"گونه ات رو ببوس، از طرف من..."
+ و تمام خواسته های من از خدا، به غیر ممکنی جمله ی بالا بودند.
هانی جان را بردم دم کلاسش، بعد کلی در مطب نشستن، دلم کمی پیاده روی خواسته بود. کیفم را برداشتم و به تک تک مغازه های خیابان کودکیم نگاه کردم، فرزاد خان را دیدم، همان سوپری محل که آن زمان ها فکر می کردم چقدر بزرگ و آقاست و حالا می دانم فقط 10 12 سال از مگی بزرگتر بود. مغازه ی آقا مرتضی مشر.وب فروش حالا بسته شده، نمی دانم امروز کجاست...
کمی جلو تر رفتم، نانوایی لواشی... اینجا همان نانوایی لواشیست که من اولین نان عمرم را ازش خریدم، همان روز که کارخانه آتش گرفته بود و بابا گرفتار کارهایش بود، مادرم دویست تومنی دستم گذاشته بود و گفته بود با احتیاط به آن طرف خیابان بروم، رفته بودم و توی صف ایستاده بودم، یهو شنیدم که کسی صدایم می کند، سارنگ بود پسر همسایه که من هرگز صدایش را نشنیده بودم. همیشه فقط عینک هری پاتریش نظرم را جلب می کرد و از دوستم بابک شنیده بودم اتفاقا مثل من عاشق و شیدای هری پاتر است. یک پنجاه تومنی مچاله شده سمتم گرفت و گفت لطفا 5تا هم برای من بخر و من هم با بی میلی پول کثیف و مچاله را گرفته بودم و بعد یادم داده بود چطور نان را بتکانم و گفته بود نان بربری را برس می کشند، اما لواش را کمی بتکانی کافیست.
بعد دوتایی تا خانه ی ما آمده بودیم و بعد نانهایمان را تقسیم کرده بودیم و تشکر کرده بود که برایش نان خریدم.
کمی جلوتر رفتم و رفتم و رفتم که به شهر کتاب رسیدم، فکر کردم دلم می کشد کتاب بخوانم، اما کتابم را در خانه جا گذاشته بودم، کتاب نخوانده هم زیاد داشتم، کمی قدم زدم تا تصمیم بگیرم، به مسجد محل رسیدم. کمی نگاه به در و پیکرش کردم، به ناخن های بلند و لاک زده ی پاهایم فکر کردم، کم کم از کنار مسجد گذشتم، خانومی از کنارم رد شد و پرسید دخترم؟ می خواهی بروی دستشویی؟ با خجالت گفتم نه می خواستم نماز بخوانم، در ورودی اینجا کجاست؟ گفت التماس دعا، بیا برویم تو، قبول باشد، عاقبت بخیر باشی... در مسجد را برایم نگه داشت و گفت اول دختر جوانی مثل تو باید برود داخل، رفتم و نماز را خواندیم، اصلا یادم نبود که فردا چه روزیست، عجب سعادتی نصیبم شده بود! چای و خرما و بیسکوییت و هله هوله های نذری بهم رسید، 90 نفری در مسجد حاضر بودند. با چادر بلندی که پیدا کردم انگشتهای پایم استتار شد، می دانید من تقریبا همیشه ناخنهای پایم لاک دارند، سه تایشان! میدانم برای غسل باید پاک شوند و به احکامش آگاهم، اما نمی شود به تک تک آدمهایی که نمی دانند توضیح داد، پس برای فرار از بحث و توضیح همیشه پاهایم را استتار می کنم.
نماز که هیچ، ذکر هم گفتم و کمی قرآن هم خواندم و نذری خوران هم که به راه بود، من به یک چای و خرمایش بسنده کردم.
+ وقتی از مسجد بیرون می آمدم خانمی دستم را گرفت و گفت دعایم کن دختر خوب، خیلی دعایم کن، من هربار نگاهت کردم در دلم برایت هرچه خوب بود را خواستم. حاجت روا باشی، لبخندی زدم و با خودم فکر کردم آخر کدام حاجت؟

داشتیم خداحافظی می کردیم که گفت مگی؟
فردا میرم کردستان و پرسیدم کردستان؟!
گفت هوم، اتوبان کردستان و من حس کردم که دستم یخ کرد، بهش گفتم برو باید بهت خوش بگذره، روی پل عابرشم برو و یادم کن.
نگاهم کرد و دستمو فشار داد و گفت بازم میریم، قول...
اما این بار همه چی فرق می کنه، مطمینم بیشتر خوش می گذره!
میاد و ازم می پرسه:
"کسی تو زندگیتونه؟
و من جواب میدم:
بله شما!"
و بعدتر ازش می پرسم:
"شما چجور مردی هستین؟
و اون جواب میده:
باب طبع شما!"
+ برگرفته از دیالوگی مشابه در کتاب"خرده جنایت های زناشوهری"
+ تاترش گویا قوی بوده، من اما ترجیح میدم به کرات کتابش رو بخونم و تصویرش رو توی ذهنم بسازم و حاضر نشدم تصاویرم رو با تاتر ایرانی خراب کنم. حتی اگر 7بار خونده باشمش، مهم نیست باز هم حاضر نیستم تاترش رو به تماشا بنشینم، 7بار برای منی که کتاب تکراری نمی خونم کم نیست و این تنها یه معنی داره و معنیش اینه که این کتاب میتونه دوست داشتنی ترین کتاب دنیا برای من باشه... ( امروز برای 8مین بار خوندمش)
+ عنوان از آهنگ در کوی عشق- علیرضا قربانی
دیشب میز خونمون ^-^

و اگه خدا بخواد عکس از میز غزفه ی نمایشگاه شیرینی عیدمونم میذارم:دی
(سعیمون رو کردیم که اصلا نفروشیم و فقط سفارش بگیریم! با این همه تنها غرفه ای که فروشش خوب بوده ما بودیم:| حالا اگه مایل بودیم همینجا بفروشیما، امکان نداشت چیزی فروش بره:دی) امیدوارم که همه فروششون خوب و عالی باشه... اینجا سودش به نفع بچه های سرطانیه
+ شاید امشب کمی کیک هم درست کنیم، من عاشق کیکم و همونقدر از شیرینی های عید دل خوشی ندارم:))
+ نمایشگاه تو یه تالار عروسیه، منم اومدم برای ناهار خانه ی کنتاکی
نیم ساعت از سه شب گذشته و ما شدیدا در تکاپوی بسته بندی شیرینی ها و حلواهای عیدیم، خمیازه و آیکون کش و قوس دادن به بدن... اینم سند،، گوشیمم تو شارژه تازه...
میام و براتون عکس می ذارم از خوشمزه های رنگی رنگی :)

هرگز فکر نمی کردم حرف زدن از بابالنگ دراز، روزی از خط قرمزهام بشه... اما حالا شده، ترجیح میدم نصیحتی در این باره نشنوم و تکرار می کنم هیچ تاکیدی نشنوم.
+ می دونم، و مطمینم که شما همه تون خیرم رو می خواید. ازتون ممنونم که براتون مهمم و ممنونم که خط قرمزهام رو جدی می گیرید.
+ رابطه ای که بین ما هست اصلا عاشقانه نیست، هرچی که هست یه رابطه ی واقعا! سالم و دلنشینه و من هنوز قصد اتمام این رابطه و نامه نگاری های ماه به ماه رو ندارم.
امروز همکار خواهرم دفاع داشت، خواهر زودتر اومده بود خونه که شیرینی های نمایشگاه رو آماده و کم کم بسته بندی کنه، من و دوستشم کمکش می کردیم، (دوستش چند شبیه که پیشمونه) دیگه ساعت 12 با یه بسته باقلوا رهسپار راه علم شدم!!!
یه چرخی تو دانشگاه زدم و بعدش رفتم میعادگاه عاشقان!:| نشستم و کتابی که آقا هانی بهم هدیه کرده رو شروع کردم. هرچی زنگ می زدم همکار خواهر رو پیدا نمی کردم، یهو به ذهنم میرسید میتونم برم اتاق دفاع، رفتم و دیدم مضطرب در حال آماده سازی میزه و میگه دفاعم از ساعت 2.5 به 1.5 تعجیل! پیدا کرده...به همه زنگ زدم که زودتر بیان و رفتم کمکش، بهتون از تنقلات روی میز بگم، انواع بسته بندی های میوه و شیرینی و شکلات و آجیل و آبمیوه و شیر و چای و کافی و هات چاکلت فوری و ...خب دیگه ادامه ندم،(من اگه روزی خواستم دفاع کنم، یه ظرف شیرینی می برم و دیگه هیچی!!!)میز رو با همکاری هم چیدیم و باقلواش رو بهش دادم و بسی ذوق مرگ شد، استادی که من برای پایان نامه م باهاش صحبت کردم، داور دوستمون بود امروز:دی
منم یکی دو تا سوال داشتم درباره ی ویژگی های مقالات خوب:دی! رفتم اتاقش، دیدم چهره ش در هم کشیده ست، گفتم استاد یه سوال بپرسم و برم؟ بعد دیدم چهره ش مغموم تر شد گفتم وای نه! میرم یه وقت بهتر میام الان گویا خیلی خسته این
گفت بیا تو سوالتو بپرس، خلاصه پرسیدم و با حوصله جوابمو داد. بهش گفتم استاد دوستم باهاتون دفاع داره ها...( بچه ها میگن دکتر کاف، به این راحتی و بی پارتی بازی قبول نمیکنه راهنمای کسی باشه،از وقتی مال منو قبول کرده همه میگن این باهات خوبه و هرکاری دارن میگن تو برو بهش بگو) یه نگاهی کرد بهم و گفت یعنی بازم باید ببینمت؟! (در حد اوه شت:|) منم گفتم بلی و بدو بدو رفتم تو کلاس، خواهرمم با دوستش اومدن و انواع اسباد گل(سبدهای گل) و شیرینی و کادو و جینگیل پینگیل تقدیم شد به دوستمون، سر دفاعشم استادم یکی دو بار ضایعش کرد و پشت بندش برگشت منو نگاه کرد و نیشخند و نوشخند زد:-"
همکار خواهر در انتها کلی از پدر بنده نیز تشکر کرد و دروغ چرا کلی حس خوبی بهم داد.
سر جلسه دفاع اون همه چیدیم هیچ کدوم از اساتید هیچی نخوردن، هیچی یعنی! ولی رفتیم همه ش رو چیدیم رو میز دفتر استادم و بعد باقلوای خواهرم رو بهش تعارف کردیم که گفت نه ممنون فعلا میل ندارم و همکار اعلام کرد استاد این خونگیه ها!!!
استادمم با چشمای درشت گفت یعنی چییی؟ و کی درست کرده؟
گفتم خواهرم و بعدتر خواهرمم بهش معرفی کردم، خلاصه کلی کفشون بریده بریده شد:)) خورد و گفت عالیه واقعا دستت درد نکنه...
بعد دو استاد دیگه مون هم تو دفتر دکتر بودن که من اصلا علاقه ای بهشون ندارم، یه تعارف الکی بهشون کردم و گویا اونا اومدن بردارن که من نفهمیدم و جاخالی دادم، یهو دکتر گفت خانوم رررررر:))) خواهرم از خجالت قرمز شده و همکار خواهرم کبود شده و فقط یک ریز میگفت ببخشید ببخشید استاد:)))
خیلی صحنه ی خفنی بود، دوس داشتم ثبتش کنم که یادم نره، بعد که اساتید همه باقلوا رو برداشتن، دکتر چشماشو ریز کرد و گفت خانوم ررر خییییلی هولیا، آبرومونو بردی و منم براش چشم غره ای رفتم و گفتم نه استاد عجله ندارم!!!(استادم به شدت باهوشه، به شدت، مطمینم فهمیده بود اونا رو دوس ندارم:|)
خلاصه که نمره ی همکار خواهرم کامل شد، همه از منم تشکر کردن برای محبوب بودنم نزد داور محترم :-"
و دیگه اینکه امروز خیلی خوش گذشت :دی
+ اگه می خواین دکتر رو تصور کنین، روحانی رو تصور کنید(رییس جمهورمون رو نمیگم ها!:دی روحانی استیج) اینقدری شبیهشه که من هرچی بگم کم گفتم، هرچند شاید استاد من خوش قیافه تر باشه اندکی :دی
+ جالبه تو دوران کارشناسی من اصلا دانشجوی تو چشمی نبودم، جز یکی دو استاد کسی نمی شناختم، الانم همینطوره و تنها استادی که میشناسه منو همین استاد راهنما تو بی هستش! و دوستش که یه بارم تو وبلاگم نوشته بودم استاد محبوبمه :)
شرط کرده بودم که اگه اون اتفاق خوب نیفتاد، بخاطر کم کردن غصه ش برام یه عطر یا یه ساعت مچی بخره... من میگفتم مطمینم که اون اتفاق نمیفته و اون میگفت مطمینه که اون اتفاق خوب میفته و مصر هم بود.
حالا که چیز زیادی به اردیبهشت نمونده، کم کم دارم باور می کنم که اتفاق خوبی که منتظرش بودم هیچ وقت رخ نخواهد داد و اینجوری ،من شرط رو بردم، چون از اول شرط کرده بودم که اتفاق نمیفته....
اما بی شک این غم انگیزترین برد تمام عمرمه، غم انگیز ترین... روزی که شرط می کردم ته دلم امیدی بود، اما چون احتمال نشدنش به نظرم بیشتر بود گفتم شرط من سر نشدنش و اون گفت من میگم میشه و حاضرم هر شرطی کنم باهات... اگه من ببرم و نشه صاحب یه جایزه ی خوب میشم(چون اون دلش نمی خواست که بشه!) گرچه بخشی از زندگیم رو باختم اینجوری...
و اگه خدا بخواد و این اتفاق بیفته، من زندگیم رو بردم و شرطم رو باختم، پر واضحه که ترجیح میدم شرطم رو ببازم و این قسمت از زندگیم رو نه...
+ شرط بندی حرامه، می دونم، این بازیهای دوستانه و خونوادگی اسمشون شرط بندی نیست، می دونم که اونم قصدش کم کردن تلخی اون اتفاق بود.
یهو عین بچه ها ایستاده بود و بهم نگاه کرده بود و با چشمای همیشه مستاصلش گفته بود:
تو همیشه سر راه منی، چرا هرجا که تو هستی سر راه منه؟!
دلم می خواست بهش بگم شاید برای اینکه باید بدونی من محل گذرم، من ساخته شدم برای رد شدن... که تو از کنارم رد شی و رد شی و رد شی...
که من آدم موندنت نیستم انگار و نباید باشم و ...
+ کمی آهسته تر رد شو... کمی آهسته تر زیبا*...
+ هزاریم بهم بگن که زیبا نیستی، باور کن که باور نمی کنم...