خواهرم یه استاد رشتی! تو شهر غریب داشت، که حالا هر سال یه بار همدیگرو میبینن، امسال که تو عید رفت دیدنش نمی دونستیم بهتره دست خالی بره یا نه؟ با هم فکری به این نتیجه رسیدیم که براش یه کیف پول چرم بخریم. بعد فکر کردم واقعا کسی عین من هست که با وجود داشتن چند کیف پول، باز از گرفتن همچو هدیه ای خوشحال شه؟
اصلا این گزینه به نظرتون هدیه ی مناسبیه برای یه استاد که رابطه ی نزدیکی هم باهات داره؟! و اگر نه چی مناسبه؟
+ علاوه بر عطری که آقایون میزنن، کفشی که می پوشن، ساعتی که دور مچشون میبندن، یک چیز دیگه هم برام جذابه و اون کیف پوله!
+ دلیل نمیشه اگه کسی هیچ کدوم از گزینه های بالاش برام جذاب نباشه از خودشم خوشم نیاد. اصلا...
هیچ کس نمی خواد به من عیدی بده؟
مثلا پول دو شب هتل موندنم رو؟ یه هتل کاملا معمولیا! در پای تخت! نه یعنی همون پایتخت:|
یا مثلا پول این دوره ای که می خوام توش ثبت نام کنم رو؟
+ خوش اشتهام خودتونید! سپاسمندم
امضا مگی مگولیان!
دیروز بین کلاسا اومدم خونه، دوش گرفتم، وضو گرفتم و راهی شدم، تو این کلاس بنده نماینده ی کلاسم!(اجبارا نماینده م کرده و کلی هر جلسه کار باید برای کلاسش ببرم:| و باید زودتر از بچه ها برسم) دیگه آلبوم جدید فرزاد فرزین(!) رو پلی کردم و برای اولین بارها تو عمرم سرعت رفتم، خیلی خییلییی چسبید، وقتی دیدم زیادی داره بهم می چسبه گفتم به خودم حال بدم و دو تا دور دیگه هم بزنم. از خدا که پنهون نیست از خلق خدا چه پنهون؟ بی حوصله و کسل بودم دیروز، این آهنگا حالمو خوب کردن و با روحیه ی خوب و نیش خیلی باز! رهسپار راه علم شدم.
موقع برگشت حالم خیلی خیلی بهتر بود(استادم زحماتم رو دیده بود!) با دوستم سوار ماشین شدیم و آهنگ 2 و 4 و 6! رو گوش کردیم و کلی خندیدیم به این آهنگهای پر محتوای حال خوب کن:))
چقدر اینایی که حرف شین رو راحت تلفظ نمی کنن بانمکن... گوش کنید و بالا پایین بپرید و بخندید، اگه هم امکانش هست فقط تو ماشین با والیوم(!) بالا... سرعت مطمینه باشه و نه بیش از اون :|
ششhttp://dl.nicmusic.org/nicmusic/006/010/04%20-%20Farzad%20Farzin%20-%20Shesh.mp3
از روزی که سال تحویل شد، به خودم قول داده بودم در راستای ترک گناه همچنان قدم های محکم بردارم و بعد از آرامش روح، به ظواهر امر بپردازم که حجاب ظاهر و پوشوندن موها و پوشیدن لباس های اسلامی تره...
واقعا تا وقتی یاد نگرفتم صبور باشم و به صحبت های گاها! خسته کننده و گاها! غیبتانه ی پیر زن فامیل گوش بدم و واکنش نشون ندم، حجاب ظاهرم چه فایده ای داره؟!
امروز که دیدم وارد سرازیری فروردین شدیم و چیزی به پایانش نمونده، خودم رو مجاب کردم به نشستن و فکر کردن به برنامه هام و در واقع هدفگزاری... قصد کردم برای شش ماه دیگه ی خودم نامه ای بنویسم، با این مضمون که من درسم تموم شده، واحدهام پاس شده و در انتظار دفاع از پایان نامه م هستم. چند ماهه که ورزش کردن رو از سر گرفتم و رهاش نکردم، روزی یک صفحه قرآن خوندم، هر ماه 30% پول تو جیبیم رو پس انداز کردم، کتاب خوندم، کتابهای رشته ی مورد علاقه م رو خوندم، کتابخونه رفتم، گاهی مسجد رفتم، یک سفر دیگه ی مجردی رو تجربه کردم، اتاقم رو مرتب نگه داشتم، لیزر رفتم، کلاس عکاسی رفتم، دوره حسابداریم تموم شده و در آخر به خدا نزدیک تر شدم...
شما هم برنامه هاتون رو تو یه برگه بنویسید، یک هفته باز بذاریدش که بتونید مواردی رو بهش اضافه کنید، برای مثال من تو لیست بالا فراموش کردم بنویسم که قرص آهنم رو مداوم مصرف کردم، نمازهام رو سعی کردم! به وقت بخونم...
خب وقتی این لیست رو نوشتید می تونید بچسبونیدش به آینه یا تو کمدتون، و یا می تونید از ترفند من استفاده کنید و چند ایمیل برای خودتون ارسال کنید و بهش زمان بدید، مثلا من می خوام تو سه مرحله ایمیلهایی برام برسه، اینجوری تو مرحله ی اول اگه 30 درصد اون کارها رو نکرده باشم بهم یادآوری میشه که قرار بوده این کارها رو هم بکنم...
می تونید به سایت futureme.org برید و برای خود آینده تون نامه بنویسید و کارهایی رو که لیست کردید رو با جملات مثبت بنویسید که انجام شده! امید که قدمی باشه برای رسیدن به تک تک هدفهای کوچیک و بزرگتون ^-^
اونجا می تونید نامه تون رو پرایوت نگه دارید و یا پابلیک کنید که همه بتونن بخونن:) اما ناشناس...
اسم این شربت ها هست تخم شربتی، بهم قول بدید هول نکنید و این دو واژه رو جا به جا نکنید موقع ادا کردن، و اینکه قول بدید ی شربت رو به واژه ی دوم وصل نکنید. من هیچ وقت اسمش رو نمی دونستم، تا اینکه یه روز از یه دوستی شنیدم و یاد گرفتم. ای کاش یاد نمی گرفتم!!!
+ رفته بودیم مراسم خاکسپاری شهدای گمنام با چوپان، دیدم از اینا میدن نذری، گفتم من از اینا می خوااام! و متاسفانه طبق معمول اسمشو اشتباه گفتم!
امروز تو کلاس نشسته بودیم بین دو کلاس و بنده در تلاش بودم که مقاله درست درمون پیدا کنم و دو تا تو سر خودم می زدم و دو تا تو سر لپ تاپ که باز آقای میم، گیر داد به من که تو رشتی نیستی... و لهجه نداری!!!
(بنده لهجه دارم از نظر خودم، ولی کسی که خیلی! لهجه داره من رو بی لهجه میبینه قاعدتا) منم اعلام کردم که بنده رشتیم و کلی هم لهجه دارم، یهو بچه ها پیشنهاد دادن به زبون رشتی صحبت کنم:دی
گروه 4نفره مون متشکل از یک دوست آستانه ای، یک دوست انزلیچی و یک دوست لاهیجانی بود، من تنها رشتی جمع بودم، گفتم بلد نیستم کامل صحبت کنم ولی در حد جمله های کوتاه میتونم، خلاصه هر کی به زبون خودش صحبت کرد و آقای میم لاهیجانی کشف کرد من و خودش خیییلی شبیه هم حرف می زنیم و خیلی هم با کلاس حرف میزنم، تمیز و شسته رفته:)) ... امروز فهمیدم لاهیجانیهام وقتی می خوان بگن من میگم، میگن: " من گم(با فتحه)" در حالیکه انزلیچیا میگن: "من گویم!"
و خب خیلی چالش بامزه ای بود و باعث شد برای اولین بار تو جمعشون حضور پیدا کنم و باهاشون هم صحبت شم، این آقای هم کلاسی شباهت زیادی به پژمان بازغی داره و شخصیت جالبی هم داره، از اونایی که رو مخ هستن...
بنده هیچ صنمی با ایشون ندارم و حتی! شماره ی همدیگرم نداریم، لازم نیست که داشته باشیم خب... اینا رو گفتم که بدونید هیچ مکالمه ای بینمون صورت نگرفته جز یک بار! که باید میرفتیم برای انجام یک کاری، من و هم کلاس خانومم رو رسوند تا جایی و بعدشم هرکاری کرد که قبول کنم منو برسونه خونه قبول نکردم. امروز تا رفتم تو کلاس گفت وای چی شده؟! با تعجب گفتم با منید؟! گفت آره چرا رنگتون پریده خانوم ر! بشینید بشینید:| و پرسید فشارم افتاده؟! با استرس گفتم نه آقا خوبم بهار یه کم بی حالم کرده همین... (متنفرم از اینکه آقایون تا رنگ پریده ی یه خانوم رو میبینن به دلیل بد بودن حالشون فکر می کنن:| تازه ممکنه دلیلش اونی که فکر می کنن نباشه)
خب امروز من آرایش نداشتم، اکثرا یه ریملی میزنم که خب کمی رنگ به صورتم میده، گرچه اسمش رو نمیشه آرایش گذاشت و خب دیشبم کمی بد خواب شده بودم. باعث شده بود چهره م رنگ پریده به نظر بیاد و هیچ دلیل دیگه ای نداشت این بیحالی و بی رنگیم...
+ احساس عذاب وجدان داره روانیم میکنه، امیدوارم قلبم زود آروم شه... نمی دونم باید خوشحال باشم که وجدان بیداری دارم یا ناراحت، ای کاش راهی برای پس گرفتن ایمیل ها بود. قطعا اینجوری خواهش می کردم بهم پس بدن اون ایمیلا رو...
دوستان، تراویس برگشته و دوباره می نویسه... آدرس لینک پایین
+http://travisbickle1.blogsky.com/
میگه تو فصل بهار تا وقتی که مجردی باید مواظب باشی یهو! متاهل نشی
و وقتی متاهل شدی مواظب باشی یهو! بچه دار نشی
+ تاهل* اولی به معنای عاشق شدن و اینهاست البته...
+ قصد کردم به دلیل جلوگیری از بروز حادثه(!) تا حد امکان وقتم رو پر کنم، از شروع دوباره ی لیزر گرفته تا ثبت نام تو انواع کلاس ها که مدتها عقب انداختمشون و تفریح و پارک گردی و ...
من: خیلی چاق شدم، البته مایه ی خوشحالیست، فقط باید حواسم باشه تناسبم حفظ شه...( این خیلی که میگم بین 3تا4 کیلو هستش، ولی خب برای یه آدم 47 کیلویی! خیلی محسوب میشه دیگه)
اون: نه بابااا، اصصصلا تغییر نکردی، خودت میفهمی فقط... ما که چیزی نمی بینیم.
من: معلومه، یعنی تو خونه هم دیدیم نفهمیدی که تغییر سایز دادم؟!
اون: نه بابا میگم عین همیشه ت هستی، یه ذره هم فرق نکردی!
بحث رو ادامه ندادم، رفتیم که بریم سمت مرکز شهر برای خرید کتاب و یه سری خرده ریزه، 10دقیقه بعد از مکالمه ی بالا، تو خیابون هم رو گم کردیم، یعنی داشتیم قدم می زدیم که تو ازدحام پیاده رو گمش کردم، گوشیمم آنتن نمیداد که زنگ بزنم. بعد از 5دقیقه گشتن همو پیدا کردیم و وقتی پیدام کرد با چشمای گرد شده گفت، اوه! مگ،
چقدر چاق شدی... از پشت که دیدمت اصلا نشناختمت!!!!!! :|
خوبه رنگ مانتوت خاص بود و قابل تشخیص بودی...