این روزها هر بار وارد وبلاگم می شم قلبم فشرده میشه، عجیبه که پارسال هم همچین روزایی قصد ترک این خونه رو داشتم. عجیبه...
+ احتمالا بمونم ولی ترک روزانه نویسی کنم.
میگه وبلاگ نویسها آدمهای متفاوتین، همه چیز رو یه طور دیگه ای می بینن. گرچه خیلی باهاش موافق نبودم، ولی اگر از خودم فاکتور بگیرم می بینم که حرفش کاملا درسته، خیلی درست و منطقی
علی لهراسبیشون می خونه:
"تا وقتی با منی
عشقتو کم نکن
هر کاری* می کنی
جز با خودم نکن!"
+ هر کاری چیست؟
+ من دیگه حرفی ندارم.
+ یاد واژه ی آن کار افتادم، در کتاب عقاید یک دلقک... آن کار در این کتاب معنای ویژه ای داشت.
چشمامو می بندم، به اتفاقایی که تو این یک سال اخیر افتاده نگاه کردم. به دوستی ها، به دل شکستنها، به آدمایی که بی دلیل دوستم داشتن تو این وبلاگ... به آدمایی که بی دلیل و با دلیل ازم متنفر بودن
مدتهاست با خودم فکر می کنم باید شنید، باید کنار مردم بود و دید. باید نظرشون رو دونست حتی باید توهین شنید... ولی انگار ناخواسته دل شکستم، ناخواسته مردم رو به حسادت دعوت کردم و ... و... و...
+ کامنتدونی بسته ست، چون باید تصمیم جدی و قاطعی بگیرم.
+ تصمیم سختیه، اینکه می دونی خیلیها رو با نوشته هات ناراحت کردی و می کنی، اینکه عاشق وبلاگتی و نمی تونی بذاری بری... یا باید بری و یا بمونی بنویسی و بدونی که آزارشون میدی. انتخاب سختیه بخدا خیلی سخته برای من...
گفت دختر داییم گفته سوار جت اسکی شو و من تا چند لحظه دیگه هیچی نشنیدم، به جت اسکی فکر کردم به افتادنش توی آب... به اون روز، به اون حرفها
+ امروز روز شیرینی بود. انزلی و هوای شرجی و مسافرا
التماس دعا و دیگر هیچ :)
+ آرزوی امسال من زمین تا آسمون با آرزوی سال گذشته م فرق داره.
امروز کاربرد جدیدی از واژه ی خونگی رو یاد گرفتم. چقدر پر کاربرده این واژه ی خونگی و من نمی دونستم، با تشکر از دوست عزیزم