بارون منو یاد اتفاقات خوشی میندازه، اوم...:) یه رشتی نباید با دیدن بارون یاد چیزی بیفته، چرا که اینجوری خیلی خیلی وقتا یاد اون چیز میفته! باز جای شکرش باقیه که من یاد اتفاقات خوش میفتم با دیدنش...
ماجرای زندگی من شده ماجرای اون یارو که میره پیش دوستش میگه فراموش کردم، بالاخره فراموشش کردم!!! و دوستش تبریک میگیره و خوشحال و خندون میره براش آب میاره و میده دستش و یارو یهو بغض میکنه و با گریه میگه: "اوووووونم آآآآآآب می خوووورد:((((("
گفته بودم که از خدا چیزی را خواستم، با نذر و نیت نزدیک تر شدن بهش شروع کردم، نذرم کنار گذاشتن یکی از گناهانم بود، که بارها تلاش کرده بودم کنار بگذارمش و هر بار با شکست مواجه میشدم، ناامیدانه از خدا خواستم کمکم کند گناهم را تکرار نکنم و بعدتر که لایق رسیدن به آن چیز!(نه به شخص!) بودم حاجتم را روا کند، نرمش خوبی با خودم و خدایم بود. هم گناهی را ترک می کردم از این طریق، هم ممکن بود کمکم کند که آن اتفاق بیفتد(ازدواج نبود!) خب، این بار دومیست که چیزی را ازش به وضوح می خواهم، دفعه ی پیش برای خودم نبود، که اتفاقا مستجاب هم نشد از بد روزگار... پس این اولین خواسته ی واضح که مستقیم به خودم ربط داشت به حساب می آمد.
خیلی امیدوار بودم به رخ دادن آن اتفاق و از ترک گناهم ناامید بودم(گناه آشکار و واضحی نبود، یک اشتباه رفتاری بود که خیلیهای ما بهش خو گرفته ایم) نتیجه باور کردنی نبود، روزی که نذرم را شروع می کردم از حضرت زینب کمک خواستم و در عین ناباوری من فقط یکبار آن هم وقتی که عصبی و تحت فشار بودم عهدم را فراموش کردم، شاید یکی دوبار دیگر هم اتفاق افتاده باشد که آنهم ناخواسته بوده و خودم ازش آگاه نیستم. در کمال ناباوری من ترک گنه کردم و امیدوارم که پیمان شکنی نکرده و با همین آرامش روزهایم را بگذرانم.
حالا برسیم به خواسته ام، که طبق معمول همیشه خیر و مصلحت نبوده انگار، عادت شده برایم نشدن های آرزوها... از دو روز پیش که نشستم در سکوت اتاقم با خدایم حرف زدم، حین برطرف کردن بی نظمیها، انگار آبی باشد روی آتش... انگار حال دلم خوب شده، و انگار باور کردم که خیرم نبوده و باید با این اتفاق نیفتاده روزهایم را بگذرانم، شاید زمانش نرسیده و شاید هرگز نرسد. مهم حس امروزم است که مدیونشم، چقدر عجیب است که ما عادت می کنیم. به همه چیز... به نداشته ها، کمبودها، نرسیدن ها و ناکامی ها و... و حتی به خوشیها و نعمت ها و آرامش حاکم در خانه و ... ما آدمها چقدر زود عادت می کنیم.
+ نذری که در کنار ترک گناه کرده بودم، روزی 69بار ذکر صلوات بود و هدیه کردنش به حضرت زینب...به مدت دو ماه، من از اول ماه قمری شروع کردم با خواندن نماز اول ماه، و آخر ماه دوم صدقه کنار گذاشته و نذرم را تمام کردم. نوشته شده بود که باید معادل روزی 69تومن صدقه بدهید که من 2ماهش را حساب کردم.میدانید؟ بی دلیل که روز وفاتش به دنیا نیامده ام،خدا کمی از صبرش را بهم داده، باور کردنی نیست که گاهی خودم از صبر زیادم شگفت زده می شوم. نمی دانم بگویم صبر زیاد خوب است یا نه... لابد خوب است، لابد...
خب امروز غروب حالم بدتر شد، نرفتیم باغچه، کلی خرید کرده بودیم که همشون موند. هم من مریض بودم و هم بابا تا دیروقت کار داشت و هم خواهرم سفارش داشت و هم عمه م اینا فردا عازم بودن و ...
از سر صبح اومد که کارای خونه رو تموم کنه و هی استرس داد بهم که کارا تموم نمیشه و خونه کثیف میمونه و به کارام نرسیدم و ...و ناگفته نمونه اندازه ی یه دنیا هم بهم توجه کرد و به زور بردم تو تخت که بخوابم، منم اندکی خوابیدم و باز پاشدم وقتی پاشدم داشت صبحونه می خورد، بهش گفتم من کتابخونه م رو کامل گردگیری کردم، دسش نزنین. اما میز آرایشم هست و کیفامم خالی کردم و گفتم آت و آشغالاشو بریزه که کم کم همشونو بشورم بذارم تو کمد و کلا چیزی نمونه دیگه... دیگه بعد از ناهار رفت اتاقمو تمیز کرد و گفت من نمیتونم خزت و پرتاتو رو میز آرایشت بچینم میذارم رو تخت تو بیا بچین، گفتم قبوله شب میچینم!
باز نیم ساعتی چرت زدم و یه کم حرص و جوش نیومدن فر رو خوردم و سفارش های خواهر رو لیست کردم که یهو اومد با افتخار گفت مگی؟ نگران میزت نباش چیدمش... فقط عطرات چندتاشون جا نشد، گفتم مگه میشه؟ خب البته مهم نیست خودم جاشون میدم. دیگه نشد بیام بالا اصلا،از سر شب دستمون بند شیرینی پزی بود. تا اینکه اومدم و با این صحنه ی دهشتناک و رعب انگیز رو به رو شدم!!! میذارمش تو ادامه مطلب!

از تو کیفم لواشک افتاده بود برداشته گذاشته رو میز، به بالای ساعتم دقت کنید، لاک پاک کن برداشته بودم لاکمو پاک کنم، یهو کار پیش اومد و... اونم نکرده بذاره تو جعبه ش و درشو ببنده:)) یعنی هرررچی تو کیفم بود از تراکت و چی و چی گذاشته جلو آینه... طبقه ی پایینم دو بسته چیزی بود که برداشتم:| اینجا آقا رد میشه، سوالم اینه که کسی چنین چیزی رو میذاره جلوی چشم؟رو کنسول زیر آینه؟! :| بعد میگه جا نبود عطراتو بچینم:||| یعنی حالم بد شد از بس خندیدم. آدامسم حتی دارم رو میز آرایشم... و یه دو هزار تومنی که نشون میده بنده بسیار پولدارم که رو میز پولم دارم!
"امسال پر از خاطره های من و توست
تحویل نمی دهم
من امسال را"
...
+ می خوام اینو برای بابالنگ دراز بفرستم، اما نگرانم که برداشت بدی کنه، ولی خب باید اعتراف کنم از بهار تا زمستون 94 دلخوشیم بوده و چه و چه، حتی اگر خودش ندونه، که نمی دونه... و برام مهمه، حتی اگه خودش ندونه، که بی شک نمیدونه. دلم می خواد بدونه که همین نامه های گاه گاه غیر احساسی و گاها احساسیش باعث شده نخوام تحویل بدم امسال رو...
وضعیت جسمیم داره بدتر و بدتر میشه، چشمهام به سختی باز می مونن و یک ریز عطسه می کنم، سوزش گلوم داره بیچاره م می کنه و نفس کشیدنمم با زحمت اتفاق میفته.
تو این حال بد مجبور بودم اتاقم رو هرجوری که هست تمیز کنم، چون امروز نوبت طی و گردگیری اتاق ها بود. شابانو از اتاق خواهرم شروع کرد و منم اومدم تو اتاقم و رو تخت افتاده و می لرزم. تا به اتاقم برسه، باید برم دانشگاه و کتابهامو پس بدم و عجیب احساس بیچارگی میکنم، هیچ کس نیست کتابامو ببره پس بده به کتابخونه؟
ای کاش میشد یه روز کامل بخوابم، یا امشب برای مراسم چارشنبه سوری نرم باغچه... چارشنبه سوری هیچ حس خوشی برام نداره، حالام که مریضم و بیشتر از تفریح به آرامش و استراحت احتیاج دارم.
+ از خونه تکونی متنفرم، از رسمهای به فنا رفته ایضا... مثل چارشنبه سوری که فقط صدای بمب مونده ازش و دیگر هیچ
+ کامنتا تایید نشدن. معذرت می خوام
دلم یکی دو تا دامن نخی پنبه ای می خواد، که قدشون یه وجب باشه.
دلم دو سه تا لباس لوس دخترونه می خواد، از اونا که آدم روش نشه تو خونه راحت بپوشه:|
دلم شلوارکای یه وجبی جین و نخی و اسپرت ورزشی هم می خواد.
+ شماها دلتون از اینجور چیزا نمی خواد؟
تهران که بودم، تو فروشگاه ال سی یه لباس نوزادی دیدم که به دلم نشست، شبیه یکی از لباس های خودم بود. برای اولین بار در عمرم لباس نوزادی خریدم، امروز که منتقلش کردم به چوب لباسی و بعد تو کمدم، یهو چشمم خورد به قیمتش... تا چند ثانیه خشکم زد بود. میدونم همش اتفاقه ها، ولی خب چرا این اعداد همش سر راه منن؟ دهه...
یک باری هم ایمیل داده بود:
"چجوری پاشویه می کنن؟" "فقط باید یک پارچه ی خیس کشید روی پاها؟"
+ سرما خورده بودم، مثل حالا... تب داشتم و لبهام اناری بود، مثل حالا...
+ گاهی دوست مکاتبه ایت که هیچ نمی شناسیش میتونه بهتر از هر تب بری عمل کنه:)
کامواها رو پخش زمین کرده نشسته بودم و فکر می کردم برای اینکه به فرشکم(فرش کوچک!)بیاد، باید سرمه ای هم می خریدم. در زد و اومد تو :
اون: وااای چه کامواهایی! به به... خیلی قشنگن چقدر زیاد
من: نه زیاد نیست، یه حساب کتابی کردیم دیدیم اینقدر می خواد حتما
اون: خیلی قشنگه... رو به مامانم، دختر اینو براش دو نفره بباف!
مامان: چشم غره!
من: نه من می خوام الان استفاده کنم.
اون: خب حالا چند خریدی؟!
من: فلانقدر
اون: چقدررر گرون! خب پس اینو دو نفره بباف!!!
من: :| چه ربطی داره؟ نه می خوام الان استفاده ش کنم.
اون: رنگاش خیلی خوبه، سنگینه به دو نفره بیشتر می خوره، دخترم اینو براش حتما دو نفره بباف!!! کامواها رو حیف نکنی یه وقت... الهی دومادت اینو بکشه رو خودش! :|
از تصورش چندشم شد اصلا، دلم نمی خواد کسی به پتوم دست بزنه.
+ اگه یه نفره ببافه حیف میشه؟! :|بعدشم مگه دو نفره باید رنگش سنگین باشه؟! مگه قیمتش بالا باشه یعنی به درد دو نفره می خوره؟! :|
---
اون اومده تو اتاقم...
چه کمدی شد ماشالا، آخه تو که رفتنی هستی چه کاری بود واسه این یه مدت کوتاه!!! حالا درستش کردی مبارکه دیگه... ایشالا لباسای شوهرتم بذاری باز جا داری!
+ لباسای شوهرم چرا باید تو کمد من باشه؟! :| اصلا یکی به من بگه کدوم مدت کوتاه؟ چرا اینقدر میبره و میدوزه؟ اصلا مگه من خواستگاری دارم:دی؟ اصلا مگه من گفتم می خوام ازدواج کنم؟ چرا اینقدر دلش می خواد شوهرم بیاد تو اتاقم اتراق کنه؟! مثلا تو دوران عقد؟! اه چقدر نفرت دارم از دوران عقد و آوردن یه آقا تو خونه ی پدر و مادرم...(همه احتمالا تجربه ش کردن، اما من تجربه نمی کنم! بس که متفاوتم!)
کمدت واسه ی همه ی لباس ها و کفشهات جا داشته باشه...
+ اندراحوالات خانه تکانی عیدانه
+ عکس از اوایل مرتب سازی کمد، نصف وسایل روی تخت منتظر مرتب شدن هستن...
قسمت پشت رگالم اینه، جلوی اینهام دو ریف لباس می مونه:)

هفت ساله ام، شهریور شده و باید راهی خیابان ها شیم برای خرید مدرسه، مغازه ها پرند از کیف های صورتی و رنگی رنگی، پرند از کتونی های بلا یا یک همچو چیزی که آن سالها مد شده بود و رنگ سبز و زرد قشنگی هم داشت. دست در دست مادر و پدرم از کنار مغازه ها می گذریم، از کنار تمام رنگ های قشنگ و چشمگیر مغازه ها...
مادر و پدر شانه بالا می اندازند و فکر می کنند هیچ چیز باب طبع دخترکشان نیست و یا بهتر بگویم چیزی باب طبع خودشان پیدا نکرده اند، چیزی که فکر کنند لیاقت همراهی هر روزه با دخترشان را داشته باشد، آخر ناسلامتی یک سال از عمرش را قرار است با هم بگذرانند، دختر هفت ساله به رنگی رنگی های مغازه ها نگاه می کند و عزمش را جزم می کند با تمام خجالتی بودنش که بگوید تمام اینها را دوست دارد، اما آن کیف صورتی جیغ را خیلی خیلی دوست دارد. آرام می گوید آن کیف صورتی کوچک را دوست دارم، می گوید و حرفش را پس می گیرد،کمی این پا و آن پا کردن کافیست که کار را تمام کند. مادر و پدرش تصمیمشان را گرفته اند، با جمله ی "برویم همان مغازه ی همیشگی..." از کنار کیف صورتی جیغ می گذرند.
چشم های مگی اشک آلود شده اما کسی به خواسته ی مگی هم فکر می کند مگر؟ مهم برازنده بودن کیف است و مهم بهترین بودنش است و بس.
دقایقی بعد دختر پشت ماشین کز کرده و مستاصل و مغموم به خیابان ها نگاه می کند به آن صورتی جیغی فکر می کند که حالا هیچ وقت دستشان به هم نمی رسد، اما انگار ته دلش هنوز امیدی هست. به مغازه ی همیشگی می روند و زن و شوهر با تمام پس انداز چند ماهشان، آن بهترین را انتخاب می کنند و از مگی نظرش را می پرسند و مگی با خجالت می گوید که انگار این خیلی خوب است و دوستش دارد، خب هرچه باشد کیف از آنطرف آبها آمده و شیک است، اما خب... مگی دلش پیش آن صورتی جیغش گیر کرده. مگی این بهترین را نمی بیند انگار
دختر از کودکی دروغ گفتن را بلد بوده، پس می گوید بله و دوستش دارد.مگی همان صورتی جیغ آن فروشگاه خیلی معمولی را دوست داشته، همان که قیمتش 2هزار تومن بوده، مگی این کیف بهترین از نظر دیگران را دوست ندارد، مگی دلش کیف بیست هزارتومنی نمی خواسته... بهترین کیف این فروشگاه یک کیف خاکستری بود با یک دکمه ی قرمز آتشی فلزی درست در مرکزش و عکس یک پسر بچه با کلاه کپ قرمز هم سمت راست کیف چاپ و حک شده... اما انگار این کیف غمگین ترین کیف تمام عمرش باشد، مگی دلش پیش همان صورتی جیغ مانده، می دانم، خیلی خوب می دانم که خانواده م همیشه بیشتر از خودم دوستم داشتند، خیلی خوب می دانم که آنها بهترین-از نظر خودشان-را برایم خریده بودند. اما من دلم همان صورتی جیغ را می خواست. همان صورتی جیغ پشت ویترین که شاید یکی از معمولی ترین کیفهای شهرم بود...
حالا مگهان شمع بیست و پنج سالگیش را فوت کرده، از بیست و چهار سالگی چشمش دنبال یک چیز معمولی بوده، یک چیز خیلی خیلی معمولی که یک شب با خجالت و یواشکی و با چشم های اشک آلود سرسجاده نشسته و از خدایش خواسته این بار خواسته ش را اجابت کند، برایش تعریف کرده که چقدر حسرت های ریز و درشت به دلش مانده، گفته چقدر دلش از آن شلوارهای باربی لیزری که دست فروشها داشتند می خواسته و مادرش می گفته آنها به درد نخورند و یکی بهترش را از زیروتن و سها و مهرنوش برایش می خرد، گفته دلش دفتر تعاونی می خواسته که وقتی می نویسد ورقش خش خش صدا بخورد و از آن طرف مثل خط بریل جایش بماند، مادرش همیشه برایش بهترین ها را خریده و حسرت آن چیزی را که دخترش می خواسته بر دلش گذاشته، می دانم، خیلی خوب می دانم که خدا هم مثل مادرم، بهترش را برایم آماده کرده، اما آخر دردم را به کجا ببرم که من به همان معمولی دنیایش راضیم؟ آخر آن معمولی دنیایش برای من خواستنیست و من فقط و فقط همان را می خواهم. من اصلا معمولی نمیبینمش، من بهترین و زیباترین و بی نقص ترین چیزی را که دیده ام می خواهم.
چطور بگویم من دنبال بهترش نیستم و چطور خواهش کنم همین حالا که می خواهمش و همین چیزی را که می خواهم بهم بدهد نه بهترش را سالها و ماهها بعد؟... به ولله که من چشمم چیز دیگری را نمی گیرد، من فقط آنی را می خواهم که دوست دارم، بهترش پیشکش بنده های خوبت خدا... من همین را می خواهم، مگر نه اینکه برای تو هر غیر ممکنی ممکن است؟ ممکنش کن برایم..
لطفا خاطرات کودکیم را برایم زنده نکن خدا، همانی را که می خواهم بهم بده، سر وقتش بده... نه بهترش را، نگاه کن به دل و خواسته ی بنده ت، به خواست خودت نده، به خواست بنده ات نگاه کن... حداقل تنها همین یک بار