مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

گاهی باید صرفه جو باشیم...

من یک موجود ولخرج همه چیز را تنها برای خودش بخواه هستم، هیچ تمایلی برای تقسیم داشته هایم ندارم انگار... اما خوب می دانم که هنوز راهی برای صرفه جو شدنم هست، امیدم ناامید شدنی نیست به این راحتیها...

+http://meghan.blogsky.com/1394/02/27/post-746/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-

از طرف من همیشه ناتمام

هیچ کاری رو نصفه نیمه انجام ندید، یا شروعش نکنید یا تا تهش برید، حالا اون کار می خواد دوست داشتن کسی باشه یا حتی می خواد از بین بردن موهای زاید بخشی از بدن باشه یا هم مثلا یاد گرفتن یه حرفه باشه... تاکید می کنم یا شروع نکنید یا هر جوری که هست اون کارو تموم کنید.


از اینجا به بعد کی میدونه که چی سرنوشتمونه...

یادم باشه که هنوز سه روز از سال 95 نگذشته بود که برای 94م دلتنگ شدم، وقتی کتاب تازه م رو از کتابخونه بیرون کشیدم، وقتی پاک کن مدادی پرتقالیم* رو، آب نباتهای پرتقالیم رو روی میز کنار هم گذاشتم و شروع کردم به خوندن آهنگ پرتقال من، چشمهام تر شد و مجال عکس گرفتن نشد. بالاخره عکس گرفتم برای اینجا که بگم کتاب درخت پرتقال اولین کتابی هست که تو سال 95 شروعش کردم.

+ دلم برای پرتقالم عجیب تنگ شده... پرتقالم بهترین شنونده ی دنیاست، از آنها که هم گوشش با من است و هم حواسش و هم همیشه حرفهای خوب خوب برای گفتن دارد.

رضا یزدانی می خونه...

من، تو، خدا هر سه... 


+ دلم نوشتن می خواد، نوشتن برای پرتقالم... اما یک من خوددار همیشه جلودارمه...:(

برای عشق

لااقل کمی از بهار یاد بگیر

ببین، همین روزهاست که بیاید... 


+ پیشنویس اسفندانه

+ عشق حسی ست کمی گم شده در من...

این بار عدد شارژ گوشیم، باعث شد باز یاد تبریک نگفته ات بیفتم.

رسم است کوچکتر ها سال نو را تبریک بگویند قبول، اما من سخت منتظرم "او" با تمام چند سال بزرگتر بودنش پیشقدم شود. 


+ وقت تحویل سال بعد از دو روز بیداری محض، در اغما به سر می بردم و هیچ دعایی از سرم نگذشت. وقتی تک تک اعضای عیدی بده خانه مان، عیدیهاشان را دادند از سرم گذشت که ای کاش هیچ وقت از هیچ کس در هیچ زمینه ای انتظار نداشته باشم،اینطوری هم مثل حالا غافلگیر می شوم و هم خب بیخودی کلی انتظار نکشیده ام. برای خودم دعا کردم که توقع و انتظاری از کسی نداشته باشم، خصوصا انتظار و توقع محبت از کسی...

 نشان به آن نشان که از همان لحظه منتظر تبریک عیدانه ش هستم و انتظار کلافه م کرده و هی در دلم برایش خط و نشان می کشم و چه واقعا که ها و چه بی عاطفه، بی عاطفه گفتنها که بر زبانم ننشسته... خب، حالا مشخص شد از وقتی تصمیم بر توقع نداشتن! گرفته ام، چقدر بی توقع شده ام؟! ^-^

و آخرین نفس های نود و چهار...

شاید همه ی دوست داشتنی ها رفتنی نباشند، اما دست کم 90درصد دوست داشتنیها رفتنیند. مثلا همین نود و چهار عزیز که سرتاسر پر بود از عطر پرتقال اردیبهشتی... خب می گفتم، می بینید؟ من هنوز فرصت نکرده ام یک دل سیر خاطراتم را مرور کنم، آن وقت نود و چهار دوست داشتنی کوله بارش را جمع کرده و می رود که دیگر برنگردد. نود و چهار عزیزم، ممنونم برای تک تک تجاربم، ممنونم برای آشنایی ها، ممنونم برای تداوم دوستیها و ممنونم برای هیجانات کودکانه ای که به قلبم هدیه دادی...


+ دو روز تمام است بیدارم، دیشب کمتر از 2 ساعت خوابیدیم و امروز هم مجال خواب نبود، دارد باورم می شود که من هم می توانم یک شیرینی پز کوچک باشم. یک شیرینی پز که خواهر سخت گیرم مهر تایید بهش بزند که هیچ، حتی تحسین کند. 

+ ... ای کاش حجم دلتنگی آدمها به اندازه ی جثه شان بود، مثلا چرا من 49کیلویی باید به اندازه ی 4تن دلم برایش تنگ شده باشد؟


اعلام وضعیت آخر زمستونی...

از وصف وضعیت زندگی همین بس که بگم یک ربع پیش، پام به اتاقم رسید و حتی نماز صبح آخرین شنبه رو هم تو کارگاه شیرینی پزی خوندم. دیشبش هم سه ساعت خوابیدیم، از حالا هم باید سعی کنم بخوابم تا ساعت 10 که دوباره کار رو شروع کنیم تا غروب...


ذکر یا کریم...

دم دمای صبح جمعه ست، آخرین جمعه ی سال نود و چهار...

با خوابالودگی نمازم را می خوانم و چادرم را روی فرشکم رها می کنم، خودم را به تخت می رسانم، از خستگی روی پاهایم بند نیستم، روزهای آخر سال است و فشار کاری زیاد، خواهر به پشتوانه ی کمک من سفارش قبول کرده و هیچ جایی برای شانه خالی کردن نیست.

روی تخت که لم می دهم سعی می کنم برای آخرین صبح جمعه ذکر استغفار بگویم تا وقتی که خواب میهمان چشمانم شود، پتوی بهاره ام را روی خودم می کشم، به سختی از جایم بلند می شوم و پنجره ی اتاقم را کمی باز می کنم، پدر چفتش کرده و باز ترسم را نادیده گرفته، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان در اتاقی که پنجره هایش کیپ تا کیپ بسته باشد خوابم نمی برد، به تخت بر میگردم و به پهلو دراز می کشم و خیره می شوم به پنجره، و به آبی هنوز تیره ی آسمان، و به پریدن پرنده ها از روی بام همسایه، آرام آرام دلم گرم خواب میشود که با صدایی آشنا از خواب می پرم. صدای عجیب پرنده هایی که هرگز دوستشان نداشتم، حالا برایم شده آهنگین ترین آهنگ دنیا... از جایم می پرم و خرامان خرامان به پشت پنجره ی اتاق می روم مبادا پرنده های خوشبختی را از خانه م برانم. آرام می روم پشت پنجره ی اتاق و نگاهشان می کنم، دو پرنده که با فاصله ی کمی پشت شیشه ی اتاقم نشسته اند، لبخندی عمیق روی لبم می نشانند.

دلم می خواهد ازشان خواهش کنم که مثل هرسال کنار پنجره م خانه ی عشقش را بنا کنند و مرا شریک برکت به دنیا آمدن بچه هایشان کنند. یکی می پرد و آن یکی همچنان نشسته، صدایش می کنم یا کریم؟!

و یک لحظه از ادای نامش خشکم می زند، باور کنید 25 سال و یک ماه و چند روز از عمرم گذشته اما من هرگز به نام این پرنده ها دقت نکرده بودم. با خودم آرام تکرار می کنم، یا کریم و یا کریم و یا کریم، مرا ببخش که دوستت نداشتم، ببخش که به نامت بی توجه بودم و مرا ببخشید که از کنار پنجره ام می راندمتان و شما باز هربار بی منت به مهمانی خانه ام می آمدید. 

حتی اسمت هم ذکر است، حتی اسمت هم یاد خداست، درست مثل اسم او... حتی یادت هم... یاکریم... یا کریم...یاکریم...

و ذکر امروز من زمزمه ی نام شماست.


#یا کریم #یا محمد

پژمان بازغی و کلک رشتی

میگم اینکه پژمان بازغی جان میکروفونو گرفته بود جلو دهنش اصلا قصدش دور زدن و اینها نبوده، صرفا کلک رشتی بوده که حرکت حلالی هم هست.


+ این شبها که صدبرگ و خندوانه هردو ساعت 11 پخش میشه بنده جدالی دارم با خودم که کدوم رو انتخاب کنم.

+ اگه فک می کنید بنده به همشهریم رای میدم سخت در اشتباهید! بله :دی

نارنجی ترین بژ اتاقم...

اسمش نارنجی بود، بخاطر آرامش و هیجانی که بهم میداد و بخاطر رنگ لباسش... هنوز اما اسمش نارنجیه، گرچه لباس دیگری به تن کرده و سعی کرده همرنگ جماعت اتاقم بشه، اما برای من هنوز نارنجیه

و عکس از همین حالاش...