این قبرستونی که راستین توش خوابیده، یکی از دلباز ترین قبرستونایی هست که به عمرم دیدم:) همبازی و فامیلم شش فروردین 26ساله میشه...
+ این پست به عکس مزین خواهد گردید!!! به زودی... عکس اهل قبور
قبر هم بازی و فامیل عزیزم، که احتمالا کسی دیگه نشناسه، اما بگم که بشناسین، پدرشون فوتبالیست بودن... بسیار زیاد دوسشون داشتم.

سه چهار سال پیش عموی مادرم تماس گرفت و اجازه گرفت که سنگ قبر برادرش رو عوض کنه، سفارش کردن ساده باشه و اسم داشته باشه فقط... وقتی رفتیم با این صحنه مواجه شدیم، مهندس نادر ... :|

باز کردن نامه ها همیشه برایم حال خوشی داشت، نامه های دوستم از آلمان و حتی نامه های تبریک از برندی که لباسهایمان را ازش می خریم که تنها قصدشان تبلیغات شرکتشان است و وفادار نگه داشتن مشتریان که ما باشیم، حالا فکرش را کنید بخواهید نامه هایی را که حال و هوای عجیبی هم دارند باز کنید، یک وقتهایی تا بخواهم بازشان کنم قلبم در دهانم می زند... لبخندم به پهنای صورتم می شود و چشمهایم از ذوق فریاد می زند. کودکانه چشمهایم را می بندم و بعد از شکر کردن خدا شروع می کنم به خواندن... خواندن تک تک کلماتش حالم را خوش می کند، کلماتی که ذره ای رنگ و بوی عاشقانه ندارند. آخر چه کسی باورش می شود نامه هایی با محتوای غیر عاشقانه بتواند حال یک دختر را انقدر خوب کند؟
داشتم با خودم فکر می کردم ای کاش پرنده ی نامه رسان می رساندشان به دستم، فکر کن که چه حال خوش تری می داشت، نه؟

+ چیچینی صدا کردنش قبول، کر(ک با ضمه) جان گفتنهایش را کجای دلم بگذارم؟!
چیچینی را باید بشناسید گنجشک جنگلیمان را چیچینی می خوانیم، کر با ضمه هم به معنای دخترک است.پیش تر بلبلش بودم و حالا خیلی وقت است که چیچینی صدایم می کند، مثل مادربزرگم، چیچینی کنایه از ریز نقش بودن است.
روی نوک پاهایم ایستاده ام، نه که دستم به کتابها نرسد، نه، دستهای بلندی دارم ... اما انگار دارم تمرین می کنم روی نوک پاها ایستادن را،روی نوک پاها ایستادن برای رسیدن به خواستنی ها را ... همانطور که ایستاده ام و دو عدد آلبوم " در شب گیسوان تو" را به قفسه ی سینه ام چسباندم، دستم می رود سمت کتاب "خوبی خدا" نفس عمیقی می کشم و کتاب را هم کنار آلبومها در آغوش می کشم.این کتاب را به دوستی دادم که بخواندش، پس نداده، می دانم پس خواهد داد، اما انگار دلم خواسته برای "کسی" بخرمش، برای همان کسی که گفته به احتمال زیاد یک روزی می خواندش برایم... با خودم فکر می کنم چرا کتاب خودم را ندهم بهش که برایم بخواند؟! مگر لازم است که تو هم"خوبی خدا" را داشته باشی؟
به آن روز فکر می کنم، که بهت گفته بودم در فکرم و تو پرسیده بودی چه فکری و گفته بودم در هیجانم و تو پرسیده بودی هیجان؟ ناشی از چیست این هیجان؟! و من گفته بودم منتظرم که صبح شود و پسر بعد از سالها، حسش را به دختر بگوید... و گفته بودم خوش بحال دختر و تو مثل همیشه با همان حالت جدی و مرموز گفته بودی "جالبه"! و اسم کتاب را پرسیده بودی و من بهت نگفته بودمش...
کتاب را از قفسه ی سینه به قفسه ی کتابخانه بر می گردانم و در دلم آرزو می کنم که یک روزی... و یکی از فروشنده ها می پرد وسط آرزویم و می پرسد آیا کمکی از من ساخته است؟خلوتتان را به هم زدم؟ با لبخند می فهمانمش که ناراحتم نکرده، می گویم 10 12 تا کتاب می خواهم برای هدیه، برای آدمهایی که نمی دانم سلیقه ی خواندنیشان را، می گوید کار سختیست انتخاب برای کسانی که نمیدانی اصلا کتاب می خوانند یا نه؟!
چند کلمه ای با هم صحبت می کنیم و بالاخره کتابهای شعر "شاملو" و "سید علی صالحی" و چند کتاب رمان خارجی را با هم انتخاب می کنیم، آقای کتاب فروش نگاهی به من و نگاهی به کتابها می اندازد و می گوید کسی می خواندشان حالا؟ می خندم و می گویم شاید بخواند، نه؟ همین شایدش هم خوب است دیگر...
کارت ملی ها را بهش میدهم و تخفیف 20 درصدی را می گیرم و با خودم فکر می کنم یعنی امسال چند کتاب هدیه می گیرم؟ و امیدوارم که چند کتاب به کتابخانه ی کوچکم اضافه شود. و باز یادش میفتم که این همه کتاب خریدنم را دوست ندارد و همیشه یکجور عجیبی می پرسد پس کتابخانه ها را برای چه ساخته اند؟ و من همیشه بهش می گویم اینجا کتابخانه ی درست درمانی دور و برم نیست... درحالیکه میدانم هست...
+ حالا 8روز از فروردین گذشته و من فهمیدم هیچ کتابی به کتابخانه ام اضافه نمی شود، خدا را شکر که مادرم "سلاخ خانه" را برایم خرید.
+ می گوید قول نمی دهم، اما احتمالا این اتفاق خواهد افتاد و من دلم می خواهد مثل بچه های دو ساله شروع کنم به کوبیدن پا به زمین و جیغ جیغ کردن که باید باید باید قول بدهی، آخر شما چه میدانید که این بشر خوش قول ترین آدم تمام زندگی من است؟ آخر چه می دانید که از آنهاست که سرش برود قولش نمی رود...
+ نظرات این پست را بستم، با احترام و تشکر از دوستانی که کامنت گذاشتند و کامنتهایشان پاک شد.
یکی از بزرگترین مشکلات کارگاه آشپزی خواهر، نداشتن اینترنت پر سرعته که من رو به مرز جنون می رسونه، اینکه ساعت ها حین کار نتونم وبلاگ بخونم و نتونم کامنتهای وبلاگم رو جواب بدم حوصله م رو سر می بره...
معلومه الان تنها تنها تو کارگاهم؟
صبحت به خیر خورشید
وقتی که می دمیدی
ماه مرا ندیدی؟

فکر می کنم فقط خواجه حافظ شیرازی و سوپری محلمون نمیدونن که نامبرده! عاشق خواب و هرگونه لباس و بالش و ملزومات مرتبط با خوابه، امسال هیچ لباسی، تاکید و تکرار می کنم هیچ گونه لباسی برای عیدم نخریدم و آخرین پوشیدنی خریداری شده مربوط میشد به تابستون... اگر فکر می کنید از خرید لباس برای تخت و تجهیزات خوابانه م گذشته م سخت در اشتباهید، چون تو تکاپوی خونه تکونی رفتم و از رو به روی کوچمون برای تختم لباس خریدم، به مامان گفته بودم برام تجهیزات خوابانه از سفر بیاره که آورد و متاسفانه به دبل بودن تختش دقت نکرده بود و اومد تو هتل زنگ زد که دو نفره خریدم مگی! ببخشید واقعا ولی بقیه قشنگ نبودن اصلا که برم عوض کنم و یه نفره بگیرم. صورتی ملایم ملایم هستن اوشون و امسال برخلاف هرسال تیره ترین رنگ ممکن رو برای ملافه، رو بالشی، رو تشکی، کاور لحاف انتخاب کردم. خیلی هم از انتخابم راضیم، گرچه مادربزرگم معتقده رنگش سنگینه و به درد تخت دو نفره می خوره:||| (اگر روشنم بود میگفت این مدل ترکیب رنگ شاد رو تخت دو نفره خودشو نشون میده!)ایشون در مجموع اعتقاد دارن که دختر 25 ساله ای که مجرده خودشو باید بریزه دور و فقط چیزای دو نفره بخره بذاره کنار برای روز مبادا... مبادایی که اصلا شاید نباشه!!! نه که خواستگار نباشه ها دوستان، ولی خب دیگه... (لطفا دعای ازدواجی برام می کنید تو دلتون باشه و نه تو کامنتها، سپاسمندم^-^)
+ نمی تونم بگم چقدر خواب راحتی دارم رو لحاف و تشک و ... تازه،تااازه، تصمیم داشتم برای عیدم لباس خواب نو هم بخرم که نشد دیگه! تازه می خوام برم یه دست لباس نوی تابستونی دیگه هم براش بخرم، بس که مطمینم از ادامه ی تجردم، آررره...

و این هم پشت لحافم و رو تشکی که ست هم هستن.

صبح شده و آفتاب از لا به لای کتابهای کتابخونه م گذشته و به صورتم می تابه، من روی تختم و با خودم فکر می کنم هر کدوم از بچه ها الان کجان، در سفر و یا در حضر به قول "او"، به کتابی که هنوز موفق به شروعش نشدم، به کارهای نیمه تموم، کش و قوسی به بدنم میدم و شروع می کنم به مرتب کردن اتاقم و جا دادن هدیه هام و شروع می کنم به شمردن عیدیهام، با خودم فکر می کنم یعنی هیچ کس اندازه ی من اینقدرشرمنده میشه از گرفتن عیدی؟ با خودم فکر می کنم چه راهی وجود داره برای فرار از گرفتن عیدی... و خب از اونجایی که کسی از پول بدش نمیاد مثل آقای چرخنگ تو کارتون باب اسفنجی میشینم و پولهامو می شمرم.
باز فکر می کنم، از این همه اتلاف وقت شاکی میشم، بیشتر فکر می کنم، چرا اینقدر شبیهش شدم؟ چرا اینقدر نوشته هامون روی هم تاثیر میذاره؟
"او" همیشه شاکی و متاسفه برای خودش که به کارهاش نرسیده و عمدتا کارهای علمی هستن اون کارها... بگذریم که مدتی استرس درس رو بهم میداد، ولی حالا دارم تاثیر مثبتش رو به وضوح میبینم و خیلی با برنامه تر درسامو پیش میبرم و اگه نبرم از خودم شاکی و ناراضیم... بهش فکر می کنم، ممکنه با شلوارک و دم پایی(لا) انگشتی! کنار ساحل قدم بزنه؟! همیشه بهش میگم بهش نمیاد خیلی چیزها، مثلا بهش گفته بودم عاشق بودن بهش نمیاد، یا بهش گفته بودم بهش نمیاد که بیاد و تبریک ولنتاین بگه و چقدر هم به من نمیاد که یه روزی هدیه ی ولنتاین به کسی بدم و اون گفته بود اتفاقا به ما همه کار میاد و همه کار، ما هم عین همه ی آدمهای دیگه ایم، همه کارهایی که از همه ی آدمها بر میاد، از ما هم بر میاد...
من امروز از دیدن آفتاب انرژی گرفتم و حال دلم خوشه، شماهام خوب باشید، خب؟!
+ از پنجره اتاقم میبینم که مهمونای تهرانی همسایه مون دارن بر میگردن خونه هاشون، دست تو کیفم می کنم و براشون صدقه کنار میذارم، نه فقط به نیت سلامتی اینها، برای همه ی مسافرهای شهرم، استانم، کشورم...
+ عنوان"فروردین" آرزوی منه، برای همه... که عاشق شن، عاشق پرنده های پشت پنجره ی اتاقشون، عاشق ماهی های توی تنگ خونه هاشون، عاشق نگاه های پدرشون، دستهای مادرشون، ایمان برادرشون، هنر خواهرشون و عاشق کتابهاشون، عاشق نامه هاشون و عاشق نامه هاشون و عاشق نامه هاشون...
سالهاست که فروردین یه کرمی برای ریختن داره، امسال با دید مثبت وارد سال جدید شدم، سرم رو به شیرینی پزی گرم کردم، فکر کردم خیلی خوب و خوش داره می گذره... که دیدم نه، فروردین ماهیست کذایی برای من، حداقل روزای تعطیلش اینطوره، اگر مادر و پدر آرومی دارید، اگر شرایط مالی نرمالی دارید، اگر در مجموع خانواده ی درست حسابی دارید از هر نظر، خیلی خوشحال نباشید، بالاخره یه عامل خارجی هست که گند بزنه به آرامشتون، پس درهرحال زندگی همین جدال ها و تنش ها و ناآرامیهاست...سعی نکنید باهاش بجنگید، فقط تحملش کنید، مشکلات حل شدنی نیستن وقتی شما توشون دست نداشتید، باید به انتظار معجزه بشینید که خب انتظار زیادیه اگر خدا بخواد برای تک تک بنده هاش معجزه کنه.
+ همین پریروز بود که تو نوت گوشیم نوشتم: "خدایا ممنونم برای این زندگی روزمره ی بی هیچ اتفاق خوشی، خدا هم پوزخندی در جواب تحویلم داد و گفت بگیر که از روزمرگی در بیای"
+ خدایا ممنونم که حواست به دعاهای اشتباهم و حتی تشکرهای گاه گاه نیش دارم هست و این یعنی باید امید داشته باشم که دعاهای دیگه م رو هم می شنوی... بی هیچ نیش و کنایه ای ازت سخت ممنونم برای تک تک نعمتهات، برای تک تک دقایق دیشب و عشقی که از اهل فامیل گرفتم، برای اینکه شبها بی ترس می خوابم و برای خیلی چیزها که عادی شدن و نباید بشن، چرا که می تونستن نباشن و حالا هستن. میشد نگران نون شبم باشم، میشد بابا جای عمل چشمش عمل بدتر دیگه ای براش پیش بیاد... و خیلی میشدهای دیگه که باید سجده به جای آورد برای نشدنشون
اینقدر بدی از خودمون گفتیم و هی متاسف شدیم برای آن مفلوک مزدوج بشو با مگی، یه تعریفی هم بکنیم از خودمون و دل دوست داران آن حضرت مزدوج بشو! رو بالا بیاریم، مگی با تمام بدیهاش و با تمام شرایط زندگی نرمال رو به خوبش(از نظر رفاهی!) هم موجودیست نسبتا قانع و هم موجودیست بس سااازگار... شما بخونید کرگدن یا مودبانه تر بگم سیب زمینی
سازگار کا میگم ینی سازگارها، ابدا دنبال بحث نیستم، چون احساس می کنم آرامشم با بحث کردن به هم می خوره، به راحتی نرم میشم و کوتاه میام، اصلا از حرفای دور و برم برداشتهای بد نمی کنم-کمااینکه منظور بدی هم داشته طرف- و در نتیجه از این حیث میتونم یکی از بی دردسرترین دخترایی باشم که هر آدمی میتونه روش دست بذاره.
+ گفتم نسبتا قانع، چون درهرحال من تو شرایط خیلی سخت دووم نمیارم، چرا که خب درک نکردم سختی های بزرگ رو
+ البته که اگر همسر خوبی بتونم باشم، دوست دختر مزخرفی هستم، ابدا نمیتونم معاشرت دور با آقایون داشته باشم، و در این دوران هیییچ انتظاری رو برآورده نخواهم کرد. درود بر تمام شماهایی که پارتنر دارید! خیلی صبورید، خیلی ها :دی
+ :-" آررره
+ من از اول عید تا حالا از فرط ذوق صدای جیر جیر نداده بودم، جیر جیر صدای ذوقمه، بله ذوق من صدای جیر جیر داره!(مثل جولیک!!!احساسات صدادار دارم منم!) ولی امروز از این رو که داریم میریم انزلی و فامیلای محبوبمو میبینم و کلی کادو میدم و کادو می گیرم صدای ذوقم بلند شده!
+ بابالنگ دراز همین نزدیکیهاست:|