دوستم شب اینجا مونده بود، من رو تخت خوابیده بودم و اون پایین(به اصرار خودش البته، به تختم عادت نداشت)و تو تاریکی داشتیم با هم حرف می زدیم، بلکه خواب به چشامون بیاد وسط سخنرانی من، یهو با صدای گرخیده گفت : " وای مگی، تو چقدر تو تاریکی وحشتناکی!!!"
مگی: من :| وحشتناکم؟!من:|¿
دوستم با تشویش: " خیلی خیلیی! فک کنم چون چشمات درشته، تو تاریکی شب خیلی ترسناک میشه، به مرگ خودم راس میگم!!! یه جوریه اصلا! حداقل مستقیم بهم نگاه نکن!!!"
+ هیچی دیگه، ساعت 12 شب به بعد اخلاق که نداشتم، همونطور که میدونید اخیرا متوجه شدم تو تاریکی شب(!)قیافه هم ندارم!!! :| اصلا دیگه انگیزه ای هم می مونه واسه اون مرد رویاهای مفلوک که بخواد بیاد منو بگیره:/؟ نه آخه می مونه؟!؟!؟!
+ بهش گفتم اتفاقا بابا میگه اخلاق هم ندارم از این ساعت به بعد می خوای خودت اتاق رو ترک کنی؟! چون هر لحظه امکان داره پرتت کنم بیرون از اتاقم:|
این آهنگ رو برای چنین زمانی مناسب دیدم، جمعه ست و البته دلگیر نیست و کمی هم قر داره حتی...
نفس نفس از روزبه نعمت اللهی گرامی
+http://dl.pop-music.ir/music/1394/Mordad/Roozbeh%20Nematollahi%20-%20Nafas%20Nafas.mp3
دوستان، راحت باشید، خجالت نکشید اگه کسی کتاب مذکور در"عنوان" رو گم کرده! باید بگم تو خونه ی ماست، امروز هر قفسه ای رو که مرتب کردم یک عدد کتاب پیدا کردم با یادداشتی با همچو مضمونی : "تقدیم به مهندس ع.ر که من جانم به فدایش و فلان و بسار!" جان نثارها گویا در دوره ی ده ساله ی طی شده، عادت داشتن این کتاب رو به مدیرشون هدیه بدن:|
از بین همه ی اینها چیزی که چشمم رو کور کرده اونی بوده که کتاب اخلاق جن.سی هدیه داده به خانواده ی ر. یعنی ما...بله اولش نوشته تقدیم به خانواده ی ر. اما نکته عجیب و جالب ماجرا اینجاست که ننوشته از طرف کی؟! فقط و فقط نوشته که تقدیمش می کنه به ما!!!
بنده نامردی نکرده و دو عدد کتاب دیگه هم داشتیم که درباره همچو مسایلی بود و هر دو هم اتفاقا هدیه بود رو برداشته و گذاشتمشون تو یه قفسه، به ترتیب چیدمشون سه، چارتایی هم درباره ازدواج از دید اسلام و همسرداری اسلامی و اینا بود:| اینا رو هم چپوندم کنارشون، یه وقت خواستین متاهل شین بیاین دستتونو بگیرم ببرمتون جلو اون قفسه خیلی مسایل رو شرحه شرحه* کرده براتون، باشد که آمار طلاق رو بیاریم پایین:|
* تشریح!
+ بنده نه تنها، به تنهایی قصد دارم سرانه آمار مطالعه ی کشور رو بالا ببرم، اخیرا قصد کردم جهت پایین آوردن آمار طلاق هم قدومی بردارم. خلاصه مدیونید اگه خواستید متاهل شید به کتابخونه ی ما سر نزنید:|
+ تو خیالم که می تونم باهات باشم؟
- خب باشه، قبول می کنم که یک تکه از خیالت باشم. اما توی همین خیال هم، فقط دستم تو دستت، نه بوس، نه کار بد! خب؟
+ خب، نه بوس، نه کار بد! فقط عشق و عاشقی...
× تو یک احساساتی احمقی!
× پس کی میشه که یکی، خوبی خدا رو برام بخونه؟
× قسمتی که زیرش خط کشی شده، انگار از ذهن من نوشته شده.
امروز کمر همت بستم و رفتم کتابخونه ی بابام رو کمی به آبادی نزدیک کنم، نمی گم آباد کنم، چون نمیشه، چقدر کتابهای عجیب و غریب هدیه دادن بهش و چقدر ما وابسته به کتابامونیم آخه...
خلاصه کنم، داشتم لای کتابهای شیمیاییش می گشتم که دو تا عکس پیدا کردم، یه عکس کنار راین که پشتش دوستش یادگاری نوشته بود و تقدیم کرده بود بهش و نوشته بود خاطرات خوش تحقیقاتیش رو فراموش نمی کنه(دوستش یه حاج آقای تپل بود:دی)
خیلی دوست دارم که اول کتاب ها یادگاری نوشته شه، که از کجا و در چه تاریخی خریداری شده، خودم معمولا چند واژه ای اول کتابهام می نویسم، اما مامان و بابام چنین عادتی نداشتن متاسفانه! خب بگذریم و برسیم به قسمت هیجان انگیز ماجرا، داشتم یکی از این کتابهای عجیب و غریب رو بر انداز می کردم که بدم بیرون یا نه یهو دیدم سه دلار و یورو ازش افتاد!
حالا سوال اینجاست این یوروها کا از 15سااال پیش، لای کتاب موندن، و الان توسط مگی پیدا شدن، باید تقدیم شن به صاحبشون:|¿ بله آیا؟ اصلا یورو الان چنده؟ ارزش داره بگم؟ ارزش این همه ذوق رو داشت؟
درهرحال من حس خیلی نابی رو تجربه کردم مثل پیدا کردن پول تو جیب پالتو مثلا!!!
اینکه یه بار لبخندش یعنی تمسخر، بار دیگه یعنی حسای خوب و بار دیگه هم می تونه معنی خیلی ناراحتم بده!!! خب عجیب نیست که علامت تعجبشم معنی دار باشه
برام (!) فرستاده
میگم این علامت تعجب در جواب اون حرف من بود؟!
میگه بله این علامت تعجب، معنیش لذت بود و عاطفه!
+ اصلا مگه حرف من لذت بخش بود که این(!)معنیش بشه لذت و عاطفه و مهر و محبت؟! :|
تو ماشین بودیم...
گوشیمو گرفت دستش، درباره عکسا نظر میداد که یهو پی ام اومد، که یهو اون شکلک بالای یاهو گفت پی ام داری...
اومدم گوشیمو از دستش بکشم، نزدیک بود چنگ بگیرمش و از من اصرار که بده بده الان دیر میشه تو رو خدااا بده و از اون انکار که نه باید اول من بخونم و ببینم کیه...
پیروز شدم، گوشیمو گرفتم و با هلو هلو مواجه شدم ^-^
روزم ساخته شد، اگه می دونستم دستش همیشه سبکه حاضر بودم روزی شونصد بار برم جلو خونشون، یا بگم بیاد دانشگاهم و گوشیمو بدم دستش.........
+ از تمام این دنیا همین حس خوب گذرای این روزها مرا بس...
+ یکی از خوشگل ترین پیغام های بالای گوشی، اون صورتک یاهوعه، نه؟ من چرا حاضر نیستم از یاهو دل بکنم؟! سمت چپ بالا رو ببینید چه خوشگل می خنده یاهوم ^-^

داشتیم صحبت می کردیم، بهش گفتم قضیه واضحه نمیدونم چرا نمیفهمی حرف منو
و بعد سعی کردم برای حرفم دلایل بی ربط و با ربط-!- بیارم و ثابت کنم حرفم درسته... درحالیکه ته دلم می دونستم که حرفا و بهونه هام همش الکیه
لیوان های چای رو از رو میز برداشتم و بدون اینکه نگاهش کنم و چشم تو چشم شم باهاش، رفتم سمت آشپزخونه، همینطور با تاکید دلایلم رو میگفتم، اونم تایید می کرد که آره، تو راس میگی و واقعا همینه، حقیقته مگی... و اوهوم، اوهوم می گفت.
سینی رو که گذاشتم رو اپن و رفتم سمت کنترل، یهو یه چیزی(که من فکر کردم تیر بوده، اما در حقیقت بالش بود) خورد بهم، و تا برگردم ببینم چی بوده بالش دومی پرتاب شد سمتم و داد زد مگی...
دیگه منو سیاه نکن! جمع کن این بساطو، جمع کن! یادت میارم سه ماه دیگه...
و من همچنان سعی داشتم به انکار کردنم ادامه بدم که وقتی دیدم نمیشه، سرمو انداختم پایین و رفتم چای رو تمدید کردم و گفتم خب حالا تو باور نکن، قرار نیست که همیشه باورم کنی که..
+ چقدر خوب می شناسن منو بعضی دوستام آخه، چقدر خب...
به اختیار نیست واقعا؟ من همیشه ادعام بوده و هست که هرگز عاشق نشده و نمیشم. همیشه همچو ادعایی داشتم...
نکنه به اختیار نباشه و نا گه......
+ این پست شباهنگ
http://nebula.blog.ir/post/743/743-که-عاشقی-نه-به-کسب-است-و-اختیار
دلم تنگ شده برای خیلی چیزهای مسخره... مثلا اینکه من بیام و برات بنویسم :
" :دی "
و تو جواب بدی "دی نه میم، :بهمن! "
و من لجم در بیاد که وسط حرف جدیم باز شوخیت گرفته...