مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

از جوانی تا پیری مگهان

در حالیکه لم داده بودیم و داشتم اعتراف می کردم چرا ترجیح می دم دوشنبه...

یهو با دهن بسته و چشمای گرد شده آوای مگی پیریت، مگی پیریت سر داد. سری چرخوندیم و دیدم هی وای این خانوم پیره که داره با سرعت لاک پشتی تو پارک می دوه منم! پیری منه در واقع... 

القصه نیمکت نرم و گرم رو ترک گفتیم و پشت سر خانومه قدم زدیم و من به پیریم فکر کردم و این عکس هم توسط چوپان برای شما شکار شد و خلاصه که مگی جوان و پیر تنها چند قدم فاصله بینشونه...


+ تو پارک بانوان هم، دارم شالمو می کشم جلو(!) تیک شال دارم بنده

+ مانتو بهاره و بارونی بهاره ی این خانوم هردو سرمه ایست و خال خالی:دی


من و چوپان

فقط من و چوپانیم که چند ساعت مونده به آغاز سفرمون عزممون رو جزم می کنیم بریم بیرون و خیابون ها رو متر کنیم و تو نقطه های مختلف رشت قدم بزنیم و نفس بکشیم. 

کجا رفتیم؟ ترمینال؟ هانی رو بردیم کلاس؟ رفتیم تا فلکه گاز؟ قدم زدیم تا کجاهای منظریه؟ رفتیم پارک بانوان؟ رفتیم هایپر گردی؟ رفتیم تو ایستگاه اتوبوس نشستیم؟ نه برای اینکه منتظر اتوبوس بودیم، نه فقط خستگی در کردیم سر جای همیشگیمون! 

از کنار آب میوه فروشی که موهیتوی خوبی بهمون داده بود با حسرت رد شدیم، از کنار کلی مغازه که هی یادمون می رفت روزه ام و دلمون می خواست بریم دلی از عزا در بیاریم!

خب من روم نمی شه بگم کجاها رفتیم، رومم نمیشه بگم چند ساعت مونده به شروع سفرمون این همه کار کردیم، از اون بدتر روم نمیشه بگم قبل مشهد رفتنمونم همین کارا رو کرده بودیم، اصلا روم نمی شه بگم قبل سفر چقدررر خریدهای دری وری کردیم و کلی از پولامون رو همینجا تو شهر خودمون تموم کردیم!

همه اینا رو گفتم حالا یه سوالی بپرسم، رستوران خوب، سمت جمهوری کسی می شناسه اینجا؟ :)



+ در گوشی با شما: خانواده ها فکر می کنن هتل گرفتیم، اما ما این کارو نکردیم و قصد کردیم بریم هتل هایی که مد نظرمونه رو مورد ارزیابی قرار بدیم!!! بعد پول رو بپردازیم و حاضر شدیم ریسک پر شدنش رو هم به جون بخریم حتی... ذره ای هم استرس نداریم و چند ساعت دیگه با کوله هامون عازمیم! بعله


بدو بدوهای این روزا...

همیشه با شروع فصل بهار، فعالیتم بیشتر میشه، تمایلم به سفر، به گردش با دوستا، به درس خوندن و کتاب خوندن حتی بیشتر میشه، تصمیم های خوبی می گیرم و خیلی زندگیم منظم تر و مفید تر میشه! (البته اینا دلیل نمیشه که بهار رو به بقیه ی فصل ها ترجیح بدمها!:دی)

خب فصل بهار که بود و ماه رجب هم که اومد و دیگه چی می خوام مگه من؟! حال دلم خیییلی خوشه؛) البته هنوز که هنوزه فکر می کنم: "قرار نیست طوری بشه، من هیچ پیشرفت خاصی قرار نیست تو درسم و تو هیچ زمینه ای داشته باشم و هرچقدرم تلاش کنم باز طور خاصی نمیشه و زندگیم همیشه روتینه!" :)) اما این باعث نمیشه که ناامید شم و دست از تلاش بردارم، یعنی نباید بشه، به همین دلیل قصد دارم وقتی از سفر دو روزه م برگشتم بشینم پای کارای دانشگاهم و تک تک پروژه هایی که باید انجام شن رو خط بزنم؛) کتاب های نخونده ی کتابخونه م رو هم کم کم تبدیل کنم به خونده ها!

اینجوری ذهنم آزاد میشه و می تونم با برنامه ریزی به رشته ی مورد علاقه م فکر کنم. اوم... چه فکر خوشی

گرچه کار کردن خیلی حس خوبی داره، اما خب برای منی که حاضر نیستم تدریس کنم هیچ راهی نمی مونه جز ادامه تحصیل و این گزینه انگار خوشحال ترم می کنه از کار کردن!!! باورم نمیشه که به درس خوندن علاقه مند شدم تو این یک سال اخیر...

---

روزه گرفتن تو ماه رجب همیشه خیلی بهم می چسبه و انگار راس راسی امروزم تونستم روزه باشم، شاید باورتون نشه که چقدر روزه گرفتن برای من هوسی(!) سخته، مدام هوس چیزهایی می کنم که دسترسی بهشون ممکن نیست، مثلا تابه کبابی رستوران کثیفای تبریز، مثلا اسپاگتی دلستان با سس سفید، یا حتی، حتی ماهیچه ی پسران کریم با اون سس پیاز محشرش... اوممم...

خدای بزرگم، میشه جایزه ی این همه سختی!!! کشیدن رو بدی؟

---

سفر مجردی قبلی خیلی جالب و یهویی پیش اومد، مثل همین سفر این بارم، هنوز نه هتلی رزرو کردیم، نه بلیت اتوبوسمون رو گرفتیم و... فقط انگار راس راسی داریم می ریم!!! و دو تایی از این جریان ذوق داریم، عکس هتل ها رو نگاه می کنیم و تختاشون رو زیر و بالا می زنیم و هی یکی پس از دیگری رد میشن و ماییم و کلی خاطرات خنده دار فقط از لحظات انتخاب هتلمون... 

امیدوارم همه چیز خوب پیش بره و عین سفر مشهدم که 4 روزه بود و ما دو تا 40 روز خاطره ازش داریم! و هر بار همو می بینیم یکی دو تا از خاطرات شیرین رو مرور می کنیم:دی

---

اینطور که بوش میاد سال 95 باید سال پر جنب و جوشی باشه، از همون اولش اینجوری شروع شد برام و هر روز که می گذره بیشتر باورم میشه که سال 95 خیلی پر انرژی تر از 94ه ؛) 

لطفا انرژی مثبتتون رو روونه ی راهم کنید که بتونم پست سفرنامه ایمون رو براتون بذاریم:)) 



لحظات دوست داشتنی

برات بخونم و تو وسطش اعلام کنی تشنه ای که من برم آب بیارم و ...  


+ د لم تن گه! 

مثل هر شب در خواب منی...

بنشین لحظه ای رو در روی من

چایم را با عطرت هم بزن...


+ از دوست داشتنی های من، از خواستنی های من، از یواشکی های شبانه ی من... از گروه دال محبوبم :)

تهران عزیز لطفا من رو به مدت 2 3 روز در خودت جای بده:)

و اینکه اولین سفر 95 انگار قراره سفر مجردی با یه دوست خیلی خوب باشه. یه سفر خیلی ساده و کوتاه با یه کوله و همین :)


+ خیلی خیلی مشتاقم که برم امام زاده صالح، نمیدونم چادرم تو کیف کوله م جا شه یا نه... (می دونم در ورودیش چادر میدن)

خوشم میاد!

از سفرهای یهویی! برنامه ریزی شده خوشم میاد. 

از اینکه یه کیف بردارم و برم سفر خوشم میاد. 

از اینکه آینده م اینقدر مبهمه، خوشم میاد.

از بی برنامه بودن و در عین حال منظم بودن خوشم میاد. 

ار اینکه بدون استرس، به اکثر کارام می رسم خوشم میاد.

از اینکه در عین آزاد بودن، هزار و یک قاعده و قانون دارم خوشم میاد.

از اینکه نمی تونم در یک زمان از دو نفر خوشم بیاد(!) خوشم میاد. 

از اینکه جای صدای گیتار و پیانو، هر روز تو خونمون تار ایرانی(!)نواخته میشه خوشم میاد. 

از اینکه با مدیریت به همه خرجام می رسم خوشم میاد. 

از اینکه اخیرا وقتی مامانم کارهای مسخره ی خونه رو بهم میسپره ناراحت نمیشم، خوشم میاد.

از اینکه تو بدترین شرایط سعی می کنم به خودم خوش بگذرونم خوشم میاد.

از اینکه بعد گذشت سه ماه از روز تولدم هنوز هدیه می گیرم خوشم میاد.

از اینکه صبح با صدای چیچینی های رو سیم نشسته و یاکریم های پشت شیشه پامیشم خوشم میاد.

از اینکه دارم به ادامه ی تحصیل(!)فکر می کنم خیلی خیلی خوشم میاد.

---

از واژه ی احرم محارم(!) خوشم میاد.

از فکر کردن به جت اسکی خوشم میاد.

از واژه ی قراردادی قلب(!) به معنی یه چیز خیلی بی ربط خوشم میاد.



همه ی امروز من، به همین کشداری، به همین آرومی و خوبی

باز همه چیز رفته رو دور تند و من هی وقت کم میارم، هر ساعت روز یه کاری برای انجام دادن دارم. این وسط هی فراموش می کنم چی کار باید می کردم، یادم میره جواب پی ام بدم، یادم میره چک کنم حتی کی بهم زنگ زده... 

صبح با صدای بارون چشامو باز کردم و پتوم رو سفت دور خودم پیچیدم، یادم افتاد که قرار داشتیم، خودمو کشیدم و گوشیمو برداشتم، چوپان نوشته باید بره سر کار که مسولشون شکاره! این یعنی میتونم دو ساعت دیگه بخوابم، میرم زیر پتو و نیم ساعت دیگه می خوابم، زنگ در خونه رو میزنن، کمی آه و ناله می کنم و شاکی با پتوی دورم پا میشم میرم و میبینم بانو! اومده، خانومی که تو کارهای خونه بهمون کمک می کنه. میاد و معذرت می خواد که بیدارم کرده... کتری رو روشن می کنه، میگه بخواب دیرتر بیدارت می کنم، میگم 10 بیدارم کن، چشامو باز میکنم، ساعت 10.15 ست. با غصه می گم خواب موندم و دیر میرسم. میگه چاییتو ریختم و گفتم تا لحظات آخر بخوابی... لباسامو می پوشم و چاییم رو نمی خورم، جای بابا امروز نوبت بانوست، که باهام قهر کنه... بهش میگم ناهار دو برابر همیشه می خورم! مطمین باش

---

کلاس خوب میگذره، بچه ها حرف از لوس بودن دخترا میزنن و میگم از لوس حرف زدن، از استفاده کردن واژه های دخترونه بیزارم.

مربیمون نگاهم می کنه میگه تو خیلی لوسی، یه جور عجیبی با تمام خشک بودنت اگه ازم بپرسن اینجا کی از همه لوس تره میگم تو! 

--

میام خونه و ناهار رو دو برابر همیشه می خورم، آخه ناهار عدس پلو با دست پخت مامانه، به این فکر می کنم که شاید یه روزی از مامان کسی! یاد بگیرم که قیمه بپزم و لبخند میشینه رو لبم... 

به سارا گفتم که از مادرش نه! و حتما از مادرشوهرش یاد بگیره چجوری خورش کرفس بپزه که آرش دوست تر داشته باشه، خب اون غذاهای مامانشو خورده یه عمر و دوسشون داره... به مامانم میگم میخنده، میگه کی اینا رو یادت داده؟! چیزای خوبی بلدی

-- 

نیم ساعت رو تخت دراز می کشم، چت می کنم، وقتم تمومه و باید برم کلاس... میرم، از رفیقم کتابهام رو پس میگیرم، راهی دانشگاهی میشم که حالا دیگه حس بدی بهش ندارم، جلوی در برام از زندگیش میگه... از طلاقی که جاری نشده و انگار قرار نیست بشه.

میگه همسر باید هم کفو باشه، اینو یادت نره و مطمینش می کنم که حالا حالاها قرار نیست طوری بشه و بهم میگه حس خوبی به فلانی داره... انگار دوسش داره، میگم چرا؟ و فکر می کنم چطور ممکنه دوستم وقتی تو زندگی خودش اینقدر گیره، از فکر خوشبختی و حال خوب من خوشحال شه؟ اما هنوز آدمهای خوب هستن انگار... 

--

میرم کلاس، بعد ماه ها آقای پ. رو می بینم. بعد کلاس میگه اسمش رو تو لیست کار کلاسی بنویسم، می رم و اسمامون رو میگم، میگه اسم من اینه؟! بهش میگم خب من چرا باید اسم شما رو بدونم؟! سرش رو تکون میده و میگه حق دارینا... 

میرم نمازخونه، نمازم هنوز آخر وقت خونده میشه، 5تا چادری که ولو شده رو زمین رو تا می کنم، دیگه خجالت نمی کشم و منتظر نمیشم نمازخونه خالی شه که بخوام چادرا رو تا کنم. یه خانومی از رو به رو میادو میگه بیخیال باش، وسواسی نباش، فردا همینه... 

می خندم میگم فردا هم یکی میاد که تاشون کنه! و به این فکر می کنم کی مسول واقعی این کاره؟ 

-- 

قرآن رو می گیرم دستم، منتظرم کسی بیاد دنبالم، دو تا خانوم میگن کاش حداقل این سوالا رو می تونستیم جواب بدیم، رو خونیشو که نمی تونیم، با کلی این پا و اون پا کردن میرم سمتشون، من می تونم کمک کنم؟ شما زبان بلدی؟ میگم یه کمی! قرآن رو میذارم یه گوشه و یک صفحه رو با هم می خونیم، تلفظها رو فارسی! و خیلی عجیب بالای هر کلمه می نویسن. گوشیم زنگ میزنه و میگم باید برم، دو تا سر رسید میارن و بهم میدن، میگن اگه بخوایم برامون کلاس میذاری؟ میگم تو نمازخونه؟ میگن آره

میگم اگر 4شنبه ها هستین این ساعت من اینجام، خوشحال میشن شماره م رو می گیرن و باهاشون خدافظی می کنم.

--

میام سوار ماشین میشم، میگه جعفر طیار می خوندی؟ میگم نه کار پیش اومد، میگه گشنه ام میشه برم برا خودم غذا بخرم؟ بریم مرغ سوخاری بخریم از کنتاکی؟ یا برج؟

میگم دیرمه، وقت دکتر دارم، میگه کنسل کن، کنسل می کنم با کلی خجالت، دکترم گفته بود بخاطر من دیر تر میاد مطب و دیرتر میره، میگم از آقای دکتر معذرت بخوان و میگن حتما... 

میگم من مرغ دوست ندارم، میگه کافی شاپ کجا بریم؟ میریم کافی شاپی که پارسال تولدم رفته بودیم، سوگند اون تو نشسته، با یه پسری که بیشتر از 100 کیلو وزن داره، غمم میشه از اینکه دوستام اینجوری شدن، سیگاری که از دستش نمیفته، پوستی که تیره شده و هیچ شاداب نیست. 

کادومو میده، یه کیف، یه دستبند و یه کش مو... 

میاد و جلوی خونه پیاده م می کنه، به این فکر می کنم که...، فکرمو پس می گیرم، دستم رو روی زنگ فشار میدم، از پله ها میام بالا و مامان با چادر گلدار نماز در رو باز میکنه، خواهر میگه خسته ای نه؟ نریم سینما؟

میگم خوبم، شال رو جایگزین مقنعه می کنم، بابا شاکی میاد و میگه منم میام، مامان میگه تو از 6 سرکاری و بهتره بخوابی، مصرانه ایستاده که میام و اینجوری میشه که بعد فیلم "محمد" این فیلم خوب رو پنج تایی می بینیم و تو ماشین سر راه نقدش می کنیم، بابا میگه کی باورش میشه من شبا سینما هم برم و کلی از این استفاده از زمانش حالش خوشه... 


+ لازم بود بگم روزانه ست و خسته کننده، نخونید. اما نمیگم، کسی که نخواد نمی خونه دیگه:) لازم بود ثبت شه روزمرگی شیرینم...


از پنج شنبه ها متنفرم!

من از پنج شنبه ها متنفر نیستم و احتمالا هیچ کدوم از شماهام از پنج شنبه ها متنفر نیستید، به نظرم همین کافیه برای تشویقمون به خوندن این کتاب، کتاب رو نخوندم، مشتاقم که هرچه زودتر به دستم برسه و بخونمش...

به نظرم ما بلاگرها باید دست نوشته های یک بلاگر رو دوست تر از نوشته های یه نویسنده داشته باشیم، گرچه این بلاگر هم نوشته هاش بوی نویسنده شدن میده، شاید فکر کنید حس وطن پرستیم(!) باعث نوشته شدن این پست بوده که بی راهم فکر نکردید. من با افتخار حاضرم برای سه نفر از دوستانم این کتاب رو خریداری کنم، دوستانی که قول بدن این کتاب رو بخونن  (و در صورت پسند(!) معرفیش کنن به دوستاشون. 

نمی دونم از کی خرید اینترنتی این کتاب شروع شده، اما تازه خبرش رو از جناب همشهری شنیدم، باشد که دستم سبک باشه و خونده بشه واژه واژه های این بلاگر و نویسنده ی جوان... 

من تنها یک بار ایشون رو دیدم، اما قول میدم ازشون بخوام کتابهاتون رو براتون امضا کنن.


+ جز این سه نفر که قراره ازم کتاب هدیه بگیرن، هر کس این کتاب رو بخره و بهم اطلاع بده، من به افتخار شخص خریدار 5تومن به محک کمک می کنم و این یعنی شما با خریدن این کتاب تو کار خیر هم شرکت کردید.امیدوارم نا امیدم نکنید:| و این همه پر حرفی و حالا... لینک زیر :) 

+http://shop.negahpub.com/Products/Properties-پنجشنبهها_متنفرم_-2054.aspx


پدرانه...

هر اجازه ای می خوام ازش بگیرم اولش میگه تو خانومی و من بهت اعتماد دارم، هر کاری که فکر می کنی درسته رو انجام بده. تو بهتر از من تشخیص میدی...

و نمی دونه با همین جمله ها چه بار سنگینی رو دوشم میذاره و شاید هم می دونه، هوم؟ و همین باعث شده نتونم اشتباه کنم، باعث شده خطا نرم، خطر نکنم... و روزای عمر به اعتماد گذشت و من هنوز در تردیدم برای انجام همه ی کارهام...