با چوپان نشستیم و چای دم کردیم که بخوریم، اون تو خونه ی خودش، من تو خونه ی خودم...
یه همچین موجودات عجیبی هستیم ما، قول دادیم چایمون هم یه جور باشه که حس دو نفره بودن القا شه، یادم باشه عین لیوان چای سبزم براش بخرم
+ برای کامنترهای جدید، چوپان یک دختر رشتی شبیه خودمه.
نشستم برنامه ی زندگی 6ماهه نوشتم، یک ساله نوشتم، دو ساله نوشتم. قرار نیست کار خاصی انجام بدم، فقط می خواستم به خودم ثابت کنم که دیگه آرزوهام با هم در تضاد نیستن.
و چون دختر خوبی بودم(از خود راضی هم خودتونید:دی) از خدا بخوام بهم بده اونایی که قولشو گرفته بودم پیش تر ازش، تازه بگم اگر بده یعنی شروع پیچ و خم های زندگی... پا تو راه ساده ای نمیذارم. تلاش بسیار زیادی می خواد که اگر قصد کنم، رهاش نمی کنم به کمک خدا البته
بعد یک شب بیداری و بیدار شدن با کابوس و بعد تر یک صبح شلوغ، امروز احتیاج به مقادیر زیادی تنهایی و سکوت دارم. امیدوارم همه چیز و همه کس تنهام بذارن... فکر تو هم!
+ از وقتی پسر عمه رفته، حتی یه قطره بارون هم نداشتیم. شهریور بی بارون اصلا شهریوره؟ نه واقعا... نه نیست.
دلم می خواست که الان یکی* بود می نشستیم با هم چرت و پرت می گفتیم و من دردامو یادم می رفت.
* شخص خاصی منظورمه
دیشب سر یه قضیه ای با چوپان شرط کردیم یعنی برای مثال من می گفتم این کفش رنگش بنفشه، چوپان می گفت نه این طلاییه...
اولش فکر کردم مسخره می کنه، چون من کاملا مطمین بودم حرف من درسته... پرسیدم شوخی می کنی؟ گفت نه!!! طلاییه دیگه... واضحه که اینش
هیچی دیگه به خواهرم نشون دادم که تو نظرت چیه؟ اونم هم نظر با چوپان بود و من واقعا مونده بودم هاج و واج که یعنی اشتباه می کنم من؟! خیلی عجیبه... ولی هیچ کس دیگه ای نبود که نشونش بدم و سوالم رو بپرسم. اینه که این قضیه الان روی اعصابمه و هر کسی هم نمی تونه نظر بده مگر فردی متخصص...
اگر متخصص امر پیدا شد و حرف من درست در اومد از چوپان دو عدد کتاب دوس داشتنی طلب می کنم! بعله... و اگر حرف اون درست در اومد دو عدد کتاب بهش هدیه می کنم. فقط باید به انتظار بشینیم که متخصص امر پیدا شه و جواب ما رو بده...
+ دوستان توجه داشته باشید مساله رنگ کفش نیستا، من اینجوری مثال زدم چون امکان عمومی گفتنش نبود.
من خیلی بچه تر که بودم همه اسمای مورد علاقه شون تو مایه های آرتاپیکا، شانتانتا و در کل مجموعه اسم های آ دار در انتها بود. منتها اسم مورد علاقه ی من حنیف بود و نمی دونم این علاقه از کجا اومده بود، اسم دیگری هم هست که دوستش دارم هنوز و گفتم اگر روزی پسر دار شدم احتمالا این نام رو براش انتخاب می کنم. احتمالا چون بی شک پدرش هم در انتخاب نامش سهم داره و ممکنه با اسامی عربی مخالف باشه... و باز گفتم احتمالا چون در صورت متاهل شدن ممکنه خدا به دلم نگاه کنه و دختر دارم کنه!
(پیشتر از علاقه م به دختر بچه ها مطمین بودم، حالا نیستم دیگه و گاها فکر می کنم پسرا شیرین ترن حتی)
+ شمام اسامی مورد علاقه تون رو بگید تو این پست مام فیض ببریم و سلیقه تون رو بهتر بشناسیم؛)