هنوز وقتی ماه شب چهارده می بینم دلم می لرزه
با تمام عزادار بودنم، با تمام دل خون بودنم...
با تمام در مونده بودنم، امشب وقتی تو ترافیک چشمم به آسمون و ماه افتاد بی اختیار لبم خندید و اشکام سرازیر شد. تا خود خونه اشک ریختم و زمزمه ی الهی شکر رو لبم بود.
+ قلبم مچاله ست، کاش کسی خیلی دوسم داشت. لازم داشتم که کسی خیلی دوسم داشته باشه... خیلی
+ هر کو شراب فرقت... روزی چشیده باشد. خدا... خدا... خدا...
قربون دلت برم بابا...
+ با خودم عهد بستم خوب شم، محکم شم، عهد بستم مامان و بابامو زنده کنم. خدایا کمکم کن لطفا
پارسال 11 مرداد در تکاپوی رفتن به مشهد بودم و امسال تو خونه خودمو می زدم و جیغ می کشیدم و خدا رو صدا می کردم و شکایت می کردم از اتفاقای بد مرداد 25 سالگیم، وای چه دردناک بود این ماه خدا، وای خدا...
12 مرداد 94 من تو رستوران بی ام دبلیوی مشهد نشسته بودم و صبحونه ی خوشمزه با دوستام می خوردم. و امسال جلوی مزار شهدا ایستاده بودم تا از مرده شور خونه درش بیارن و خاکش کنیم.
هر لحظه که فکر می کنم دارم آروم میشم یه اتفاق بد دیگه خودشو نشون میده و حس می کنم دارم کم میارم، خدایا واقعا می شنوی و اهمیت نمیدی؟ یا نمی شنوی؟ یا می خوای بگی چون شنیدی همین 4 5 تا بلا رو فرستادی وگرنه قرار بود جون همه اطرافیانمو بگیری و نابودم کنی... خدایا بیا پایین و فقط برای یک بار باهام حرف بزن.
در جواب پرسش های پست قبلی، ایشون پدر ندارن و یه خواهر دارن و پدرم براشون پدری می کردن، بدهی های یک پسر رو پدرش باید بده اگر اشتباه نکنم...
و همین.
+ لطفا دعا کنید، شاید راهی باز شه، شاید بشه یه کارایی کرد. باز یه مصیبت تازه پیش اومده که نمی دونم چی بگم ازش... سعی می کنم محکم باشم، فقط سعی می کنم.
+ من پدری از پدر خودم پدر تر ندیدم. خدایا حفظش کن برای ما و مادرم و خواهر داغدیده ش...
+ نمی دونم چرا امروز خیلی آرومم، گرچه شب باز بد خواب شده بودم و مدام خواب مرگ و میر دیدم... چشم طفلیم ترسیده و دیگه هیچ خواب خوبی نمی بینه، فقط بدی، بی پولی، مرگ...
+ دلم خیلی تنگه، خیلی خیلی تنگه... کاش بودی لعنتی
+ وضعیت خواهرم بده، پدرم افتضاح، مادرم وحشتناک و من خیلی خیلی تنها و بی کسم، خیلی لازم بود کسی باشه که نیست. خیلی لازم بود....... این روزا به شدت احساس تنهایی می کنم.
+ راستی، کیک رو تحویل دادیم به سلامتی، تجربه ی خوبی بود. پس شکر
یک روز تمام گوشیم گم و گور بود و من جای جای خونه رو برای پیدا کردنش گشتم، در نهایت به خودم لعنت فرستادم که برای چند ساعت برگشتم خونه ی خودمون، اقلا خونه ی عمه کمتر گوشه کنار داره و اگه گم می شد راحت پیداش می کردم.
در نهایت بی خیال شدم و گفتم تو که جواب پی ام ملتم نمیدی، گوشی می خوای چی کار؟ باز یادم افتاد دنبال عکس پسر عمه بودم و می خواستم به خواهر سفارش کنم قبل اینکه بیاد خونه یه سر بره خونه ی عمه و مامان رو بیاره خونه که دوش بگیره بعد با هم بریم. تلفن خونه هم قطع بود، منم تنها بودم و به خط دیگه ای دسترسی نداشتم.
القصه، مجبور شدم بگردم، زمین و زمون رو به هم ریختم. از اونجایی که به قصد گردگیری و تمیز کردن اومده بودم خونه، فکر کردم حتما گوشیمو انداختم تو کیسه زباله ای که بردم حیاط و حتی رفتم تو آشغالا هم گشتم!!! همشم می گفتم آخه گوشیم رو دست نزدم من، گذاشته بودمش رو میز، چطور غیبش زد یهو؟!خلاصه تو آشغالا هم گشتم نبود که نبود، تا اینکه دقایقی پیش بابا و هانی اومدن خونه و دیدیم هانی خیلی بلیهانه و پوکر فیس نگاهم می کنه! گفتم چی شده هانی؟ :| نکنه گوشیم دم گوشمه و خودم نمی دونم؟(کنایه از عینک روی چشم که عادی میشه و آدم نمیفهمه:دی)
که اشاره کرد نه خیر، بابا جان صبح که اومده خونه سوییچ رو برداره گویا گوشی تو رو برداشته و با خودش برده! حتی مامان بهت زنگ زده، جواب داده و نفهمیده باز گوشی توعه، گفته دیرتر میام دنبالت می برمت خونه، فعلا بانکم! بعد که هی تو تلگرام برات پی ام اومده رفته باز کرده(!) و دیده اشتباه کرده و گوشی اصلا گوشی خودش نیست!!! این کیه؟ من کیم؟ اینا کین؟
خلاصه شانس آوردیم دوس پسری چیزی نداریم واسمون بوس و قلب بفرسته، والا بخدا گوشیمو هزار بارم بگرده چیزی که باید توش باشه نیست که نیست. الحمدلله یکی از حسن های تنها بودنم رو فهمیدم.
همیشه می گفتم خدا منو با پول آزمایش نمی کنه، منو با عشق زندگیم آزمایش می کنه. با اعضای خانواده م و شکی هم درش نبود. همیشه می ترسیدم بلایی هرچند کوچیک سر یکی از 4عضو اصلی خونواده م بیاد و نابودم کنه، اما این اتفاق چنان زیرکانه بابامو از پا در آورد که... حالا مطمین تر شدم خدا منو می شناسه و با داشته های خوبم آزمایشم می کنه. دیدن له شدن بابا بعد اون اتفاقا خیلی دردناکه، شما ها نمی دونید چی به سر بابا اومد... شما ها نمی دونید که اولین نفری که بالای سر جان بی رمقش رفت خود بابام بود و شما نمی دونید که بابام براش دایی نبود، بابا بود.
بابام به یک اندازه من، خواهرم، پسر عمه و دختر عمه م رو دوست داشت. و دیدن اون وضعیت بد برای بابا واقعا نابود کننده بود، هنوز به حال عادی بر نگشته و امروز هم تا نیم ساعت دیگه باید بره محل حادثه برای انجام یه سری کار...
از دیشب باز حالش بدتر شده و من دلیلش رو خوب می دونم. با خودم فکر می کنم اگر دردها و رنجهایی که بابا کشید رو برام تعریف می کردن، ساعتها برای سرنوشتشون اشک می ریختم. بدون اینکه بدونم این سرنوشت پدرم هست... آخ خدا، چطور باور کنم بابام چنین صحنه ها و روزهای دردناکی رو به چشمش دیده؟ خدا واقعا زیاد نبود این همه درد براش؟
مدام راه میره و میگه من بخت برگشته هیچ وقت رشت نبودم، چرا روز حادثه بودم؟ چرا من که جای پدرش بودم باید باخبر می شدم؟ چرا من باید جون بی رمقش رو به اون وضع می دیدم؟ وای وای وای... نمی تونم از وضعیت فاجعه ی حال بابام چیزی بگم. فقط می تونم بگم خدا خیلی زیرکانه منو له کرد. خیلی خیلی زیرکانه...
تنها دلخوشی بابا اینه که بچه ش زیاد درد نکشید. پزشکا میگن خیلی زود از دنیا رفت و متوجه دردی نشد...
چیزی برای گفتن نیست جز اینکه حسین وار از دنیا رفت. اونقدر اشک ریختم و تب کردم و لرزیدم برای تصور صحنه هایی که پدرم باهاش مواجه شد که جانی بهم نمونده... خدایا رنج کشیدن پدرمو نشونم دادی، بیا قول بده فرصت نفس کشیدن بهمون بدی، بیا قول بده روز خوش نشون بابام بدی، بیا قول بده کمک کنی فراموش کنی هرچی که دیده رو...
خدا جان، تو خیلی خوب بلد بودی امتحان کردنمون رو، خیلی خوب... خدایا، خدایا، خدایا، هیچی از بار گناهامون کم می کنی با این رنج های بزرگی که می دی؟ خدا جان فا این اتفاق حق بابام بهترین جای بهشتت نیست هنوز؟ دنیاش چقدر بد و دردناک بود خدا، خودت بهترینای این دنیا و اون دنیا رو نصیبش کن
خدا جان پس چرا تو عاشق اسمارتیز نیستی؟ اگر بودی یه بسته اسمارتیز برات می خریدم و می اومدم آشتی، قهر نبودم. اما دوس نداشتم باور کنم خدایی که از رگ گردن بهم نزدیک تره و از مادر مهربون تر چنین دردهایی به جانم داده، به پدرم داده، به عمرم داده... به مادرم داده که یتیم بزرگ شد. خدایا بسشون نبود؟
خدا جون کاش اینقدر منو بلد نبودی که بدونی با چی له می شم، با چی می میرم، چون تو دست گذاشتی رو نقطه ضعفمو باهاشون امتحانم کردی........
من از نوشتن اون پست رمزی منصرف شدم، لطفا کامنتهای رمز لطفا و ... گذاشته نشود.
+ واقعا بعضی دردا مال خود خودمونن، صلاح نیست نوشتن از ماجرای غم انگیزی که پیش اومده انگار... حتم دارم دوستانم ناراحت میشن ازم اگر بنویسم. چرا که نمی تونم به در صد زیادیشون رمز بدم، پس ننوشتن بهتره
ایشون جناب گوشه هستن. واژه ی گوشه در دیکشنری خانوادگی ما به معنای جگر گوشه ست، منتها چون واژه ی جگر را کم دوست می داریم از واژه ی گوشه، جای جگر گوشه استفاده می کنیم.
خلاصه که هزار هزار بار ماشالا بگید و گوشه ی ما را ببینید، جانمان است این پسر... رنگ موها 7 8 درجه روشن تر از آنچه که در عکس می بینید می باشد. من شیفته ی موهای بور و انگشتای مینیاتوری این بشرم، از اسم زیباشم که دیگه نگم دیگه...

خونواده همه در جریان چگونگی مرگ پسر عمه قرار گرفتن، گرچه گفتنش سخت بود. اما کاری بود که باید انجام می شد و شد... اما فقط خدا شاهده چه لحظات سختی رو گذروندیم و چه اشکها که نریختیم و چه ماجراهایی که پیش نیومد. البته که از جزییات ماجرا بی خبرن، من هم مایل نبودم بدونم، اما شنیدم. همه می دونن تو یک حادثه این اتفاق براش افتاده و به نظرم همینشم کافیه.
هنوز لباسهای پسر عمه رو جمع و جور نکردیم و این مرحله ی خیلی سخت رو باید همین روزا پشت سر بذاریم. فعلا یه سری لباس های خاصش رو(که احتمالا برای خواستگاری خریده بود و عجل فرصت نداد به تنشون کنه) از جلوی چشم برداشتم و کاورشون کردم، نمی دونم چرا من؟ چرا عمه جانم منو صدا کرد و ازم اینو خواست؟ ولی احتمالا قوی ترین فردی بودم که تو خونه حضور داشت. نمی گم چقدر سخت بود چون خودتون می دونید احتمالا، با خودم می گفتم کاش پسر دیگه ای یه روزی با اینا بره خواستگاری و خوشبخت شه... تو که نشدی پسر! تو که هیچ وقت دوماد نشدی، تو که هیچ وقت دست یه دخترم نگرفتی! تو که هیچ وقت دل کسی برات نلرزیده بود... آخه پسر تو چطور اینقدر سالم و پاک بودی؟ آخه چطور؟
پسر عمه 9ماه پیش دایی شده بود، روزی نبود عکسای خواهر زاده ش رو تو چشمون نکنه، روزی نبود ببینیش و هی جمله ی "حلال زاده به داییش میره" رو تکرار نکنه. قرار بود اسم نی نی آرداد بشه که خیلی غیر منتظره اسمی مذهبی براش انتخاب کردن به سلیقه ی داییش! حالا رفته و نیست که اسمشو صدا کنه...هر شب رو شونه ش می نشوندش و می بردش تو کوچه و خیابون قدم میزد، حالا به همین راحتی رفته زیر خاک و وصیت نامه نوشته برای ما؟ نوشته دایی جون حالا می فهمم که چرا اینقدر منو دوس داشتی، آخه خواهر زاده خیلی شیرینه، پس لطفا باز دوستم داشته باش و به حرفم گوش کن. گریه فقط برای ایمه رواست و نه برای بنده ی گناهکاری مثل من... و سفارش کرده طلب هاش رو بگیره و صرف امور خیریه کنه و بدهیا رو هم لیست کرده، به همین راحتی اینا رو داده به کسی که بیاره بده به ما و خودش رفته زیر خاک...
درست تو روزهای دردناکی که گذشت اولین سفارش کیک عروسیمونو داشتیم و کلی کیک های کوچیک که همشون کنسل شد. اما سفارش کیک فردا رو کنسل نکردیم، کاش همه چیز اونجوری که باید پیش بره و صحیح و سالم تحویل بدیم و کمی حال دلمون خوب شه.
+ مهر ماه عکس نی نی حلال زاده رو گذاشته بودم اینجا، حس می کنم دارم اندازه ی حامد عاشقش می شم. به زودی از نی نی جان پرده برداری خواهم کرد. مرسی، اه
نوشته بودم یک هزارم مشکلاتم را روی کاغذ، کاغذ که نه... روی کیبورد می آورم و نوشته بودید خانه ی خودت است بنویس و راحت باش. حقیقتا بعضی حرفها را در تنهایی خودم هم نمی توانم به زبان بیاورم چه رسد به اینجا که شماها هستید... بعضی حرفها را در تنهایی خانه هم نباید به زبان آورد، بعضی دردها یواشکی تر از آنی هستند که فکرش را می کنیم.
یک پست گریه دار نوشته م که هنوز آپش نکرده ام، قرار بود مال خودم باشد اما شاید کمی اطلاعات بهش اضافه کنم و در صورت تمایل رمزش را به دوستداران مگلاگ! بدهم. لا به لای شکوه ها و نوشته هایم دلیل مرگ نا به هنگام پسر عمه را هم نوشته ام، فلذا اگر دل رحم و دل نازکید، رمز را طلب نکنید. اگر طاقتش را دارید رمز را بخواهید تا تقدیم کنم، ایمیل ندارم ایمیلهایتان را بگذارید تا از کسی کمک بخواهم برای دادن رمز...
روز خوش و عیدتان هزار هزار بار مبارک. عید ما که عید نشد...
وای وای وای...
من چقدر منتظر اتفاقات خوش بودم امام رضا، چقدر... حالا که تولدته، خودت بهم بگو به کجا و به کی پناه ببرم؟ کجا استغفار کنم که صدام شنیده شه؟ که اشکهام دیده شه؟
چقدر بد می گذره و چقدر سخته که اینجا هم نمی تونم از سختی های زندگیم بنویسم. در واقع نمی خوام بنویسم... هرگز ناله کردن رو دوست نداشتم، اینجا یک هزارم غمم رو نوشتم و اینجوری شده، دیگه ابدا وبلاگم وبلاگ یه دختر سرخوش و الکی خوشحال نیست. وبلاگ یه دختر سیاه و غمگین و افسرده ست.
خیلی خوشبختم که نی نی 9ماهه ی دختر عمه م دوسم داره.
خیلی خوشبختم که روزام کنار یه فرشته ی کوچولو می گذره.
خیلی خوشبختم که مجبورم گاهی به خواهرم کمک کنم که حلوا بپزیم و عمه م رو خوشحال کنیم، عمه و دختر عمه م فقط حلوای خونگی ما رو می خورن.
خیلی خوشبختم که باز روزی دو سه ساعت میایم خونه و باز با بوی کیک و شیرینی وقتمون می گذره.
خیلی خوشبختم که بابا و مامانم 31 ساله شدن و همدیگرو 31بار بیشتر از سال 64 دوس دارن.
و ادامه دارد...