هرچقدر هم ادای خوب بودن در بیارم، ته دلم خوش نیست. سر اتفاقای مختلف با ربط و بی ربط یاد نداشته هام میفتم و اشکام می چکه...
عمرم ابدا اونطوری که می خواستم نمی گذره و من هم برای خوب کردن اوضاع هیچ قدمی نمی تونم بردارم، حتی اگه خونواده اصرار داشته باشن که برو سفر، حتی اگه بگن دوستاتو دعوت کن، برو بیرون، سینما دو ماه شد نرفتیا... دیگه هیچ کدوم اینا هم حالمو خوب نمی کنه، سنگینیه و درد قلبم بیش از حد تصوره و من سعی دارم انکارش کنم، با برنامه ریزی برای آینده، با تصور اینکه شاید یه سفر یک روزه خوبم کنه، شاید اگه برم جایی و سینما و کارتون ببینم حال دلم خوش شه... شاید...شاید...شاید
+ دحوالارضه، حاجتاتون رو بخواید. شاید شنید... یعنی حتما می شنوه فقط ممکنه اهمیت نده. یعنی همون که فک کنه خیر نیست و نده
+ من یک ماهه ترک گناه کردم بدون اینکه قصدش رو داشته باشم، مایل نیستم از گناهم بنویسم ولی گناه آشکاری بود و می دونستم این کار گناهه و حواسم که پرت می شد انجامش میدادم، این مرگ نا به هنگام و اون بدهی های بزرگ باعث شد وقتی برای صرف کارهای بیهوده و حرفهای بیهوده و گناه و غیبت نداشته باشیم. غیبت نکردن دروغه، شاید درک نکنید اما تو مراسم اتفاقاتی میفتاد که مدام موجب می شد بشینیم به غیبت کردن!!!
+ ترک گناه اجباری، یعنی همین که نصیب من شد هم مورد قبوله؟ استغفار کنم بازم؟ من شک ندارم که دلیل نشنیدن صدام فقط و فقط خودمم و گناهای بزرگی که تو زندگیم مرتکب شدم.