نه آرایش دارم، نه هیچی ولی بازم وضو گرفتن برام یکی از سخت ترین کارای دنیاست.
یه وسواس خاصی دارم که دستم خیسه به لباسم نخوره! اینش هیچی، در کل حتی تو تابستون هم حتی وضو گرفتن سختمه:(
+ یکی جام وضو بگیره، من قول میدم جای سه نفر نماز یومیه بخونم، قبول؟
+ وارد دانشگاه که شدم حالم خوب شد، خیلی عجیبه فکر کنم ظهور نزدیکه!
+ از خونه تا دانشگاه که کم راهی نیست رو پیاده اومدم، هوا خوب بود، آهنگ گوش کردم و زمزمه کردم. فهمیدم سلیقه ی موسیقیاییم داره به گذشته و حس و حال جوونیم بر میگرده!
+ یه خانومی جلوی دانشگاه نگهم داشت و گفت خانوم خانوم میشه چند لحظه؟ نمی دونم چرا از بین اون همه دانشجو من رو انتخاب کرد؟ آخه با هم کلاسام مشغول صحبت بودیم و گفت میشه یه کتاب از کتابخونه تون بگیرین برام؟ دانشگاه ما این کتاب رو نداره. رفتیم و براش سرچ کردم و باقی ماجراها اینش مهم نیست، مهم اینه از بین تمام بچه های کلاسمون فقط منم که عضو کتابخونه م و فقط منم که پای ثابت اینجام! و اون خانوم دست رو شخص درستی گذاشت.
+ تو راه بودم دوستم بهم زنگ زد گفت: " میدونی؟ هرکی هرچی هوس می کنه من یادت میفتم، یعنی اصلا مهم نیست بگه هوس شراب کردم یا بگه: "هوس کردم همین الان یه بشقاب بزرگ سیب زمینی سرخ کرده بخورم" یا مثلا بگه" هوس کلپچ کردم!" مهم اینه که با شنیدن وای هوس × کردم، من یاد تو میفتم و الانم زنگ زدم که بگم شب بیای خونمون، برات باقالی پخته گذاشتم. "
آخه میدونید؟! من همیشه هوس کردم و همینه که روزه رو برام سخت می کنه، امروز که تو راه می اومدم از خونه ها بوی انواع غذاها می اومد و من فراری از ماهی سفید، هوس ماهی سفید برشته و حسابی سرخ شده کردم. هوس اون فلفل دلمه ای هایی که مرد دست فروش چیده بود جلوی سبزی هاش رو کردم، هوس کردم خام خام یه فلفل دلمه ای رو بخورم، کاری که عموما نمی کنم.
+ همیشه متاسف بودم برای مردی که بخواد روز و شبش رو کنارم سپری کنه، اما الان متاسف ترم! روزهای بارداریم باید دهشتناک باشه!
+ من کتابخونه م، و اینکه روزه ام و بسی گشنه و هوس کرده، هوس چیزهایی که به فکرتون هم نمی رسه، هوس خوراکی یه طرف، اینکه الان هوس کردم بالای بام سبز لاهیجان باشم رو کجای دلم بذارم؟ اینکه هوس کردم شب بام تهران باشم رو چی؟! گویا اینام از اثرات روزه ست.
اگر رخ دیوانه رو ندیدید، حتما ببینید.
من دو بار در سینما و یک بار تو خونه همین امشب تماشاش کردم.
+ فیلم"مردن به وقت شهریور" رو هم غروب دیدم و توصیه ش نمی کنم!
امروز که زنگ زد و در رو براش باز کردم، با هول گفت مگی ببین چی آوردم و مقواش رو گرفت جلو چشام...
سرمو کشیدم عقب و گفتم این چیه؟
گفت معلومه که مقوای جنس خوب! اشتمباخ نیستا... فابریانو هم نیست. و به شوخی کوبیدش تو پیشونیم و بعد گفت آخ نشکنه مقوام!
گفتم خب میبینم که مقواس بگو برای چیه؟(می دونستم فردا هنر داره، زیست هم داره، انگلیسی و قرآن هم)
گفت خریدم که کارای فردامو انجام بدم دیگه!
گفتن همان و پخش زمین شدن با کاپشن و لباس بیرون همان...
تونستم راضیش کنم که اول تو دفتر تمرین کنه و بعد رو مقوا بکشه، پرسیدم درسای دیگه ت چی؟ چشماشو ریز کرد و گفت زبان که هیچی... زیستم، اوممم... امتحان دارم و قول که بیست شم، قرآنم که بلدم بخونم دیگه!
حاضر نشد لباساشو در بیاره و با ذوق فراوان ناشیانه شروع به کشیدن کرد و سرش رو بلند نکرد تا ساعت 7 که باید می رفت باشگاه...
+ خرس گنده ی من سیزده سالشه و نه سه سال...
+ یه تیکه کاغذ کنده شده هم می بینید که کنارش افتاده

اینقدر حس خوبی بهم میده حضور تبریزی ها تو وبم-وسط بغض و آه و اندوه حتی-، احساس می کنم هم وطنام از شهر دومم اومدن اینجا...
+ دلم بی اندازه برای تبریز تنگ شده و ای کاش پرواز به تبریز لغو نمیشد که من باز می تونستم با یک اراده و کمی هزینه دلتنگیم رو رفع کنم.
+ شاید یه سفر حالمو بهتر کنه، اما امکان سفر به هیچ جا نیست انگار...
تا همین چندی پیش معتقد بودم هیچ کس به تواناییهام ایمان نداره و از این بابت دلگیر بودم، حالا امروز اعتقاد خودمم همونه و متاسفانه از این قضیه دیگه دلگیر نیستم.
من اصلا توانایی خاصی ندارم و این رو بعد 25 سال زندگی خوب می دونم. راه میرم، غذا می خورم و همه کارهایی که همه ی شماهای دیگه می کنید. و دیگر هیچ...
+ از نصیحت متنفرم، از دلداریهای دوستانه هم...
+ واقعا خانواده م هنوز نمی دونن من افسرده م، نه؟
+ یک روزی میاد که حال دلم خوب میشه، فعلا از کسی کاری بر نمیاد پیشاپیش ممنونم که تلاش بیهوده نمی کنید برای خوب کردن حالم
+ چقدر از هوای این روزهای رشت متنفرم، یک تاریکی مغموم کننده ی هولناکی داره که هر دقیقه توی دلم رو خالی می کنه.
+ واقعا چرا زندگیم اینقدر بی اتفاقه؟ بی اتفاق مثبت البته... میدونم میدونم ناشکرم و باید سجده شکر به جا بیارم که نفس می کشم، واقعا کافی نیست شکر کردن برای آب و نون و نفس؟ خدایا کافی نیست؟
+ آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست...
+http://dl.irmp3.ir/data/song/Alireza_Ghorbani-Arghavan-(WWW.IRMP3.IR).mp3
دنیاست دیگر، ساخته شده برای نرسیدن ها، برای هجران و برای نشدن ها...
آدمها آرزوهایت را به باد می دهند، حتی اگر آرزوی کوچک روزت تنها هم آغوشی با لحافکت باشد و دیگر هیچ...
+ و من در آرزوی یک خواب عصر طولانی اول اسفندی با لحافکم می مانم.
+ هم آغوشی لحافانه هم حرام است خدایا؟ 25سالم است و هنوز وقت خوابم را باید با تک تک اعضای خانواده هماهنگ کنم...
+ دیشب خوابش را دیدم، چه خواب ملس احمقانه ای بود...
حالا نه که خبری باشه، اما باید به خودمون امید بدیم یا نه؟! باید منتظر اتفاقای خوش باشیم یا نه؟! آقا هانی همنام برادر عزیزم، از اسفند که شبیه پنج شنبه هاست نوشتن، پستی که قصد داشتم صبح تو وبلاگم بگذارم و کارهای خونه موجب شدن به تعویق بیفته و در آخر منصرف شدم. ترجیح دادم یک آهنگ خوب و یک شعر درست درمون بشنویم.
و با این آهنگ همیشه یاد حرف خانواده و دوستام میفتم که بهم می گفتن و میگن نخورده مست، نباید این صفت دوست داشتنی رو از خودم دور کنم... خب گرچه چیزی نخوردم و باده ی دلخوش کنکی هم این دور و بر نیست، ولی امروز مستم از عطرخوش اسفند...
این آهنگ از سهیل نفیسی عزیز تقدیم به خودم، رشت بودن و فرصت حضور در کنسرتشون رو از دست دادم، متاسفانه...
+ مهدی اخوان ثالث عزیز است، خیلی...
+ وبلاگ آقا هانی رو برای چند ساعت، تو لینکهام قرار دادم، متاسفانه امروز مرورگرم امکان لینک دادن نمیده بهم...
+ http://dl.irmp3.ir/data/song/Soheil_Nafisi-Lahzeye_Didar_(Mehdi_Akhavan_Sales)-(WWW.IRMP3.IR).mp3
ممنون از تک تک نظرهای خوبتان، نمی دانم چرا دچار مرض جدید پست پاک کنی شده ام، باید این روزها را هم طی کنیم... شاید کمی باید فاصله گرفت از بعضی دغدغه ها، مثل همیشه انگار تنها راه حل مساله همان زمان است و زمان...
در حالیکه لمیده بودیم و نق نق می کردیم، از حوصله ی سر رفته مان به خواهر عزیز گفتیم، گفتن همان و پشیمانی همان!
اصلا دختری که کتاب هایش زیر خروار خروار خاک تلمبار شده، لباس هایش نا مرتب و در هم، چپیده اند توی کشوها، و کمدهایش که نگو، و زیر تشک تختش حتی گوله گوله مو و خاک جمع شده باید حوصله اش سر برود؟ اصلا به چه حقی باید حوصله ش سر برود؟
حالا شما بیا و قسم بخور که به پیر به پیغمبر خاکی نیست، مویی نیست که از سر کچلم ریخته باشد زیر تخت و زیر تشک!! که به جانش بیفتم. اصلا چه اهمیتی دارد که کتابهای زبانم قاتی کتابهای مدیریتم شده و اصلا چه اهمیتی دارد حالا کمی! خاک زیر تختم جا خوش کرده باشد؟
خلاصه که هرچه خواستیم دلیل سر رفتگی حوصله مان را موجه جلوه بدهیم نشد که نشد! تلاش بیهوده بود، خواهر به این نتیجه رسید که دختری که جمعه هایش را بی پختن کیک و شیرینی سر کند باید هم حوصله ش سر برود، دقایقی بعد مگهان بود که از این طرف به آن طرف می دوید و گردو آسیاب می کرد و آرد الک می کرد آن هم نه یک بار بلکه 5بار!!! و تمرین پخت شیرینی روسی عید می کرد و هوه... کار شیرینی پزی با عشق! تمام نشده رسیدیم به خانه تکانی، و تا دقایقی پیش در حال تلاش برای به جا آمدن حوصله م بودیم و از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان حوصله م سر جایش آمده، بابایم نیز در آمده و کمرم نیز بابایش در آمده و خواهر جان همچنان اصرار دارند که روز خوبی بوده و امیدوارند که فردا و پس فردا هم حوصله ام حسابی سر برود و اینگونه هم کدبانو تر می شوم، هم منظم و مرتب تر و هم خانه مان دسته گل تر و ... :-"
و شاعر می فرماید:
" بی تو تقویم پر از جمعه ی بی حوصله هاست..."
+ دلم می خواد تمام روز رو بخوابم، افسرده هم نیستم، فقط هیجان مثبت می خوام که ندارم دیگه آقا ندارم:| می دونم دقیقا چی باید بشه که حالم خوب شه ها، اما خب نمی دونم چرا نمیشه اونطوری که باید
+ خدایی زندگیم بی هیجان، بی ماجرا و اونجوری که نمی خوام شده...
+ راستی من دوستای آقام رو از دست دادم به خواسته ی خودم، البته دو تایی بیشتر نبودن که گاهگاهی باهاشون صحبت می کردم و یه سری دغدغه هام رو بهشون میگفتم، حالا شدیدا احساس می کنم دوس دارم باهاشون صحبت کنم و درد دل کنم، ولی خب خوشحالم از اینکه آقایون رو از دایره دوستام حذف کردم، همیشه دوس داشتم اگه یه روزی با کسی آشنا شدم، بتونه جای جای گوشیمو ببینه و هیچ احساس نگرانی هم بهش دست نده و الان تو این وضعیتم! شکر خدا :|
و تمام حرفهای من که تو این شعر و این صدا و این هنر بی نظیر مهیار علیزاده خلاصه شده...
+ اگر به صدای علیرضا قربانی و موسیقی سنتی علاقه ندارید، لطفا متنش رو از دست ندید.
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم بپای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
بها کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
♫♫♫♫♫♫
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است