دغدغه ی مهم این روزهام اینه که این روزها میشه از شیراز عطر بهار نارنج رو حس کرد؟
+ چمدون بنفش عزیزم آماده ست برای سفر، هنوز هیچ کاری نکردم و سه شنبه عازمم!
+ یعنی خانواده بهم حسادت می کنن؟ چرا تا من یه سفر مجردی می رم پشت بندش یه سفر خونوادگی ترتیب میدن؟ اون سری از مشهد برنگشته رفتم تبریز، این سری هم از تهران برنگشته داریم می ریم شیراز...
+ ازش پرسیده بودم هرگز رشت بوده؟ و جواب داده بود هیچ وقت حتی شیراز هم نبوده، چه برسه به رشت... همیشه جواباش عجیب و غریب بود و هست.
من خیلی دلم می خواد برم به بچه ها زبان یاد بدم، یکی از احمقانه ترین کارهایی که کردم در اومدن از آموزشگاه بود و احمقانه تر اینکه حاضر نیستم تو این سن و سال برم کاری رو که تو 20سالگیم می کردم بکنم...
+ کامنت بازه، فحش هم آزاده، مشخصه توهم زدم یکی می خواد خودش بره بگرده برام کار پیدا کنه؟!
+ شما که نمی دونید چقدر من و بچه ها همدیگرو دوس داشتیم، شما که نمی دونید بخاطر پول ولشون کردم طفلی ها رو... خب پشیمونم الان
و باز عشقپخت! از نوع فینقیلی و سرد... موجود حاضر در عکس همش 2بند انگشته :))
مگهان ماست و خیارش رو اینجوری سرو می کنه، آررره ؛) مواد زیره ی ماست و خیارم بیسکوییت ترده!

@ساحل افکار : وقتی همسر دار شدین بگین حتما یه تماسی با من داشته باشن، کلی خوشمزه های تردی بلدم که می خوام یادشون بدم!!!(جهت دلبری باید بلد باشن)
امروز کشف کردم از تیر ماه نود و چهار، هیچ پستی از سری پست های "عشق ژرفای خود نمی شناسد، مگر به لحظه ی فرقت" نگذاشتم.
+ همین.
هدیه گرفتن خیلی خوبه، خوب تر میشه وقتی به سلیقه ی خودت انتخاب شده باشه! و من چقدر به پوشیدنی های تک رنگ ساده، یا گلگلی علاقه مندم...
دو مورد از هدایا تو عکس دور همی حضور ندارن، آقا رد میشه بالاخره:-"
+ شو آف که میگن بعضیا همینه؟! :|

و به دوست داشتنت فکر می کردم، آشپزی می کردم...
بهتر بگویمت...
به دوست داشتنت مشغول بودم و به آشپزی در آشپزخانه ی کوچک خانه مان... و تو مشغول روزمرگیها و شاید مشغول دوست داشتنم در اتاق تاریک کوچکت...
+ دستپخت که نه، عشقپخت مگهان - اردور زیتون با رویه پنیر - پیش از ورود به فر

اون وخ نشستیم دیجی کالا رو زیر و رو می کنیم بلکه هدیه ای درخور براش پیدا کنیم.
تازه سوالم برامون پیش میاد که فلان چیز خدایی کاربردی تر از فلان یکی چیز نیست؟ بعد تر به این نتیجه می رسیم که عطر خوب همیشه خوبه، تازه خودمون فیضش رو می بریم! بعدتر به این نتیجه می رسیم که خب بهتره پولامونو همه ش رو خرج روز مرد نکنیم، تولدش در پیشه و باید برای اون روز عزیز پولامون رو جمع کنیم که تولد دو نفره ی درست درمونی براش ترتیب بدیم!!!
+ میگم بد نباشه یه وخ ما تاریخ تولدش رو همینجوری الکی الکی شهریور در نظر گرفتیم! یه وخ بد نباشه حتی علایقش و سلایقش رو هم برای انتخاب کادو در نظر گرفتیم بی آنکه حتی آن مورد مفلوک را دیده باشیم!
+ حالا اینا که تموم میشه، واسه بابام چی بخرم ها شروع میشه!!! همانا برای یک بابای اشباع از عطر و ابزار آلات نباید چیزی جز جوراب خرید! آررره... (اسمایلی پوزخند به یک بابای اشباع!)
کنسرت حامی که تموم شد داشتم طبق عادت معمولم با آب و تاب و هیجان یه ماجرایی رو برای مامانم اینا تعریف می کردم، داستان مربوط میشد به خاطره ای از چوپان!
که یهو دیدم یکی میزنه پشتم و شروع کردم به جیغ زدن هی واااای تو اینجا چی کار می کنی و اطرافیان اشاره می کنن رنگ از رخسارم پریده بود و دستمم می لرزید حتی!!!
گفت چییی می گفتی؟! و خلاصه با تبریک تولدش سر و ته قضیه رو هم آوردم. چونان زنی شده بودم که در غیاب همسرش از خیانت و دوست پسرش حرف می زنه.
وقتی که دوستم رفت گفتم ماماااان چرا بهم نگفتی که اینجاست؟!
مامان: خب آخه اشاره کرد که بهت نگم!!!
من : :|
+ می ترسم یه روزی به شوهر نداشته م حسادت کنن بعضیا حتی:|
+ چوپان میگه از اولش حس خیانت به فاطمه رو داشتم:| من به اینا چی بگم آخه؟!
+ یکی از حقایقی که شما نمی دونید و باید بدونید اینه که من خیلی خاطره تعریف بکن خوبی هستم، اما ابدا خاطره هام رو در قالب کلام نمی تونم بگنجونم! حیففف
+ عنوان آهنگینم تو حلقم... چقدرم که خارجیم من!
اومدم چادر گل گلی صورتی رو بردارم که قبل من برش داشت.
تو همون لحظه چشمم خورد به یه مهر که پایین چادرا بود، خم شدم برداشتمش...
در حالیکه تو دلم قند آب می کردن بابت زرنگی خفنی که کرده بودم ازش پرسیدم چوپان؟ مهر برداشتی؟
گفت نه! بر میدارم. چه مهرا کثیفه اینجا...
گفتم ولی من برداشتم!!! و با ذوق مهرمو گرفتم سمتش که ببینه و دلش رو سوزوندم. حسم این بود که بزرگترین شکار دنیا رو زدم تو اون لحظه ^-^
چوپان میگه این مهره اندازه هیکلم بود.
+ نماز خونه آفتاب - قزوین - 23 فروردین

حتی اگر قرار به رفتن باشه، این حقش نیست که بد قولی کنم و بی عکس برم...
این شما و این امروز پر گل، پرسپولیسی و استقلالی هم نداره، امروز واسه همه فوتبالیا یه روز پر هیجان بوده؛)
+ مدتی کامنتدونیم رو می بندم، تا وقتی که فرصت خوندنتون رو پیدا کنم. با احترام... می تونید تا اطلاع ثانوی پستها رو لایک کنید تا بفهمم چند نفر خوندن؛) هوم؟
+ تو ماشین پیش به سوی خونه ی دوست سفارش دهنده ؛)
