قطعا شما دختر بابای من نیستید، پس از نگرانی های دختر بابام هم خبر ندارید، احتمالا شما نمی دونید هفته ای سه بار تا تهران رفتن و برگشتن یعنی چی، یا نمی دونید ماهی سه بار رفتن به زنجان از جاده طارم نفرت انگیز یعنی چی، یا مثلا هر ماهی دو بار تا تبریز رفتن یعنی چی، یا حتی نمی دونید زیر مجموعه ی غیر هم زبان داشتن یعنی چی، با ترک هایی که عزیزن ولی نمی تونن بپذیرن دستور گرفتن از یه غیر هم زبانشون رو، حالا بعد سالها پذیرفتن اما همچنان کار کردن باهاشون سختی هایی داره باور نکردنی، احتمالا شما درک نمی کنید که هر بار لغو پرواز یعنی استرس و انتظار برای من و درک نمی کنید وقتی ساعت 5 باید پدرتون خونه می بوده و پروازش با 4ساعت تاخیر انجام میشه یعنی چی...پروازی که 5ساعت تاخیر داشت، وقتی به آسمون رشت رسید به دفعات دور زد تو آسمون تا چرخاش باز شه و بتونه بشینه... اعلام مه کردن و قرار بود برگردن که تلاش ها نتیجه داد، شما نمی دونید که ما چندین بار تجربه کردیم پرواز نیم ساعته چندین برابر طول بکشه و بعد بشنویم پرواز موفق نبوده و برگشتن تهران و بابا داره با ماشین های خطی بر می گرده...
شما هیچ کدوم اینها رو نمی دونید یعنی چی، خوشحالم براتون که نمی دونید و خوشحالم که لمسشون نکردید. الهی هیچ وقت ندونید اینایی که گفتم یعنی چی...
+ خدایا من شاکرم، همین که سالمه و می تونم ازش بپرسم چای ترش؟ یا سبزه زیره؟ پس خدا رو شکر، خدا رو شکر و شکر و شکر
+ تک تک لحظه های زندگی من طعم انتظار دارن انگار... تک تک لحظه هام...حالا انتظار برای بابا یا برای اون اتفاق حال خوب کن یا..... هرچی، هرچی که فکرشو بکنید.
مطمین بودم که روز تولدم رو یادش میره، اما یادش بود! به وقتش اومد و بهم تبریک گفت آغاز دهه ی فجر رو و نوشت آنلاین شده که بخواد تبریک بگه. شگفت زده شده بودم که یادش مونده، بس که تو همه ی زمینه ها ازش ناامیدم...
تا یادم نرفته بگم، آدمها خیلی خیلی غیر قابل پیش بینی هستن، مثلا تصور من این بود که بابالنگ دراز ندونه روز ولنتاین چیه؟ یا اینکه خیلی ساده تر از اونی که فکرشو کنیم، از کنارش بگذره...
اما خب اینطور نبود، نه تنها می دونست ولنتاین چیه و تبریک گفت، بلکه(حتی!!)می دونست سپندارمذگان هم هست و اونم تبریک گفت.
بعد من منتظر بودم که روز مهندس آنلاین شه و بتونم چند خطی براش بنویسم، شد! اون آنلاین شد و من هم بهش تبریک گفتم که ازش عقب نمونم در تبریک مناسبت ها، خب اینا رو گفتم که بگم کمی بد عادت شدم و انگار انتظار دارم روز زن رو یادش باشه و برام ایمیلی چیزی بزنه و این روز و تبریک بگه!!! که خب خبری نیست. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تو خیییلی زمینه ها بد عادتم کرده :|
+ باورم نمیشه 94 داره به این زودی تموم میشه، باورم نمیشه...
آدم عجیبی بود، نشستم و بهش نگاه کردم، تو نمازخونه ی دانشگاه دیدمش، آخر وقت اومد نماز ظهر و عصرش رو خوند، یهو چشمش به چادرهای این ور و اون ور افتاده ی گوشه گوشه ی نمازخونه افتاد، به قرآن هایی که خاک گرفته بودن و به مفاتیح هایی که نامرتب تو کمد بودن، تک تکشون رو درآورد، خاکشون رو گرفت و مرتب چیدشون تو کتابخونه، چادرهای پرت شده این ور اون ور رو برداشت، مهر ها رو جمع کرد و تک تک چیدشون تو جامهری چسبیده به دیوار، چادرها رو تا کرد و تو کشوها گذاشت، وقتی از نمازخونه بیرون می رفت همه چی سر جاش بود، می دونستم که حاجت روا میشه، حتی اگر هیچ حاجت روشنی نداشته باشه... میدونستم که حاجت روا میشه

یه وقتایی تا سر حد مرگ نگران میشم که نکنه هوا سرد باشه، اون وخ پنجره اتاقشو کیپ کنه، گاز پر شه تو خونه و نفهمن و خدای نکرده، زبونم لال طوریش شه!
+ زیبایی ماجرا اینجاست که من اصلا نمیدونم تو خونشون بخاری گازی وجود داره یا نه...
آمار وبلاگمو دیدم از مدیریت، آخرش 61 بود، گفتم بیام تا عدد مورد علاقه م رو از جایی که شما میبینید ببینم، یهو از 61 رسید به 65:(...
+ 69 ^-^ 69 ^-^ 69 ^-^

چند وقت پیش، رفتم تو وبلاگی که گویا کسی معرفیم کرده بوده، یا نمی دونم چی، درهرحال اصلا دوست نداشتم اسمم اونجا باشه و حتی نزدیک بود برم بگم اصلا چه رقابتی؟! بله ایشون تصمیم داشتن به وبلاگها نمره بدن، حداقل چیزی که اون روز عایدم شد این بود، اما فکر کردم چه اهمیتی داره؟ حالا باشه اسمم...
بعد مدتی حالم ناخوش بود، دوستی لینک نقد وبلاگ خودش رو برام فرستاده بود و متاسفانه من نفهمیدم که میتونم رای بدم، و چون به ایشون و دوست دیگه م رای ندادم، با خودم عهد بستم تا آخر به هیچ کدوم از دوستان دیگه هم رای ندم که اینجوری تبعیض قایل نشده باشم:|
از اینها بگذریم، می خواستم بگم حالا یکی از وبلاگهای خوندنی و مورد علاقه م شده وبلاگ این دوست ناشناس و اینجوری هم با وبلاگ های جدیدی آشنا میشم، هم نقدشون رو دنبال می کنم و خیلی هم خوشم میاد. خلاصه اینکه خواستم به شمام سفارش کنم اینجا رو دنبال کنید...
با ذوق و شوق فراوان رفتم داخل کتابفروشی بدر، درحالیکه چشمام جیغ داشت از ذوق، به صاحب کتاب فروشی نگاه کردم، گفتم فکر می کنم من اینجا کتاب دارم!!! و گفت مگهااان؟! البته ببخشید که به نام کوچیک صداتون می کنم، چون ایشون اینطور گفتن، گفتم خواهش می کنم و وقتی کتابها رو گرفت سمتم گفت از طرف هانی:)) حس و حال خوشی بود، یه تیکه کاغذ هم چسبونده بودن روی ساک کتابهام که بالاش اسم من بود و پایینش اسم آقا هانی... تا خواستم بگم نکنید، آقای کتاب فروش کند و انداختش دور :|
با خودم کیف کوله م رو برده بودم چون کتابهای درسیمم باید می خریدم، اما اگه فکر کردید کتابها رو از خودم دور کرده و تو کیفم گذاشتم سخت در اشتباهین، تمام راه تا خونه چسبونده بودمشون به سینه م و با چشم های قلب قلب شونده بودم، تمام راه رو هم ریتمیک و لی لی کنان اومدم. تصمیم داشتم نبینم چیا هستن، اما یهو چشامو بستم و از ساک درشون آوردم گذاشتمشون رو صندلی چهار راه گلسار و چشامو باز کردم، و با اینا مواجه شدم. حق داشتم لی لی کنان بیام خونه؟

درخت پرتقال؟ هنر شفاف اندیشیدن؟! کی باورش میشه اینا تو لیست باید بخرم ها بوده؟ کی آخه؟
مثلا یکی از خوانندگان وبلاگت، برایت نوشته باشد چادر نمازی دیده با گلهای نارنجی و دلش خواسته برایم بخرد، اما من که نمی شناسمش، آرزو کرده ای کاش وبلاگی داشت که می خواندمش و دوستش می شدم و می توانسته یک روزی چادر را برایم بخرد و بفرستد. اشک در چشمانم حلقه زده از لطف بی اندازه ش... صبح 16 اسفند است.
با لخند و انرژی سمت رخت چرکها می روم، لباس ها را در ماشین لباسشویی چپانده و توت فرنگی ها را در آب فرو می کنم، با خودم فکر می کنم چقدر مهربانی در دنیای من وجود دارد، که در دنیای خیلی ها شاید نباشد و من چقدر شکر به خدایم بدهکارم...
لباسم را می پوشم و راهی بازار می شوم، بوی بد ماهی ها حالم را بد می کند، یک گوشه می ایستم و به همراهم اشاره می کنم کمی نفس لازمم، به بیرون بازار هدایتم می کند و با خودم فکر می کنم چقدر خوشحالم که آرزوی دیدن بازار رشت، فقط آرزوست برایش و فکر می کنم بابالنگ درازی که بوی بازار ماهی فروشها به مشامش نخورده، باید هم آرزوی دیدن بازار رشت را داشته باشد. هرگز اینجا نبوده که بداند چرا بازار شهرم را دوست ندارم.
بالاخره به پاساژ کاموا فروش ها می رسیم، روی صندلی مغازه برای دقایقی می نشینم و کامنت ها و بعد اس ام اس ها را چک می کنم، کسی برایم نوشته در شهرمان بوده و هست، نوشته لطفا به کتاب فروشی ایکس بروید و هدایایتان را دریافت کنید، بهشان گفته ام شخصی به نام مگهان می آید و کتاب را ازتان تحویل می گیرد. من نمی دانم اشک بریزم؟ ذوق کنم؟خجالت بکشم و بگویم راضی به زحمت نبوده ام؟ اصلا مگر مگهان از این حرفها بلد است؟ در لحظه تمام بدی حالم را فراموش می کنم و می ایستم و کامواهای شیری، بژ و نارنجی خوشرنگش را بر میدارم. لبخند می زنم، گوشی را بر میدارم و جواب میدهم، هیچ چیزی ممکن نبود به این اندازه حالم را خوب کند. دوباره و سه باره و هزارباره خدا را شکر می کنم برای وجود دوستانی که ندیده که نشناخته اینگونه رد از خودشان به جای می گذارند، بی هیچ انتظاری و بی هیچ انتظاری...
+ و ان یکاد الذین... برای دوستی هایم، برای ندیده ها و نشناخته هایی که این چنین مهربانند. برای تک تک شماها که باورتان نمی شود چقدر در زندگیم پر رنگید و چقدر و چقدر...
+ دوست عزیزی که هم اکنون در شهر ما هستند، هانی فخرایی نام دارند! یک دوست هم نام برادرم، یادم می آید نامشان باعث آشنایی بود و باعث نشستن و خواندن وبلاگشان و... حالا این اتفاق خوش و این هدیه ی دوست داشتنی :) خدا همراهشان باشد هرجا که هستند، آمین.
+ بچه ها، کاموا و کاموا جانم، بچه ها...

یک ساعت پیش بالاخره پروسه و پروژه ی کمد سازیم به یه جایی رسید، حالا فقط مونده رگالش، منم از همون موقع نشستم رو تختم و زل زدم بهش و ذوقشو می کنم:|
بچه مو ببینم چی کار می خوام بکنم؟ آقا برا شوورم ممکنه ذوق کنم یعنی:|||¿
+ سه نفر از دوستان متوجه نبودن من از ساعت 4 تا حالا شدن، لازم به ذکره که بنده درست از وقتی آقای نجار اومد گوشیم تو اتاق موند و همینطور تمام طول روز رو آقای نجار و گوشیم با هم تنها بودن، امیدوارم تو گوشیم کنجکاوی نکرده باشه، هیچ رمز و در و پیکری نداره گوشیم :-" :| حس جالبی بود بی موبایلی اونم به مدت چند ساااعت!
+ بازم سفارش کیک به صورت فورس ماژور داریم و احساس پودر شدگی داریم، کارای کارگاه رو به اتمامه و کم کم باید وسیله ها رو منتقل کنیم ^-^ هورا
یادم می آید یک روزی که همه دور هم نشسته بودیم من یک بازی راه انداختم با نام حسرت های احمقانه:
پرسیدند مثلا چقدر احمقانه و برایشان یک مثال آوردم و همه تشویقم کردند برای به راه انداختن این بازی، قرار بود پسرهای جمع هم در بازی مشارکت داشته باشند که من به عنوان بازی راه اندازنده حق خودم می دانستم که مخالفت کنم، پسرها را بیرون کردیم از اتاق و دور هم نشستیم. قرعه به نام میم افتاد، کمی فکر کرد و گفت آممم شاید فحش ندادنهای آن روزم به عمه م مثلا، یکی از حسرتهای بزرگ زندگیم ست.
نفر بعدی ر بود، کمی فکر کرد و گفت حسرت احمقانه ی من نداشتن چند دست سوت.ین ویکتوریا سکرت است، هر دختری باید چند تا از آنها را برای روز مبادا داشته باشد.
نفر بعدی میم شماره ی دو بود، گفت حسرت احمقانه ش این است که در دوران دوستیشان هیچ وقت شیطنت نکردند و یواشکی نداشته اند، حالا که زن و شوهر شده اند حسرتش به دلشان مانده!!!
نفر بعدی پ بود، گفت حسرت احمقانه ش این است که چرا 7میلیون از پولش را داده به دوست پسر احمق سابقش!!! و نکرده چکی چیزی از آن موجود ملعون بگیرد.
نفر بعدی میم بود، میمی که مگهان بود، چند ثانیه فکر کرد و با خودش گفت فکر کنم احمقانه ترین و عاقلانه ترین حسرت زندگیم یکی باشند، انگار هم احمقانه ست و هم واقعی ترین حسرت تمام زندگیم... آن هم حسرت آن روزیست که آنقدر صادقانه و کودکانه آمده بود و به من نگاه کرده بود و گفته بود که حس می کند دلش برایم تنگ شده و چقدر دوستم دارد و در کمال ناباوری تمام دنیایش را گرفته ام انگار و من در حالیکه در دل و جان و ماتحتم حتی، جشن و سور و سات به پا کرده بودند، بی هیچ حرکتی ناشی از خوشحال بودنم لب به سخن گشوده و یک ممنون، اما چقدر بهت نمی آید این حرفها و... را نثارش کردم، حتی نکرده بودم لبخندی بزنم...
به اینها فکر کردم، فقط فکر کردم و دلم نخواست کسی از جدی ترین حسرت زندگیم چیزی بداند و به آنها تنها فکر کردم، اما احمقانه ترین حسرت زندگیم را اینطور به زبان آوردم:
"ول کردن زبان آلمانی بزرگترین حسرت زندگی من است! بله بله فکر کنم احمقانه ست، چون می توانم ادامه بدهم و نمیدهم، پس حسرتی احمقانه ست"
+ و بعد تا شب با خودم فکر کردم یعنی تمام شرکت کننده های بازی مثل من در دلشان چیزی بود و بر زبانشان چیز دیگری؟!
+فردا که بیاید 6ماه از روز تولدش گذشته و این یعنی پیش به سوی تولد دوباره و تبریک دوباره... سرازیری عمر و گذران روزها و...
+ ای کاش تولد امسالش مثلا طور دیگری باشد، یک طور خوبی که هردویمان دوست ترش داشته باشیم، نه مثل پارسال که من بی روح و بی جان تبریکی خشک و خالی بدرقه ی راهش کردم و به "تولدت مبارک میوه ی تابستانی" اکتفا کردم. ای کاش مثلا امسال روز تولدش یک طور دیگری، یک طور بهتری یا اصلا یک طور خیلی خیلی بهتری باشد.
+ ای کاش هیچ کس مثل من احمق نباشد که حسرت حقیقی زندگیش آنقدر احمقانه باشد، که رویش نشود به احدی از آن بگوید و ای کاش هر روز عمرش ای کاش نباشد که چرا نکرده آن کاری که باید و چرا نگفتی آنی را که باید و ... (شارژ گوشیم همین حالا که نگارش پست را تمام کردم، سال تولد اوست، به فال نیک بگیرم یا باور کنم این عدد همه جای دنیایم را گرفته که دقم بدهد و حسرتم را پررنگ تر کند؟)