همین حالا که پست غمگنانه را که خواندم احساس کردم یک دختر 14 15 ساله م که از پشت ویترین عاشق پسر آبنبات فروش شده و رویش نمی شود احساسش را بروز دهد، غش رفتم از خنده...
حق داشتید که همچو فکری درباره م کنید.
دلم می خواست فردا، پس فردا یا همین روزها بهم پی ام بده... اس ام اس بده، کسی که حتی شماره م رو هم نداره.
+ دلتنگی
آخه چی مهم تر از روز تولد تو؟
+ امروز بعد خیلی روز، بالاخره با چوپان رفتیم بیرون و من که عادت به پیاده روی طولانی داشتم پام گرفته و از درد شدیدش خوابم نبرده... نزدیک یک ماه بود که پیاده روی نداشتم.
دیروز از سهمیه ی بوس 100تاییم استفاده نکردم، امروز برم خونه ی عمه می تونم 199 تا ببوسمش؟ :دی
برای خوب کردن خواهر چه کنیم؟
دارم آماده می شم به قصد خوب کردن خواهر برم بیرون، خواهرم خونه ست. میام میگم کجا رفتم :دی
اینم نمایی دیگر از طلای خانه مان...
یک روزی یادت می آورم که چقدر دنبالت می دویدم که فقط یک عکس درست درمان از 9ماهگیت ثبت کنم، وقت غذا خوردن، وقت مالیدن چشم ها و خوابالودگی، وقت بازی و ... اما تو زرنگ تر از من بودی و همیشه در حرکت، به ریش من و دوربین می خندیدی و مه مه صدایم می کردی برای دلبری کردن و گرفتن دوربین...
حق ندارم طلا صدایت کنم؟ خب طلا پیش تو باید لنگ بندازد آخر پسرک مو بور
این هم تلاش من که باز هم با عدم موفقیت رو به رو شد و پسرک در صدم ثانیه چشمش به توپش افتاد و ایستاد و آماده ی حمله به توپ شد. البته ایستاد با کمک هانی جان سیاه پوشمان

از سری تلاش های ناموفق مه مه برای ثبت لحظه هایش...
میگه میگن بعد هر سختی آسونیه... میگه خدا خودش قول داده
تو دلم می گم بعد هر سختی ما تو این ماه سیاه که باز هی سختی بود.
میگه فقط متاسفانه زمانش رو نگفته...
می خندم و میگم آسونی میده، ولی شاید مثلا تو اون دنیا...
بدون تعارف دلم می خواد از ته دلم گریه کنم و دلم می خواد یه دلخوشی تازه توی دنیام ببینم. می دونم سلامتی خونواده م باید دلخوشی باشه، ولی جای این همه چیزی که گرفت جاش یه دلخوشی و یه ذوق از ته دل می خوام، خیلی زیاده؟ وای وای وای...
خدا ما تازه با هم دوست شده بودیم و من از آرزوهام بهت می گفتم، همه چی پر؟ تموم؟
یکی از شهریوریهای خوب دنیا مال ماست. مامانم...
امسال روز زن خیلی عجیب پیچید و ما چیزی برای مامان هدیه نخریدیم، وقتی مشهد بودیم و دنبال ساعت برای هانی یه ساعت دیدیم که خوشمون اومد و قیمتشم متناسب با جیبمون بود!
خریدیم و با هزار دوز و کلک از چشم مادر دور نگهش داشتیم:|
گفتیم 19مرداد که سالگرد ازدواجه بهش میدیم، که فکر کنم فردا هفتم بود یا همچو چیزی و در کل اصلا خونه نبودیم که بخوایم تبریکی خشک و خالی بهش بگیم، چه برسه به دادن کادو...
حالا منتظر تولدشیم، امید که این یکی نپیچه! بازم البته مامانم خونه نیست و این بار از خونه ی عمه م رفته خونه ی مامانیم، مامانی طفلی دستش ضرب دیده و مچ پاش هم شکسته... چقدر ذوق داشت که واسه تولد مامانم دوتایی بریم بیرون واسش خرید کنیم و اونم که اینجوری شد... چقدر همه ی خانواده احتیاج به روزای آروم و خوش داریم، دلخوشی لازمیم همه، واقعا همه...
بابا دیروز رفته بود تهران که صحبت کنه و تصمیم بگیره برای رفتن به تهران یا نه و شب که برگشت هیچ چیزی در رابطه با تصمیمش نگفت و ما حیرون بودیم که چی شده بالاخره و خب طبیعیه که برامون مهم باشه... تنها راه فضولی و رفع کنجکاوی گوشیش بود که ببینم چیزی عایدم میشه یا نه و وقتی اس ام اس ها و پی امهای تلگرامیشو خوندم متوجه شدم گویا مجبوره بره تهران و این خلاف میلشه، به همین دلیلم حرفی نزده! از همه عجیب تر این بود که اس ام اسی به کسی داده بود که مضطرب ترم کرد و اونم کاری بود ولی یه کار خصوصی که دوسش نداشت و کارخونه ش رو هم دوست نداشت و حالا دلم می گیره اگر مجبور شه بخواد باهاشون همکاری کنه برای پول... خیلی دردناکه این اتفاق
دکتر ب. با تمام اختلافات اعتقادی که باهاش داشتم و داشت بابا، یکی از بزرگترین و حمایتگر ترین انسانهاییست که به عمرم دیدم، و البته از حلال ترین های ایران... ابدا مفهوم نیست برام یه سری مسایل و سخته اینجا ازش صحبت کردن، سخت که نه، از نظر امنیتی ترجیح میدم جایی مکتوب نکنم حسم رو نسبت به خیلی چیزا