مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

آخر نفهمیدم آن شب، اشک من بود یا که باران؟

بعد یک شب بیداری و بیدار شدن با کابوس و بعد تر یک صبح شلوغ، امروز احتیاج به مقادیر زیادی تنهایی و سکوت دارم. امیدوارم همه چیز و همه کس تنهام بذارن... فکر تو هم!


+ از وقتی پسر عمه رفته، حتی یه قطره بارون هم نداشتیم. شهریور بی بارون اصلا شهریوره؟ نه واقعا... نه نیست.

نظرات 2 + ارسال نظر
آویشن 1395/06/08 ساعت 16:47

موافقم باهات.
تحمل این هوا برام کلافه کنندست و امیدوارم دوباره مثل سابق یه بارون حسابی بباره.
برای دوستان غیر گیلانی من و تو شاید این حرف عجیب یا خنده دار باشه ولی واقعا تو تابستون تو بعضی مناطق ییلاقی حتی برف هم میبارید سالهای پیش.و چه حال خوشی بود برف بازی با بچه ها.
کاش میشد زمان و به عقب برگردوند و بیشتر قدر لحظات از دست رفته رو دونست

هوم آویشن می بینی؟
اصلا قابل درک نیست برام این همه کم آبی...

تازه 8 روز رفته از شهریور...

8روووووز
یادمه وقتی هانی به دنیا اومده بود روزی بی بارون نبود. تابستون بسیار خوب و بارونی که ما هی ناله می کردیم از شرایط بد جوی و اینکه اجازه نمی داد نی نی رو با کالسکه بیرون ببریم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد