مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

باران/جمعیت امام علی/ کودکان کار و انتخابات...

به دلیل نبود اینترنت نتونستم فیلمها رو به تماشا بنشینم، اما لطفا شما ببینید. 

امید که اینترنت ما نیز یاری کند. از پست آخر وبلاگ باران...


+http://barani-95.blogsky.com

هیجانات تخت خوابی!

هیچ چیز به اندازه ی خرید پوشیدنی های تختی هیجان انگیز نیست. اصلا به نظرم هرچیزی که کوچکترین ربطی به تخت داره می تونه هیجانات زندگی رو بیشتر کنه، من امروز به زندگیم هیجان بخشیدم. 


+ اگه می خواید به من هدیه ی روح بخش بدید، چادر نماز بدید، اگه می خواید هیجان به زندگیم بدید، ملافه، رو بالشی و پارچه رو تشکی بهم بدید! ترجیحا تک رنگ... که سلیقه ای هم نباشه:| 

+ خدایا هیجان بیشتر به زندگیم ببخش:| خب؟! خودت بلدی که...

حتی دایی بابکم...

موهایم را گرفت و از پشت کشید، گفت حالا شد، مگی؟ یک کش بیار موهات رو برات ببندم.

گفتم مویی ندارم که، گفت دختر باید این شکلی باشه و اشاره کرد به موهای دم اسبی شده...و من با خودم فکر کردم چرا مردها اینقدر موهای بلند رو دوست دارن؟


نذر کرده ام که به قولش عمل کند ^-^

من همیشه لجباز بودم، مادرم اینطور می گوید، البته که تاکید می کند آزاری نداشتم، اما حالا زور لجبازیهایم بیشتر شده، بزرگتر شده ام و بهانه هایم نیز بیشتر...

فلانی* از آن دست آدمهاست که قولش قول است، از آنها که سرش برود، قولش نمی رود... امروز دخترک دلم، بچه شده بود و بونه گیر، بهش گفتم دلم می خواهد برایم این کار را انجام دهی و پذیرفت. گفت بگو اسم و رسمش را - باید برای راضی کردنم یک چیزی می خرید و آن کاری که خواسته بودم را انجام میداد- اسمش را گفتم، گفت می خرم. که یهو مگی لجباز پا کرد توی یک کفش که نه و نه و نه...

نباید بخری و نباید این کار را بکنی، من فکر بهتری کرده ام، گفت فکرت را بگو و فکر بکرم را گفتم- خواسته ام غیر طبیعی و عجیب و حقیقتا غیر معقول بود- اول کمی مکث کرد و بعد در الا بلا برای ساکت کردنم انگار پذیرفت. مکثش حالم را بد کرد، پا کردم توی یک کفش که چرا مکث کردی؟ بعدتر با لبهای آویزان و نق نق کنان گفتم باید قول صد در صد بدهی که این کار را میکنیم و طفلک همانطور هاج و واج مانده بود و نمی دانست چطور آرامم کند.

گفتم بگو یعنی به نظرت ممکن نیست این اتفاق بیفتد؟ گفت چرا هست، شاید اتفاق بیفتد اما خب... بعد کمی مکث گفت البته که من فکر می کنم این اتفاق خواهد افتاد و خواسته ت عملی می شود. اما من آرام نشدم و سعی به مجبور کردنش کردم، مجبور کردن اینکه بگوید قول می دهد، از آن قولهای همیشگی بدون ریسکش... و طفلک مستاصل می گفت نگرانست که نشود و من همچنان میگفتم باااید بشود که باید بشود! 

گفت تو خوب میدانی که من قولم قول است و میدانی تنها وقتی قول میدهم که بدانم از پسش بر خواهم آمد، اما مگی تصمیمش را گرفته بود و از این رو از هیچ روشی برای لجبازی هرچه بیشتر چشم نپوشید، دست کم پس از دقایقی لجبازی مگی توانست یک قول 80 درصدی، از او بگیرد و بالاخره جمله ی "سعی می کنم حتما این کار را بکنیم" را شنید و کمی دلش آرام گرفت. 


+ خدایا شرمنده م برای تمام بهانه گیری هایم، خیلی خیلی شرمنده ام، حالا میشود ازت خواهش کنم شرمنده اش نکنی، کاری کنی زیر قولش نزند؟ 

+ جای پدرم خالی، بابا دخترت پاک دیوانه ست، ساعت 12 شب و 12 روز ندارد که... خبر نداری...... 

+ خواسته ام مثل این بود که بگویم وسط سرمای زمستان صندل و لباس ساحل بپوشیم و بالای کوههای یخی قدم بزنیم و پایکوبی کنیم. در همین حد موجب شرمندگی!!!

خشم مگهان!

یکی از راه های به مرز جنون رسوندن من :


لباس ها رو بچپونید تو ماشین لباسشویی تا جایی که می تونید حلقومش رو پر کنید، بعد وقتی لباس ها شسته شد و لباس شویی دینگ دینگ کرد که یعنی بیاید منو خالی کنید، جا خالی بدید و امر آویزون کردن اون لباس های چپیده تو لباس شویی رو به مگهان محول کنید.

اگه یه روزی از عمرم باقی مونده باشه یادشون میدم که خیلی حرکت ناجوانمردانه ایه! یادشون میدم که به رخت چرکها دست نزنن و بذارن هر زمان صلاح میدونم لباس ها رو بشورم و خودمو آماده کنم واسه پهن کردنشون رو شوفاژهای جای جای خونه!! 

یادشون میدم خیلی عیبه تا خرتناق لباسشویی رو از لباس پر کنی و بعد به صورت زیرپوستی و زرنگانه بری کندی کراش بازی کنی و وسطش یهو بگی عه یادم رفت لباسا رو درارم، مگی برو در بیار!


+ این تراژدی هفته ای سه بار تکرار میشه، گویا فکر می کنن این بازی تکراری رو نمیفهمم من:|

+ ترجیح میدم خودم لباسا رو بکنم تو ماشین لباسشویی و خودم در بیارم، و البته نا گفته نمونه یکی از سخت ترین کارهای دنیاست پهن کردن لباس های این و اون برام! کاش یه قانونی تو خونه ها بود که هرکی لباس خودشو بشوره... 

64%

من، من، منی که حاضر نبودم هیچ کجا با هیچ کس شرط کنم، حتی شرط الکی ها...

حالا یه شرطی بستم که اگه اون اتفاق بیفته، باید یه کار گنده برای کسی بکنم، اما اونقدری خوشایند هست اون اتفاق برام، که حاضرم با تک تکتون شرط ببندم و اگه اون اتفاق افتاد، بهتون بگم می تونید بیاید از کمدم لباسهای هیچ وقت نپوشیده م رو بردارید، حتی اونی رو که با حقوق یک ماهم خریدم، یا حتی کتابهای کتابخونه م رو به غارت ببرید و حتی هر 5رو تختیم رو که جونم بهشون بسته ست و سه تاشون اشتباهی دو نفره بودن!!! رو بدم ببرین. پرواضحه که دو نفره ها استفاده نشدن هرگز حتی برای چند ساعت...یکی از یک نفره هام فقط یک ساعت رو تختم بوده.

یعنی اونقدر مطمینم که این اتفاق نمیفته و در صورتیکه اتفاق بیفته حاضرم تمام چیزای دیگه ی دوست داشتنیم رو از دست بدم.

حالا اگر ازم خواسته ای دارید، می تونید دعا کنید اتفاق مذکور بیفته، و اگه اتفاق بیفته حاضرم از اموالم بهتون ببخشم هرچیزی جز ساعت و عطرهام، اگر چوپان بخواد حاضرم اون عطر صورتیمو هم بهش ببخشم حتی، یا حتی حتی تازه ش رو براش بخرم، فقط اگر اون اتفاق بیفته...


+ به احتمال 64 درصد که اتفاق نمیفته! ولی خب، انگار احتمال رخدادش هم هست.

+ خیلی خوبه آدما کسی رو داشته باشن که صداش کنن دکتر مهندسک، و آدما بتونن تو این روز به دکتر مهندسکهاشون تبریک بگن. 

+ یکی از خوشبختی های دنیای من اینه که تو اقلیت ها هستم و دست کم مثل همه مهندس نیستم، خب، جا داره بهتون تبریک بگم امروز رو مهندسای نازنین وبلاگم ^-^ 

+ و اگه اتفاق بیفته حاضرم شماره ای عمومی تو وبلاگم بذارم برای اونایی که کنجکاو بودن صدام رو بشنون، من صحبت کردن خیلی برام سخته، خیلی خیلی برام سخته یعنی، اما حاضرم با تک تکتون صحبت کنم و حرفاتون رو بشنوم! درباره ی هرچی که می خواد باشه ^-^ 

ای روح اینجا مست شو، ای عقل اینجا دنگ شو

واقعا زشت نیست؟

این همه آهنگ خوب تو دنیا هست و من فقط با شنیدن اسم جواد یساری و صدا و آهنگای قدیمی و خز شماعی زاده یادش میفتم...


+ از صبح که پاشدم هی آهنگ برکه ی شماعی زاده رو گوش می کنم و با لحن خیلی مسخره ای باهاش می خونم و ضرب می گیرم رو میز

+ تو اگه با من قری(قهر با لحن خیلی عجیبی عین مدلی که اون تلفظش می کنه) هان چی می گفتم؟

آها می گفتم تو اگه با من قهری من که آشتیم، گل گل هر شهری عمری کاشتیم! تو رو خدا یکی بیاد این بیت رو برام معنی کنه:| این یه خواهشه :|

در آرزوی یک بسته آدامس خرسی

یهو همین حالا هوس آدامس خرسی کردم، یهو همین حالا وسط کتاب خوندن یادم افتاد نورا قول داده بود یه سال که تولدم برام یه بسته پر آدامس خرسی بخره...

اما هیچ وقت این کارو نکرد.


+ میگم کاش بدونه اینکه به کسی بگم، یه روزی یه نفر این کارو برام بکنه ^-^

کتابهای مرجعی که هیچ کس بهشان رجوع نکرده بود...

امروز از کتابخونه یه کتاب گرفتم که حدود 120صفحه بود، شروعش همان و سر بلند کردن دو ساعت بعد همان و گردن درد گرفتن همان! رمان هم نبود، به زبان انگلیسی هم نوشته شده بود، ولی اینقدری جذاب بود که نتونم سرمو بلند کنم وسطش حتی... فکر می کردم درک مطلبم ضعیف شده باشه، اما انگار نه و می تونستم بفهمم کلیت ماجرا رو که مهمش همون بود. فکر کردم بهتره کل مجموعه ش رو بخونم...

رفتم به مسول کتابخونه گفتم اون مجله هایی که اون سمتن جز کتابهای مرجع اینجان؟ گفت آره دیگه... گفتم خب کسی نمی خونه که اینا رو، می خونه؟ یه نگاهی بهم کرد و صادقانه گفت نه! 

گفتم ببرمش خونه و بخونم؟(نه اینکه اصلا نمیرم کتابخونه، می خواستم بیارمش خونه) گفت آخه مرجعه، گفتم یعنی کسی هم بهشون رجوع می کنه؟ گفت شاید بکنه.

یه نگاهی بهم کرد و گفت ببر حداقل شاید یه بار خونده شه، فقط اینجا رو امضا کن که از مرجع بردی... خب فکر کردم دیدم تو خونه شرایط مطالعه ی همچو مجلاتی علمی رو ندارم و بهتره نبرم، گفتم نه صرفا خواستم اعتبارم رو بسنجم و خانوم کتابدار خندید. گفت خب دیگه اینجا معتبری! اومدم بگم بچه ها لطفا کتاب بخونید، خب؟ گرچه آدمای کتابخون یه جور عجیبی میشن، یه جوری که من دوست ندارم بشم و حالا احساس می کنم شدم، این رو حقیقی ها بهتر می تونن بفهمن. 

---

آقایون و خانوم ها یه سوال فنی دارم، شماها ترجیح میدید زبان رو با روش گرامر محور یاد بگیرید؛ یا از طریق مکالمه و غیر مستقیم یاد گرفتنش رو ترجیح میدید؟!

و آیا اصلا دوست دارید گرامر بهتون تدریس بشه؟! یا دوست دارید خودتون مطالعه کنید و گرامر رو یاد بگیرید؟ جواب آقایون برام مهمه، دوستایی که همیشه خصوصی میذارید، اینم روش، لطفا جواب بدید.


+ پست هام خیلی تکراری و بیمزه شدن، این ناشی از تکرار روزهامه، واقعا هیچ اتفاقی نیست برای نوشتن، هیچ اتفاقی جز رفتن به دانشگاه و کتابخونه...جز خوردن و خوابیدن... و البته پختن هر شب و هر روز شیرینی و کیک که سفارش های خواهرمن و نهایتا اونقدر خسته میشیم که یادمون میره عکس بگیریم اکثرا...

خلاصه که به بزرگی خودتون رو ببخشید که از روزمرگی های کسالت بارم می نویسم، امیدوارم یه روزی پستهای اینجا رنگی رنگی شه و شما هم از خوندن تکرار مکررات کمتر اذیت شید ^-^ 


دلم می خواد بدونی، راهو چجوری رفتم.

همش چار دقیقه مونده تا اذون بگن... منتظرم خدا درو باز کنه، تا تند تند همه حرفامو پشت هم بهش بگم.

فکر کنم بعد مدتها آمادگیشو دارم که ازش بخوام کمکم کنه!!!

از آرزوهای محال...

روزی بشینم تو ماشینت و اون آهنگی که بهت قول داده بودم رو برات بخونم... 


+ تو رو آرزو نکردم، این یعنی نهایت درد...

+ می ترسم روزی بیاد که خودمو نبخشم برای این همه آرزو که باید می کردم و نکردم...

باز هوایی شده ای یار من*

امروز که تو دانشگاه و تو کتابخونه نشسته بودم و کتاب می خوندم-107 صفحه خوندم-با خودم فکر کردم چقدر هیجان انگیز بود اگه مثل جوونای 18 ساله دوست پسر داشتم و می اومد دنبالم و دو تایی می رفتیم دور میزدیم و من یه کم ناز می کردم که روزه ام و بدحالم و ... یه لحظه به سرم زد که اگه مورد خوبی دور و برم بود، بهش جواب مثبت بدم.

این فکرا 5دقیقه بیشتر دووم نیاورد و با خودم گفتم فوقش که دوستم شدی، عاشقم شدی برای اولین بار تو عمرت حتی، نهایتش خانواده یه نه محکم به طرف می گن و گند زده میشه به همه ی خاطرات، به همه ی حسای خوب...


+ ولی بازم شوکه نشید اگه چنین کاری کردم، دارم آماده تون می کنم! 

+ جایی خوندم که اگه کسی رو دوس دارین همین حالا بهش بگین و من دوس ندارم اینو به دوستای دختر و خانواده م بگم، اگرم دوس پسر داشتم بعید میدونم که روم میشد بهش بگم، من خیلی کم تو عمرم این جمله ی دوستت دارم رو به کار بردم. خیلی کم تر از چیزی که فکرش رو بکنید... خلاصه که الان دلم خواست کسی رو دوست داشتم و بهش اینو محکم می گفتم.

+ منظور از یار من در عنوان، دلم هست که هوایی شده...

+ به قول پرواز همای جان "وااای رسیده ست کجا کار من!"