی پسر عمه مو بگیری، گرفتی ولی آخه چراااااااااا چرا اینجوری، چرا اینقدر سخت؟ چرا اینقدررر دردناک که شنیدنش مو به تن آدم سیخ کنه... خدا بغلم کن، خدا آرومم کن، خدااااااااا خدا مرگ دادی؟ خدا درد دادی؟ کو درمونت؟ کوووووووووووو؟ خداااااااا من خسته م... خدااا خودت حافظ عزیزام باش من دیگهه نمی تونم. آی...
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/11 15:57
....... و تموم شد.پسر عمه ی 33ساله م................ خدایاااااااااااا خدایااااا خدیاااااااا و عزا رو به ما تموم کرد خدای بزرگ و میگن صبر میده... بده بده
-
[ بدون عنوان ]
1395/05/11 10:17
بچه ها می خوام حرف بزنم و نمی دونم چی کار کنم که آشناها نخونن... می خوام یه مدتی اینجا رو رمزی کنم. ولی اصلا انرژی فرستادن رمز واسه ی کسی رو ندارم، چی کار کنم؟ :(
-
نامه ی برگشت خورده
1395/05/11 09:43
امروز صبح در حد دو سه جمله از وضعیتم براش نوشتم، نمی دونم حکمتی پشتش بود یا نه، اما بهش نرسید و من هنوز چشام گرد و دهنم بازه... واقعا خیر نبود برسه بهش؟ بی سابقه است این جریان
-
توکلت علی الله...
1395/05/11 04:21
ممنونم که پیگیر احوالاتمین، شاید باور کردنی نباشه اما اصلا تلگرامم رو باز نمی کنم و پی ام هایی که میاد رو نمی خونم، می بینم پی ام دارم خیلی، اما بازش نمی کنم ببینم از کی هست و چی هست، اتفاقی اگه گوشی دستم باشه ناتیفیکیشن رو ببینم باز می کنم. حقیقتا انرژی زیادی برای حرف زدن ندارم، اینجا هم حرف می زنم که هم شما از...