مهمان دارم، یک مهمان سید که نیامده دلم را با خودش برده ،خدایا به برکت حضورش دلم را روشن کن...مهمانم در هتل و من در خانه کنار هم خواهیم بود. هیجان انگیز است، چقدر دوست داشتم هیجاناتم را شرح دهم، حیف که بعضی احساسات در قالب واژه ها نمی گنجند. چالش جالبیست برایم، یک بار تمام این اتفاقات را دوره کرده بودم پیشتر، در تصورم مهمانم کس دیگری بود... حالا واقعی شدن این اتفاق دارد قند در دلم آب می کند، می توانم یک بار دیگر صحنه های دوست داشتنیم را به شکل واقعی ببینم. حالا دیگر رویا نیست...
یکی دو ماه پیش بود که از خدا خواسته بودم یک اتفاق ساده را، یک آرزوی کوچک بعد از افتادن مژه ام، همان لحظه که برادرک نگاهش را ازم دزدید و مگی مگی گویان از من خواست تا حدس بزنم مژه از کدام چشمم افتاده؟ حدسم درست از آب در آمد، خنده ام گرفت. گفتم پسر آرزویم برآورده شدنی نیست، اما خیالی نیست ما امیدواریم، پرسید آرزویت چه بوده و گفتم یک آرزوی کودکانه که خیلی یواشکیست. حالا خدا آرزویم را برآورده کرده... البته در قالبی دیگر:) خدای من مهربان است، به قول چاووشی که می خواند "حلوای قند است" اصلا
ادامه مطلب ...
تیری که اینجوری شروع می شه...
به هیچ عنوان انتظار دریافت هیچ بسته ای رو نداشتم. ولی آقای پست چی اینو تحویل کسی داده بود، بعد دو روز رسید به دستم(!)
نمی تونم بگم چه حس و حالی داشت باز کردنش، اولین نشونه کتابم رو تو برام خریدی جانا، من یادم رفت که شروع کنم و کلکسیونم رو جمع کنم، ولی تو یادت بود... و این اتفاق و این شروع تابستونی رو به فال نیک می گیرم.
آرزو می کنم خدا آرزوهای ریز و درشتت رو همین قدر غیر منتظره مستجاب کنه عارفه ی عزیزم، از راه دور می بوسمت.

@روزنامه چی (متاسفانه نمی تونم لینک بذارم، وبلاگ دخترک روزنامه نگارم رو بخونید^-^)
اینجور موقع ها خدا نشسته آرزو بر آورده می کنه، آرایشگر خودم آمریکاست. آرایشگاهی که همیشه سرش خلوته و کارشم خوبه، فقط بیخودی گرون می گیره گفت نیستم امروز و فردا، اون یکی آرایشگاه گفت ساعت 9.5 شب بیا... درست وقت افطار
اینه که من دست زیر چونه نشستم و به برآورده شدن آرزوم فکر می کنم. فک کنم بد دعا کردم، خب خدا جونم ببین، من نمی خواستم جلوی آرایشگاه رفتنم گرفته شه که، توسط چه کسیش برام مهم بود، خب؟ آم... :( آیکون آه کشیدن و خجالت کشیدن...
برای خودم: وقتی اومدم پستم رو بخونم از نو، متوجه شدم ساعتی که تو عنوان نوشتم تمام رقم هاش ربط به دلتنگی پستم داره، ساعت، دقیقه و ثانیه... کاملا اتفاقی بوده... کاملا
تابستان عزیزم، شاید اگر آن همه میوه های خوشمزه مهمان سفره ی دلم نمی کردی حالا آنقدر ها هم دوستت نداشتم،
اما حالا تابستان عزیزم تاب می آورم گرمایت را...
دلم به بودنت گرم است، من قول نمی دهم تاب بیاورم تاب ستان های دیگر عمر را، بی حضور میوه هایت، تاب نمی آورم اگر میوه هایت را از من بگیری
+ تابستان عزیزم، با من مهربان باش، با دوستانم مهربان تر...
+ خدای بزرگم، شرم و حیا را کنار می گذارم، برای یک بار هم که شده بی پرده خواسته ام را شبانه در گوشت نجوا می کنم. بارها و بارها می خواهم ازت... بارها و بارها نگاهم کن.
مهم ترین کاری که این روزا انجام میدم pes بازی کردنه، جاتونم خالی...
+ خیلی بازیم بده، بعد متاسفم برای تیم رآل که من با تیمشون اینجوری بازی می کنم، هونصدتا گل می خوریم تو هر بازی...
+ به یک آموزگار pes و fifa نیازمندم.
+ روزه هامونم قبول، اصلا نگاهای خوبمون قبول، اصلا لبخندامونم قبول، فقط که نباس روزه باشیم کلی کارای خوب دیگه م هست.
یکی از بهترین و در عین حال بدترین ویژگیهای خوابهای من رآل بودنشونه، من خوابم رو سخت باور می کنم گاهی خواب می تونه خوب باشه و گاهی بد...
وقتی خوابم خوبه و منم سخت(یعنی خیلی) باورش کردم و دارم ذوق ذوق می کنم و یهو از خواب می پرم اون لحظه بدترین لحظه ی زندگیه، دیده شده نامبرده بعد از دیدن خواب مثلا پاشده رفته برای مهمونش کتری رو روشن کرده!!! بعد فهمیده اصلا مهمونی در کار نبوده و نیست.
امروز که خوابیدم، خواب دیدم با هم دعوامون شده و داریم آشتی می کنیم با دوستم، بغلش کرده بودم و سفت چسبیده بودم بهش، اونم به اسم خاصی صدام می کرد و خلاصه کلی خوش خوشانمون بود. تو خواب من یه حرکت خیلی عجیب کردم که هرگز تو بیداری همچو کاری نکردم و اصلا بهش فکرم نکرده بودم حتی... لطفا منحرف نباشید و فکر نکنید حرکت عیبی بوده، فقط خیلی بامزه و دور از شخصیتم بود. خلاصه وسط این خواب شیرین و آشتی با رفیق از خواب پریدم و فکر کردم چقدر گرمه، بهتره کولر بزنیم گرممون نشه و براش کولر رو روشن کردم حتی! و یکباره دیدم که نیست. چنانی قلبم فشرده شد و دلم برای خود زود باورم سوخت که حد نداره:دی
کسی قرصی چیزی نداره برای کم کردن زودباوری؟
شما یادتون بود که من دیروز جواب آزمایشم رو گرفتم، تا حالا مشکلی مشاهده نشده جز اینکه باید برم پیش متخصص و پزشک خودم که درحال حاضر ایران نیستن، این از این
شما خیلی مهربونید که یادتون مونده، خیلی...
خلاصه اینکه انگار من در سلامت کامل به سر می برم که با مشکلات بجنگم، انگار قرار بود سالم باشم که هی با دلتنگی دست و پنجه نرم کنم و همین چیزها
یه وقتایی با خودم فکر می کنم چقدر خودمو نمی شناختم این همه سال و چقدر از خودم دور بودم، روز به روز بیشتر از ناتوانیهام با خبر میشم. روز به روز بیشتر میفهمم که چقدر تحمل این حجم دلتنگی برام سخته و با خودم فکر می کنم من همون آدمیم که...
بگذریم. خلاصه یا تو این 25سال به این درجه از خودشناسی نرسیده بودم، یا اینکه حسابی پوست انداختم و حسابی تغییر کردم.
+ راحت نمی نویسم، تو دلم خیلی چیزا هست که دوست داشتم بنویسم، اما نمیشه... لعنت به خجالت و لعنت به ترس از خونده شدن
آسمون گریه می کنه، پا به پاش من هم...
+ انگار یه موج منفی تازه تو راهه، کوه هایی که باید کنده شن...
+ یک جور خاصی گناه کارم که دعاهای دوستامم واسم بی اثر شده، یا شاید اتفاقات بدتری میشد بیفته و نیفتاده، درهرحال که روزای چرندی رو می گذرونم.
+ مایل نیستم به هیچ طریقی از مشکلم بگم.
+ حال جسمیم خوب خوبه...