وارد سیستم خاله زنکی بچه ی ما اینطوری، بچه ی شما چطوری شدم!
یعنی به هر کسی می رسم که بچه ی هم سن و سال نی نی جان داره، چار تا سوال ازش می پرسم و بعد توضیح میدم بچه ی ما ولی فلان طوره...
تو کشفیات اخیرم این بوده که بچه ی 9ماهه باید یاد بگیره اطرافیانشو ببوسه ولی این نمی بوسه و اصلا یادش ندادن و این ظلم در حق ماست. دارم یاد میدم بهش که چجوری باید ببوسه! ضمنا کشف شده من حالت عجیبی به خودم می گیرم وقتی می خوام کسی رو ببوسم!!!
توضیحش سخته و برای شما هم اهمیتی نداره، فلذا از زیاده گویی صرفه نظر می کنم.
تو گوشیمم چند تا کارتون بسیار مضحک ریختم و فردا می خوام رو کنمشون، ببینم عکس العملش چیه! بحث دیگه اینکه من عاشق بچه ی لختم و این روزا غرق بهشتم اصلا... بس که هی لباسشو کثیف می کنه و لختش می کنیم و می خوریمش تا لباسای تازه شو تنش کنیم!!!
ضمنا انواع لالایی و شعرهای کودکانه با تصویر(!) شما را خریدارم، به یک صلوات... چیز درس درمونی دارید دریغ نکنید، بچه داری خیلی سخته شما دارید به یک پرستار کودک که نی نی ش داییشو از دست داده کمک می کنید:دی
اینکه چقدر آدم ثروتمند تر از من تو دنیا وجود داره هیچ اهمیتی نداره، تنها مساله ی مهم اینه من از خیلی ها خوشبخت تر بودم تو 25سال عمری که از خدا گرفتم. و تو شرایط بهتر از خیلی ها، پس حالا که تو فشار زیاد زندگی قرارم داده حق ندارم بپرسم چرا من؟ چرا ما؟
مگه وقتی زندگی خوش و آرومی داشتم می پرسیدم چرا من؟
اتفاقات خیلی بد این روزا باعث شد به این نتیجه برسم که واقعا همه چیز دست خداست و اگر دعایی هم می کنم نباید انتظار شنیده شدن داشته باشم، و اگر شنیده هم شد نباید منتظر استجابتش باشم.
خدایا شرمنده م برای تک تک نعمت هایی که بهم دادی و نادیده گرفته بودمشون، ممنونم برای زندگی راحتی که داشتم و صلاح دیدی حداقل برای مدتی ازم بگیریش... شکر
حقیقتا عنوانی از این بهتر پیدا نکردم، امروز از وقتی پاشدم در حال دوندگیم و در نهایت انگار هیچ کاری نکردم. چرا بعضی روزا اینجوری میشه نمی دونم...
با عجله دارم کیک می پزم که خامه کشی کنیم، طبق برنامه باید 1ظهر این کارو می کردم نه الان، قرار بود از کوکی ها عکس بگیرم که حتی فرصت این کارم نشد. خواهر ساعت 5 6 میاد برای تزیین کیک و اگه نرسم به این کارای جزیی که سپرده بهم خیلی بد و زشت میشه.
از اونجایی که بنده ی حقیر علاقه به درس شیرین زبان دارم هر کسی بچه ش امتحان میان ترمی ، پایان ترمی چیزی داره میاد سر وقت من و ابدا اهمیتی نداره من چه وضعیتی دارم و اگر بگم نه قطع به یقین ناراحت میشن و پشت سرمم حرف می زنن حتی و اگرم نزنن میگن فقط ما و بچه مون رو آدم حساب نمی کنه فلانی، برا همه وقت داره!!! برای ما نه...
ببینید چقدر دلم پر بوده که وسط این همه کار پاشدم اومدم با خودم حرف مکتوب می زنم! :دی
+ بابا امروز بعد این همه روووز رفته تهران که ببینه چه غلطی باید بکنه و ما هم کاری جز دعا ازمون بر نمیاد. امید که هرچه پیش میاد خیر این دنیا و اون دنیامون توش باشه. آمین
کی باورش میشه که شهریور اومده؟
شهریورمون مبارک، ای کاش کمی مبارک شه واقعا...
+ امروز مامانیم(مادر مادرم) از پله ها افتادن، بردیمشون بیمارستان و دست و پاشون رو باید گچ بگیرن. تا اینجا خوب رد دادیم، قربونت برم خدا باید جا خالی بدیم همچنان؟
+ دلم از ته ته تهش تنگ شده و نمی دونم با دلتنگیم چی کار کنم؟
از بی تابی و کلافگی خواب به چشمم نمیاد، تو این شبای بی خوابی یهو به این فکر کردم که سالها پیش مثلا 7سال پیش گاهی از فرط ذوق و هیجان زیاد خوابم نمی برد، حالا از غم زیاد و تنهایی و بی تابی...
دیگه فکر نکنم هرگز از سر ذوق خواب از چشمم بپره، هیچ وقت...
اینکه پسر عمه م چه اشتباه بزرگی کرده بود(ندونسته، خطا کرده بود) مهم نیست. مهم اینه بابا دو هفته ست مدام درگیر کارهای دارایی بود و هست، نمی دونم واقعا روزنه ی امیدی هست یا نه... یا واقعا دوباره مثل قبل زمین خوردیم، دوباره قسط های دیگری رو باید بدیم. اما دلم آروم تر از پیشه... احساس می کنم روزها قراره کمی مهربون تر بگذرن، آمین. خدایا لطفا مثل سری پیش نشه، که سورپرایزم کنی با اتفاقی که تو دامنمون گذاشتی...
فردا کمی تا قسمتی از سرنوشت ما مشخص میشه و من نمی دونم حقیقتا چه چیزی خیر هست. به تمامی عزیزاش قسمش دادم این بار خیرمونو خوب بنویسه، خیرمون مرگ، درموندگی، ورشکستگی نباشه دیگه... ای کاش بشنوه
از نی نی بگم، منو خیلی خوب می شناسه و با صدای من موهاشو می کشه!!! چون علاقه ی عجیبی به زلف پریشونم داره و متاسفانه درکی از حجاب نداره و جلوی حضار آقا که عمری حجاب داشتم شالمو از سرم می کشه و پرتش می کنه یه وری و ذوق می کنه... اونقدر سرعتش بالاست که حتی فرصت سنگر گرفتنم بهم نمیده!
این روزای عزاداری من با حجاب کامل و سفت و سخت می نشستم، یه روز یه سری مهمونا رفتن و منم لباسامو عوض کردم و آماده ی خواب شدم. بعد یادم افتاد شوور عمه کوچیکم هست مانتومو تنم کردم و شالمو یادم رفت!!! نشستم باهاش حرف زدم، گفتم اینا رو فردا بخرین، منم گل سفارش دادم خودش می فرسته و فلان...
یهو شوهر عمه م با خجالت گفت مگی شالت کو؟! =))))))
القصه، ما بعد این همه سال محجبه بودن یهو کشف حجاب کردیم! بعد من هیچ وقت نمی شه نمازمو نخونم و یادم بره، از بچگی می خوندم و اصلا ترک نماز برام معنی نداره یا حتی فراموش کردنش... اردو باشم، سفر باشم و در راه نمازم به راهه... بعد شما ببینید من چقدر از خود بی خود بودم این روزا که نماز ظهر و عصرمو نخوندم و قضاش کردم!!! شب وقت خواب یادم افتاد که من احتمالا نماز نخوندم یا اگرم خوندم که نمازم الکی بوده چون هیچ تصویری از نماز خوندنم تو ذهنم نبود. بعد از تک تک آدما پرسیدم من ممکنه نمازم قضا شده باشه؟ همه گفتن آره خیلی هم طبیعیه:|
راستی تو این مراسم ها فهمیدیم یکی از دخترای مطلقه ی خانواده داره شوور می کنه به سلامتی... اینا سه تا دختر بودن که هر سه جدا شده بودن و الان دوتاشون مزدوج شدن و یکی مونده بود که اونم گویا همین هفته ها قرار بله برونش بود، ایشالا خوشبخت شن، ملت دل شیر دارن دل شیییر
راستی ما هر روز وقت نماز صبح گریه مون می گیره یه دور، چون پسر عمه عادت داشت بعد نماز صبحونه بخوره..... وقتی من اینقدر اذیتم، واقعا خواهر طفلیش چی داره می کشه؟ امروز برای اولین بار بعد این اتفاق سه تایی رفتیم بیرون خرید، خرید برای چهلم البته........ من باز لباس مشکی نصیبم نشد و احتمالا با لباس سرمه ایم برم.
وای وای وای، از دوستای پسر عمه نگفتم براتون... روزی که اومدن ما دو بسته حلوا درست کردیم بردیم دادیم به عمه و اومدیم برای انجام یه سری کارها... پنج شنبه بود و گفتن ما عصر میایم و شب بر می گردیم. وقتی کارمون تموم شد همه هنوز خونه ی عمه م بودن ما هم رفتیم بهشون پیوستیم و از اون ور رفتیم دیدن حامد و خاکش... دوستاش شروع کردن به مرثیه خونه و سینه زنی و یکیشونم یه دوربین حرفه ای داشت و چیلیک چیلیک از ملت عکس می گرفت، یه جا من داشتم پر پر می زدم از گریه که دیدم یه لنز تو تخم چشامه و واقعا نزدیک بود باهاش دست به یقه شم، حالا خودشم داشت از گریه هلاک می شدا... ولی اصرار به عکاسی داشت طفلی، آخرشم گفت عکسا رو می فرستم براتون یه سری عکس و فیلمم از حامد داریم که پست می کنیم براتون یا چهلم میاریم. از ته دل می خواستم بهش بگم نیار برادر من، چه عکسی چه فیلمی؟ جانی بهمون نمونده که بخوایم خاطرات مرور کنیم. ولی دوستاش به شدت معتقد و آرام بودن، از ته ته دلشون اشک می ریختن و خاطرات کربلا رفتن امسالشونو تعریف می کردن، پسر عمه ی بلای من خیلی جاهای دنیا رو گشته بود، جاهای زیارتی رو هم... کربلا مونده بود که چند ماه قبل پایان زندگیش رفت، خوشبحالش :)
وای وای وای، یادم باشه فردا از نی نی عکس بگیرم و اینجا رو منور به نورش کنم:دی دلتون نخواد اینقدر این بچه عروسکه، اینقدر برفیه، اینقدر مهربونه... وقتی می بوسیش چشاشو مست و خمار می کنه!!!!!! بچه اینجوری ندیده بودم من به عمرم! آخه بچه عاشق بوسیده شدن باشه اینقدر؟ رسما دلش ضعف میره وقتی ریز ریز و زیاد می بوسیش...
اینم بگم و برم، برای بابام خیلی خیلی دعا کنید. سپاسگزارم :)
متوجه شدیم پسرک چپ پا و چپ دسته، اینقدر ذوق می کنیم برای هر واکنش کوچیکش که فکر نمی کنم خانواده ای مثل ما بچه ندیده وجود داشته باشه، دختر عمه ی تنها و گناهیم رو تشویق می کنیم تا دو سالگی پسر یه نی نی دیگه به دنیا بیاره...
طفلی گریه می کنه و میگه که چی؟ آخرش سرنوشتش عین من بدبخت شه؟ یهو تنها شه؟ از اول تنها باشه که بهتره!
امروز بعد بیست روز پیاده رفتیم تا سر خیابون و به نی نی بستنی دادیم. تمام خیابون مرتیکه ی فینگیلی رو می شناختن از بس این روزا با باباش خیابون متر می کنه، خونه که شلوغ میشه می ترسه و مام باباشو صدا می کنیم بچه رو می زنیم تنگش که ببر دور بزن بچه نترسه تو خونه:دی
امروزم می خواستیم بریم برای خرید مانتو مشکی و آرایشگاه که نی نی بد قلقی کرد و خونه نشین شدیم. بعد از ظهرم ما سفارش بیسکوییت داشتیم، نمی شد بریم بیرون... تا کارمون تموم شد و جمع و جور شدیم ساعت شد 8 که از همون زمان بچه بی تابی کرد و ما رو رسوا نمود.
شبا تا سه بیداره و روزا تا 1 ظهر می خوابه، بچه خرفت اگه مال من بود کشته بودمش که از الان لاته و بد خواب!
امروز نشسته بودیم دور هم داشتیم حساب کتاب می کردیم که چی کنیم خونوادمون بزرگ شه و به این نتیجه رسیدیم که تنها راهش ازدواجه! من اعلام آمادگی برای بزرگ کردن سه بچه رو کردم و در انتهای شب که نی نی همه مون رو به بازی گرفته بود و نه می خوابید، نه غذا می خورد، نه می ذاشت پوشکشو عوض کنیم، حرفم رو عوض کردم و گفتم با کمال احترام من انصراف میدم و اگر روزی شوهری بهم داد خدا با خودش مشغول میشم، بچه چیه؟! شوهر تنهاش خوبه
یادش بخیر
یه روزی چقدر کامنت حسرت زندگیت رو می خوریم، ای کاش ما هم می تونستیم مثل تو زندگی کنیم داشتم. حالا کدوماتون حاضرین جای من باشین؟
زندگی من فقط روزایی که میرفتم سفر بود؟! کمی نامردیه فقط خوشیهای زندگی دیگران رو برای خودمون آرزو کنیم، اگر آدمی نیستید که بخواید دردهای سنگین زندگیم رو تحمل کنید، لطفا و خواهشا حسرت خوشی های زندگیم رو هم نخورید. هرچند که خوشی و دلخوشی باقی نمونده...
منظور از من، من نوعی هست. لطفا حسرت 4 تا داشته ی آدمای اطرافتون رو نخورید، شاید شما تو سال 95 مثل من 4 5 تا سفر نرفته باشید، اما جاش پدرتونو درمونده و له و خسته هم ندیده باشید. یا مثلا تو این وضع آوارگی نیفتاده باشید و هر شب و هر روز با آرامش تو خونه ی خودتون سر کرده باشید. یا حتی مثلا تونسته باشید با دل خوش یه لیوان آب پرتقال خوشمزه که فصلش نیست رو نوش کرده باشید و شاید حتی از اینام بهتر، با کسی که دوسش دارین چندین ساعت صحبت کرده باشین.
با آدمایی که تکلیف رابطه شون با طرف مقابلشون مشخص نیست مشکل دارم، این آدما چقدر غیر قابل درکن برام... من به هر نحوی باشه دوس دارم همه چیز واسم کریستال کلیر باشه...
اوضاع زندگی به هم ریخته نیست، فوق به هم ریخته ست. اینقدر سعی می کنیم که همه چیز رو بهتر کنیم و اینقدر به در بسته می خوریم که از خود جون سگم تعجب می کنم. گ
رکورد دو ساعت دویدن دنبال یه بچه ی 9ماهه رو زدم، چقد بچه داری سخته... نمی دونم همه ی بچه ها اینقدر پر انرژین یا این به من رفته که اینقدر هایپره؟!
تو این روزایی که می گذره و همه چی سخت به هم پیچیده ست بیشتر حسرت خونواده های پر جمعیت رو می خورم. پر جمعیت، یک دست و پر رفت و آمد البته ... ما خیلی کمیم، پریروزا بود که نشسته بودیم چای عصرونه می خوردیم. یهو گفتم ما همش همینیم؟ همین سه تا عمه و همین ما؟ هر کدوم از عمه ها هم همش یه بچه دارن... اینقدر خونه خلوته گاهی که قلبم می گیره، ازدواج کمه و مرگ و میرمون زیاد
بچه رو بغل کرده بودم و سعی می کردم بخوابونمش نمی دونم سوم بود هفتم بود، یا اولین پنج شنبه... فقط می دونم خونه شلوغ بود و پسر بیتاب... یهو موهامو باز کردم و از سر کلافگی و غم سرمو تو هوا از چپ به راست و از راست به چپ تکون دادم، نی نی 1دقیقه بی وقفه خندید و تا نیم ساعت شده بود بازیمون، وقتی خوابید من داشتم از سر درد می مردم. و حس می کردم مخم تکون خورده...
نمی دونم چه حکمتیه که من با وجود این همه دوست هرگز شرایطش رو نداشتم که برم عروسی دوستانه، عروسی سارا چارشنبه سوری بود و ما هم پایبند به خونه و خونواده! نشد بریم عروسی(بگذریم که عروسی مختلط بود و منم سختمه با حجاب بشینم و از اطرافیان حرف بشنوم) این سری عروسی دوست 15 ساله م بود، عروسی اینم نشد برم. همین 2 3 روز پیش بود ولی واقعا به دور از هرگونه ظاهرسازی حوصله ی بودن تو فضاهای این چنینی رو نداشتم، به همین دلیل هم نرفتم.
روزا تند و تند از پی هم می گذرن و من هیچ کاری انجام نمیدم برای سامون دادن به زندگیم، هر روز کلافه تر، دلتنگتر و بی حوصله تر از قبلم میشم. از فردا خواهر اون مرحومم میره سر کار و من هنوز نتونستم خودمو برای رفتن به دانشگاه و انجام کارهای وامونده م آماده کنم.
و در انتها کاش کسی بود که خیلی دوسم داشت، رسما حسرت شده این خیلی دوست داشته شدن و واضحه که دچار کمبود محبت و عقده ی روانی شدم، هیچ دلیلی هم نمی بینم که بخوام عقده م رو مخفی کنم.
روزایی که سفارش داریم من خوشحال ترم، آروم ترم و همه چیز انگار بهتره...
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی نگران بابامم، همین.
+ 100 تا کامنت پاسخ داده نشده دارم، فقط تاییدشون می کنم سر فرصت. البته که می خونمشون، فقط فرصت جواب دادن نیست.
سوالی که همیشه ذهن منو درگیر می کنه اینه که آیا اونم همینقدری که من دلتنگشم دلتنگم میشه؟
اصلا اهمیتی نداره اون کیه، مهم اینه که برای من خیلی با اهمیته این داستان و مدام بهش فکر می کنم و اگر احساس کنم دلتنگیش خیلی کمتر از منه غصه م میشه...
+ دلم می خواست یکی بود تو این روزای بد حالیم می تونست بیاد پیشم و آرومم کنه... مشکل پشت مشکل، درد پشت درد، تنهایی و فرقت و آه و دلتنگی...
+ چوپان و فاطمه چند بار خواستن ببرنم بیرون و از این حال درم بیارن، اما قبول نکردم.
+ احساس تنهایی و بی پناهی می کنم، عمیقا و احساس می کنم در خلا با خدا تنها زندگی می کنم.
+ خدایا شکرت که راضی رو دارم، این روزا تنها همدمم بوده و شکرت خدا...
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام
در دیده ی من در آ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا ماله که را دزدیده ام