مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

این اولین باری هست که واقعا  و به غایت دلم می خواست رآل برنده ی میدون باشه... 


+ پیکه :(( 

لطفا نگید برات مهم نباشه، چون برام درد داره و مهمه...

من موجود ضعیفی نیستم، در کنار کلی حس های خوب که از تک تک کامنت ها و رای ها گرفتم، عده ای هم هستن که تو وبلاگ خودم شروع کردن به فحاشی! و توهین به چهره و اصالت بنده...

سوال من اینه که واقعا اگر من زشت و بیریختم، چیزی از زندگی شما کم میشه؟ شمایی که برام نوشتی فکر کردی خوشگلی، دوست عزیز، من از خدام و تک تک چیزهایی که بهم داده راضیم، شما چرا ناراحتی از زشت بودن چهره ی من؟ 


+ شاید کسی تو شرایطی تحمل شنیدن توهین و فحاشی و حرفهای زشت رو از طرف شما نداشته باشه، لطفا کمی تامل کنید قبل از در افشانی... شاید کسی دلش بشکنه، و اعتراف می کنم دلم شکسته و عزیزی که باعثش بودی، ارزش داره بخاطر یه موجود زشت و به قول خودت عنتر! بخوای به خدات مدیون شی و بخوای بهش جواب پس بدی؟ 

+ وقتی خسته و نالون ساعت 9 شب رسیدم خونه و با کم لطفی و توهین برخی(من که میگم یک نفره!) دوستان مواجه شدم خستگی تو تنم موند. واقعا من کسی رو تو دنیای مجازی آزردم که باید با این حجم توهین ها رو به رو شم؟ 

پست ثابت :)

با سپاس از جناب آقای روانی! متاسفم من آدم فحش بده ای نیستم، اما ایشون اسمشون اینطوریه و ما به اسمی که برای خودشون انتخاب کردن احترام میذاریم؛) 

دوستای عزیزم، دقایقی پیش مطلع شدم که نوبت وبلاگ من شده، اول اینکه از دوستانی که پیشنهاد داده بودن وبلاگ من تو این مسابقه باشه تشکر می کنم، خودم از دنیا بی خبر بودم، و بعد تشکر از دوستان، می خوام ازتون خواهش کنم که اگر خواننده ی خونه ی پرتقالی من هستید، به لینک زیر برید و بهم بدون هیچ گونه رو در وایسی نمره بدید:) همین که اینجا رو می خونید برای من افتخاره و نمره ای که بهم میدید هیچ اهمیتی نداره جز اینکه می تونه باعث پیشرفت روزانه نویسی!!! و انگیزه ی بیشتر نویسیم!!! بشه :)) 

برای نمره دادن به مگلاگ به آدرس زیر برید لطفا :)

+http://00lol00.blog.ir/1395/01/13/شرکت-کننده-ی-شماره-41-مرحله-ی-اول-مگلاک

پ.ن: راستی، بنده چون دیر خبر دار شده بودم از ماجرای رای دهی، آقای روانی بهم فرصت دادن که به دوستانم رای بدم خارج از نوبت و از این بابت ازشون ممنونم :)


در باب حس خوب و نه کس خوب...

این روزها زیاد

کم

می آورمت... 


#حس خوب #در باب حس خوشی از ته دل #خوش شانسی

از کتابخانه تا باغچه، تا "او"

تو باغچه قدم می زنم، با خودم فکر می کنم میاد اون روزی خونواده ی ما پر جمعیت تر از حالاش باشه؟ بعد از بوسیدن شکوفه های پرتقال، می رم سمت تاب پارچه ای سرمه ایم و خودمو روش پرت می کنم، کتاب مترجم دردها رو که با خودم از خونه آوردم رو تو دستهام می گیرم، بارون شروع به باریدن می کنه، من اما زیر سایه بون تابم، در امانم...

با ساز بارون شروع به خوندن می کنم، فکر می کنم دلم می خواد بعد از مدتها براش داستان بخونم، داستان قبلی که شروع کرده بودم به جاهایی رسید که نشد بخونم، دختر و پسر داستان عاشق هم شده بودن و شروع به روابط غیر اخلاقی(!) کرده بودن... فکر کردم دلم می خواد این داستان رو براش بخونم و با همین ساز بارون براش بفرستم. بارون شدت گرفته و من یاد اون شب بارونی افتادم، یاد همون شب که برای اولین بار(!) صدام رو شنیدی و اون جمله که شاید آغاز خیلی چیزها بود چیزی نبود جز این جمله "بارونو میبینید؟ شگفت انگیزه، حتی برای من رشتی" 

و از اون جالب تر عکس العمل تو بود... 

تو همین فکرها بودم که دوباره شروع به خوندن کردم، چشمم خورد به این جمله از کتاب و لبخندی عمیق روی لبهام نشست، چه احساسات نزدیکی... و چه دلهره ی مشترکی "جایی نزدیک و در عین حال دست نیافتنی"


سرم رو پایین میندازم و فکر می کنم این کتاب رو هم نمیتونم براش بخونم، چرا همه جا حرف از نامه هاست؟ چرا همه جا حرف از احساساتیه که با یک جمله ی بی ربط شروع شده؟

کتاب رو میبندم و سرم رو پایین میندازم، چشمم به گلهای زیر پام میفته، گل های "هرگز فراموشم نکن!" خم میشم و چند تایی ازشون می چینم، بارون خیسشون کرده، خشکشون می کنم و لای کتابم میذارمشون، شاید یه وقتی، یه جایی با دیدن اینها یادش بیفتم، شاید یه وقتی، روم بشه که این داستان رو از این کتاب براش بخونم. 

و این شایدها... و این همیشه شایدها... 

+ برای دیدن گل های ریز Forget me not برید به ادامه و پست قدیمیم رو در این باب ببینید :)

ادامه مطلب ...

12ی که به در شد.

امسال طی یک اقدام انتخاری تصمیم گرفتیم جای 13، 12مون رو به در کنیم. این کارو کردیم و حاصل 12ی که به در شد، خوندن کتاب بود و خوردن و فکر کردن به حال! گذشته* و آینده... و حاصل 12 ی که به در شد، خیس شدن زیر بارون بود و یادآوری خاطرات بارونی... و حاصلش شد، برای دومین بار در عمرم نون زیر کباب خوردن

اگر گوشت و مرغ نمی خورید، اگر با اکراه و بی میلی کباب می خورید، اشتباه نکنید، نون زیر کباب رو امتحان کنید، مبادا 25 سال از عمرتون بگذره و یهو بفهمید چه چیزی! رو از دست دادید. آه... 

قلبم، چقدر خوشمزه بودی، نگرانم صنما، نگرانم که نون زیر کباب رو به پرتقالم بفروشم! دارم فکر می کنم لقب پرتقال رو ازش گرفته و لقب یاکریم رو هم ایضا... و لقب خوشمزه و چرب نون زیر کباب رو بهش بدم. 


+ امروز شکوفه های پرتقال روی شاخه ی درختمون رو بوسیدم. برای اولین بار در عمرم...

* حالا دیگه گذشته ی من محدود شده به یک ساله گذشته، هیچ خاطره ی خوب و بدی از گذشته ی دور ترم ندارم. ذهنم پاک پاک شده انگار و من مدیون خدامم برای این معجزه...

صندلی گرم! یا شاید کمی داغ!

هیچ وقت فکر نمی کردم کسی تو وبلاگم سوالی ازم داشته باشه، همیشه هم فکر می کردم خیلی بی مزه ست پست صندلی داغانه گذاشتن... اما حالا از سر کنجکاوی هم که شده دوست دارم سوالاتون رو بشنوم، در صورت امکان جواب میدم. شاید جواب ها رو خصوصی بدم و شاید هم نتونم جواب بدم، اما خیلی دوس دارم سوال هاتون رو بشنوم.

به دلیل عدم دسترسی به اینترنت پر سرعت، نمیتونم به کامنتهام جواب بدم، پیشاپیش از صبوری و همراهی همیشگیتون ممنونم و تمام قد می ایستم در برابر خوبیهاتون :) 


+ این صندلی شاید داغ نباشه، اما اقلا گرم که میتونه باشه، هوم؟

دختری با نیش باز و چشمهای خوشحال

هر خونواده ای نیاز به یه آدم الکی خوش داره، آدمی که شب تا صبح تلاش می کنه فصل رو وصل کنه، لبهای منحنی به پایین رو تبدیل به لبهای منحنی رو به بالا کنه... آدمی که حتی وقتی کلی درس انبار شده و کلی کار نکرده و کلی جاهای نرفته داره، بشینه تو خونه و تلاش کنه برای خوب کردن حال اطرافیانش... اگه همچو کسی تو خونواده تون دارید، لطفا جدی بگیریدش، لطفا بدونید اگر مدام می خنده، اگر ادای بچه ها رو در میاره، اگه با بچه ی کوچیک خونه بازی می کنه، با آدم بزرگ خونه میشینه ساعت ها و به درد دلهاش گوش میده و هیییچ درد دلی نمی کنه، دلیلش این نیست که دردی نداره... باور کنید یه دختر بیست و پنج ساله ی بیکار که هنوز پول تو جیبی می گیره، که اگه روزی باباش نباشه پشتش که خالی میشه هیچ، جیبشم خالی میشه، که هنوز از هیچ کجای این دنیا حس مفید بودن نگرفته خیلی درد داره، خیلی خیلی هم درد داره... بیاین گاهی آدمای همیشه خندون رو درک کنیم، بیاین باور کنیم گاهی اونا خیلی درداشون بیشتر از ماست و اگر صبح بخیرشون با شوق و ذوقه، اگر تو خونه مدام در حال پریدن و سر و صدا کردنن دلیل به خوب بودن حالشون نیست، دل مرده شون نکنیم، یه کاری نکنیم که وقتی خودشون صاحب زندگی میشن انرژی و حس و حالی برای همراهشون و بچه هاشون نداشته باشن. تو رو خدا بیایم این موجودات هرگز درک نشده رو درک کنیم، حتی برای یک بار... 


مامان برای مگی

دستای ظریفی داشتم، همیشه وقتی می رفتیم بیرون انگشت کوچیکش رو سفت می گرفتم به نمایندگی از کل دستش... می گرفتم؟ چرا دروغ بگم؟ هنوز هم وقتی با هم قدم می زنیم من انگشت کوچیکش رو می گیرم تو دستم، هرچند که حالا دستای من بزرگتر از دستای مامانه... 

+ ما سه تا هیچ کدوم جواب خوبیهای مامان و بابام نیستیم، هیچ کدوم اونقدری که باید خوب نیستیم، چی میشه که بعضی بچه ها از خونواده هاشون بهتر میشن؟ چرا ما نشدیم؟ همیشه احساس شرمندگی بدی پیشش دارم.

+ برای مامانهای بهشتی ساکن دنیا و ساکن خود خود بهشت دعا کنیم:) برای هر دو دسته زیاد دعا کنیم، اونا محتاج هدایامون نیستن.

 

ادامه مطلب ...

و خنده هایش مرا کند مدهوش...

آدمها خودشان را خوب می شناسند، مثلا فلانی روزی عاشق چهره ی پر جذبه ی کسی خواهد شد، یا کسی عاشق مردی ثروتمند خواهد شد که با گوشه چشمش برایش ساعت های آنچنانی و خانه ی این چنینی و چه و چه بخرد. اما من، روزی اگر عاشق شوم، عاشق خنده هایش می شوم، صدای خنده هایش را در گوشیم خواهم داشت و هزار هزار بار طنین صدای خنده ش را گوش خواهم کرد و از نو عاشق خواهم شد، خنده برایم اتفاق مهمیست انگار، دلبر است، دلم را سخت می برد. سخت... 

می شود یک جای دنیا که هم را دیدیم، ساعت ها برایم بخندی؟ اصلا می شود تا تمام دنیا برایم بخندی؟


+ بیا و ثابت کن آنی را که می خواستی ثابت کنی... زود است حالا، کمی دیر تر بیا :).....




برای آنکه نمی داند.

تو از تبار بهاری تو باز می گردی... :)


عطر خاطره...

یک آهنگ سرحالانه ی دیگه از علی زند و یه روز خوب دیگه و ... 

+ تمام دیروزم با تم این آهنگ گذشت :) 

+ عید دیدنی دیروز بهترین عید دیدنی تمام سال 95 بود!

+http://dl.nex1music.ir/1395/01/02/Ali%20Zand%20Vakili%20-%20Atre%20Khatereh.mp3