مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

مخاطب خاص

اصلا معنی نداره این حرکتش، همیشه اینجوری بوده که من هر کار احمقانه ای می خواستم بکنم پایه م بوده و حالا که میگه نوچ این کارو نمی کنم برات حالمو اساسی گرفته!


+ مخاطب خاصم اسمش چوپانه، از این طریق شکایتم را از ایشان به سمع و بصر خودش و دوستدارانش می رسانم. مرسی، اه

+ خیلی دلم می خواست آرزوم برآورده شه... بازم نمیشه؟

+ ضمنا کارای احمقانه ی ما در حد کارهای عاقلانه ی خیلیهاست و ذهنتون به خطاهای بزرگ و مسخره نره

حالا دیگه قبرت سنگ هم داره... 


سنگ از خاکم سرد تره، باور کنید.

هری پاتر هد

ما اینجا هری پاتر لاور نداریم؟ 


+ دستا بالا!

خیابان خاطره انگیز

خیابان های محله ی کودکی و نوجوانیم با شماره تقسیم بندی شده بودند، مثلا خیابان 100، خیابان 102، 104 و الخ... بعد از سر اتفاق ما در خیابانی زندگی می کردیم که عدد مورد علاقه م سرش نصب شده بود. امروز که دست بر قضا گذرم به محله ی قدیمی و حتی کوچه ی مدرسه ی ابتداییم افتاد متوجه این داستان شدم و خنده م گرفت از این اتفاق... ما در خیابان عدد مورد علاقه م زندگی می کردیم. با خودم فکر کردم یک عدد دوست داشتنی دیگر هم داشتم، آن یکی کجای این محله واقع شده؟ و همان لحظه چشمم خورد به عدد تابلویی که یک عکس هم از همانجا و همان محل دارم. شب تولدم، تولد 25سالگیم که مهمان من بودند اطرافیان، برف می بارید و ماشینم درست زیر همین عدد پارک شده بود و من آن روز کمترین توجهی به عدد نوشته شده روی تابلو نداشتم. امروز بسیار خوشحال و خشنود گشتم از این واقعه و لبم به خنده وا شد. چرا اینقدر اعداد را دوست دارم؟ چرا واقعا چرا؟ 

نون حلال

صبح 6 خوابیدم و 8 پاشدم. 9خوابیدم باز حدود 10 بود که بیدارم کردن و زدم بیرون از خونه... و تا همین همین حالا پشت فرمون بودم، بنزین تموم کردم. بدون کولر از اون سر شهر اومدم این سر شهر و رفتم تو صف بنزین و شاید 40 دقیقه توی صف بودم... وقتی رشت اینقدر ترافیکش غیر قابل تحمل شده تهران چی می خواد بشه؟ 

خلاصه تا همین لحظه دنبال نون حلال بودم و در حال حاضر یک مصدوم گرمازده و متهوع هستم. دلم می خواد وقتم پر باشه با همین کارا و فقط و فقط فکرم به دانشگاه نیفته حتی... هرکاری شیرینی های خودشو داره و تنها دانشگاهه که محیطش از قبرستون هم دلگیرتره... قال یک عدد مگی کله پوک درس نخون!


+ به یک عدد آقا که چیچینی خطابمان کند به شدت نیازمندیم. وای نازمم خریدار نداره به کی بگم چقدر هوا گرمه و من چقدر گرما زده م و تازه تازه تابستون خواستنیمم داره تموم میشه و من می مونم مهر کپکی بد یمن:دی

+ دلم شدیدا سفر می خواد، شما بگو دو روزه حتی... ولی دلم می خواد دیگه! مکانشم فرقی نداره فقط از خونه ی عمه و خونه ی خودمون و عزاخونه ها دور باشه

تنها ده روز دیگر...

خدایی حقش بود پرتقال از میوه های تابستونی باشه و من هیچ رقمه تو کله م نمیره که تابستون همچو بهشتی رو در خودش نداشته باشه.


+ و آرزوی بر باد رفته...... 


عشق آن روزها...

براش هری پاتر خریدم و امروز دادم، خیلی چسبید دیدن صورت خندونش بعد روزها نخندیدن و سیاه پوش بودن...

فدای آستین چین چینی حریرت بشم آخه من... و فدای تعداد لایکهات هم حتی

خوبه زیاد خوابیدن حروم نیستا...

دلم کارای حرام می خواد! می تونم ده تا براتون نام ببرم که برای مدتی کوتاه اقلا می تونستن حالمو خوب کنن و حالا باید تقوا پیشه کنم و مومن باشم و جاش قرآن بخونم مثلا... 

منم چون بنده ی نجیب و مومن خدا نیستم، قرآن نمی خونم و نق و نوق می کنم فقط...


+ اعتراف می کنم از شنیدن صدای قرآن عموما غمگین و محزون میشم  و صداشم برام دلچسب نیست و با شنیدنش ممکنه به مرز دیوانگی برسم، اینه که وقتی از تلویزیون قرآن پخش میشه صداش رو بسیار کم می کنم(عموما خاموش نمی کنم که بی احترامی نشه) صدای یکی دو نفرو دوست دارم که همونا رو گوش می کنم. اگه شماها مثل من با قرایت قاریان محترم مشکل دارید باید بگم همتون شیطان در جلدتون نفوذ کرده و از جهنمیان هستید. 

+ با توضیحات بالا فقط اینو داشته باشید که این چند وقته برای آرامش روح اون مرحوم هی صوت قرآن در خانه و سر خاکش می پیچه و من هم دیگه حالم گفتن نداره... عجیبه یه دختر تو خانواده ی مومن اینجوری باشه! خونواده همیشه لذت می بردن خب ولی شاید کم گوش می کردن و عادت ندادنم به صوت قرآن

امروز ما اینگونه بود.

امروز را روز حمالی می نامیم. 

امروز را روز دل درد و دلپیچه و سردرد می نامیم.

امروز را روز دقایقی خیال پردازی بعد از حدود یک ماه می نامیم.

امروز را کلا عصر جمعه می نامیم، والا به قرآن

امروز را روز اصلا اشک نریختن هم می نامیم حتی... اصلا اشک نریختیم هیچ کدام از اعضای خانواده و احتمالا فردا روز سخت کوشی در گریه نام گزاری شود. 


+ بعد امروز خیال پردازی اینقدر چسبیده بود که دلم می خواست وهم و خیالم رو تا ابد ادامه بدم.

+ من آدمیم که اگر ترس از اطرافیانم رو نداشتم دست به خیلی کارها ممکن بود بزنم، البته که ترس از خدا هم باید در نظر گرفت. اگه اینا نبود من خیلی انسان رهایی بودم و چقدر هم خوش تر می گذشت. 

جمعه مون به خیر و شادی :)

وقتی یه روز بیدار می شم و حالم انگار بهتره دوس دارم هزار هزار بار سجده ی شکر به جای بیارم. دیشب چقدر غر زدم و آخرش چقدر یواشکی فکرای خوب کردم(برنامه ریزی برای برگشتن به زندگی)... 


:(

تو چطور دلت میاد منو به تماشای یه کارتون تو سینماهای شهرتون دعوت نکنی؟ خب آخه چطور؟ 

من چطور این همه آرزو رو به گور ببرم؟ خب آخه چطور؟