شما می تونید خانومی رو که تو اقوامتون بوده، حتی دور... اما خب حکم دختر خاله، پسر خاله رو داشتین دوس بدارین؟
و مهم تر از اون شما حاضرین با خانومی که ازتون بزرگتره ازدواج کنید؟ یا گزینه ی ازدواجتون باشه؟
+ خانوما شمام اگه نظری دارید بگید، می تونید بپذیرید با کسی که حتی چند ماه ازتون کوچیکتره دوست باشید؟ یا باهاش ازدواج کنید؟ دوس دارم بخونم جواباتونو :)
روزایی که دیر از خواب بیدار میشم، روزایی که شبش حالم بده و صبح رو خواب میمونم، برای دور شدن از حس بیهودگی و تهی بودن از درون روزه می گیرم.
+ روزه ام.
+ همش دعا می کردم، "الهی روزی نیاد که دیگه دلتنگت نباشم" حالا که فکر می کنم می بینم دعاهامم رنگ استمرار انتظار و دوری داره...
+ بیت عنوان :
ای که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد......
حتی تو خوابم نمی دیدم بتونم با بهترین استاد دانشگاهمون-تو رشته ی خودم- پایان نامه بردارم. اما حالا تو بیداری دارم می بینمش، نمی دونم جواب کدوم کارم بوده... واقعا نمی دونم، دوس دارم از ته دلم جیغ بزنم و ساعت ها تو بارون قدم بزنم و هوای تازه رو ببلعم و فکرای خوب خوب کنم. چرا کتابخونه ی دانشگاه اینقدر زود می بنده؟
خب انگار از فردا باید بشینم مقاله سرچ کنم، وسط سفارشای کیک این روزا که ماشالا زیادم هست، متمرکز کردن ذهن برای پایان نامه کار ساده ای نیست.
+ استاد M.R.K ی عزیزم من رو یاد بابالنگ دراز میندازه...بی دلیل و با دلیل :)
+ باید ثبت کنم که 10 اسفند امسال بهترین حال کل دوران دانشجوییم رو داشتم. باید به بابالنگ دراز خبر بدم، خیلی وقته ازش بی خبرم... خیلی وقته
واقعا عمدی نیست، خیلی سعی می کنم تا یکی یه چیزی میگه نگم وای وای چقدر هوس کردم، اما انگار مگهانه و هوس هاش!!!
حالا امروز که تو وبلاگ دوستا چرخ میزدم به اینجا رسیدم و یه لبخند پت و پهن توام با خجالت روی لبام نشست:دی
فقط در دنیای مجازی این "هوس کردم" گفتن های من شهره نشده بود، که گویا اینجام شده و خودم بی خبرم :)))
+ هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر حس خوبی باشه که تو وبلاگ دوستام اسمم رو ببینم، اما اعتراف می کنم که حس عجیب، خوشایندیه!
می ترسم یه روزی بچه م ازم بپرسه که عاشق چی باباش شدم و مجبور شم بگم عاشق لحن چشماش و یا حتی انحنای صداش...
و از اون بیشتر از این می ترسم که روزی بچه م، از باباش بپرسه که عاشق چی من شده؟ و باباش در جواب بگه صلابت صداش و یا حتی جیغ توی چشمهاش... شاید هم شادابی چهره ش...
+ برای عاشقی هم دلیل های محکمه پسندتری باید، برای عاشقی هم...
+ دلیل عاشقی #از سری سوالهایی که نباید پرسید# دلتنگی برای لحن تابدار چشمهای کسی...
به استادم گفتم این مبحث خیلی برام گنگه، دوست دارم بفهممش چون ترم پیشم سعی کردم و نفهمیدم... گفت خب برو فلان کتاب رو بخون، رفتم کتابخونه دیدم کتابشو دارن، اومدم تو سالن کتابخونه هرچی گشتم نفهمیدیم کجاشو باید بخونم.
رفتم دیدم استادم تو دفترشه، با اکراه و آروم رفتم داخل، گفتم میشه وقتتونو بگیرم؟ با سر اشاره کرد برم تو
استاد این دو تا کتاب رو آوردم، کجاشو اول بخونم، کتابو گرفت و با لبخند گفت فکر نکردم بری دنبالشا،یه نگاهی به کتاب کرد و گفت مثلا اینجا، تو فصل دو، گفتم ببینم چرا پیداش نکردم؟! صفحه فلااااان؟!
استادم :||||||| بله دیگه صفحه ی این:|
آهان بله، خب فهمیدم کجاشو باید بخونم. کتاب رو از دست استاد گرفتم و بدو بدو کنان به سمت خونه اومدم.
+اون مبحث درست تو صفحه ی عدد مورد علاقه م بود، واقعا موندم که اینا همه و همش اتفاقه:| ¿¡ از کتاب 570 صفحه ای، باید اون چیزی که من نفهمیدم در صفحه ی مورد علاقه م نوشته شده باشه؟! :| عدل استادم بگه صفحه ی فلان و من چشام درشت شه؟
+ قبل اینکه برم پیش استادم، داشتم خودم یه بخش ازفصل اول کتاب اصلیمو می خوندم، یهو چشمم خورد به اسم دوستمون شباهنگ:|

+ داشتم می اومدم خونه، از مسیری که همیشه میام، نصف اوقاتی که میرم دانشگاه، ماشین تو پارکینگه و پیاده میرم، اون وقت این همه مدت، این همه مدت من از اینجا رد میشدم تا حالا اسم شباهنگ رو ندیده بودم. همین امروز بعد از اون سه اتفاق عجیب دیگه، این یکی هم جالب بود:|
وقتایی که بابام میگه به نمایندگی ازش برم تو موسسه خیریه و یه کارایی رو از طرفش انجام بدم، یه حال عجیبی میشم، یه دلهره ی عجیب و خاص به دلم میفته...
امروز و این دقایق یه همچو حالیم، دستام یخه و نمی دونم واقعا چه تصمیمی باید بگیرم، توکل به خدا کردم و دارم راه تازه ای رو میرم.
+ التماس دعا
در گذشته رنگ آبی وجود داشته، اما نه به این نام، و واژه ی آبی کاملا معاصره...
رنگ هایی که تو این طیف بودن نیلی و لاجوردی خونده می شدن.
+ نیاین بگین می دونستین که باور نمی کنما:| :))
و دلتنگی، نه تنها خر است، بلکه گاو نر هم هست.
+ من یک مگهان سوار بر خر، نه نه، سوار بر گاو نرم در حال حاضر
یادم باشه تا دست از تنبلی بر نداشتم، مادر نشم، شاید یه همسر تنبل شاد، بتونه آقایی رو راضی نگه داره.
اما تنبلی برای یک مامان، به نظرم فاجعه ست... متاسفانه من یه دختر تنبلم(حداقل از نظر خودم)
و برامم جالبه که خیلی ها نصف من وظیفه به عهده می گیرن و هیچ وقت احساس نمی کنن که تنبل و تن پرور و راحت طلبن!
+ تک تک ایرادهای شخصیتیم رو می تونم براتون بشمرم، اون وقت چطوره که بین آشناهام، هیچ وقت نشنیدم از بدی های خودشون اینقدر حرف بزنن، بگن تنبلیم، بگن شلخته ایم، بگن دست پخت بدی داریم، منظورم ناله کردن نیست اصلا، فقط حس می کنم هیچ کس اینقدر واضح ایرادهاشو نمی بینه و یا اگه میبینه مثل من بیان نمی کنه.
+ در برخورد با آقایون بی سیاست ترین موجود دنیام، جای اینکه بذارم خودش مشکلاتم رو بفهمه حاضرم در لحظه ی اول تک تک ایراداتم رو بشمارم و خیلی واضح بیان کنم.