مگی هستم، یه دختر امتحان تموم کرده، یه دختر فارغ، یه دختر شنگول و خوشحال از ماه رمضون...
ما که خوبیم، اومدم ببینم شما چطورین؟ برنامه ی تابستونیتون چیه؟ آیا کلاس شنا ثبت نام کردین؟ کلاس نقاشی چطور؟ آیا برنامه ی یکی دو تا سفر رو به سختی تو پاچه ی خانواده کردین؟ آیا دوستاتونو به برنامه های شاد و مفرح دعوت کردین؟ آیا کتاباتونو آماده کردین و ذوق ذوقتون به راهه؟
هوس امروز...
دلتنگی برای شنیدن صداش، همونطور دوس داشتنی بهم بگه خسسه شدی... و من دلم ضعف بره.
دلم یه گناه شیرین می خواد، فقط... انگار نای گناه کردنم ندارم. یا شاید نای گناه کردن دارم، فقط شرایطش رو ندارم، خلاصه خدایا... فک نکنی بنده ی خوبیم یا چی، نه... از بی امکاناتیه، مرسی که لهم نمی کنی، مرسی که می دونی چقد بدم و به روم نمیاری. میگم خیلی زشته ازت بخوام شرایط گناه رو برام مهیا کنی؟
در زد اومد تو، گفت بهم بگو برنامه ت چیه؟ (ما تو خونمون قانونمون اینه که در اتاقها باز باشه و در اتاق منم باز بود، ولی خب کسی بی هوا وارد نمیشه)
برنامه ی زندگیت چیه؟
-فکر می کنم هیچ برنامه ای ندارم.
یعنی حتی نمی دونی می خوای ازدواج کنی؟ می خوای زندگی مستقلی رو شروع کنی؟ بچه داری کنی؟ هیچی نمی دونی؟ برنامه ی کلی زندگیت رو می خوام.
-نه نمی دونم. هیچی...
فکر می کنی این ندونستنهات طبیعیه؟
-نه می دونم نیست.
نمی خوای این چند ماهه بشینی و بهش فکر کنی؟ نمی خوای ببینی از دنیات چی می خوای؟
-می دونم چی می خوام، فقط خدا هیچ وقت اونی که من می خوامو برام نمی خواد، منم دیگه ازش چیزی نمی خوام. می مونم هرچی مایله بهم بده... با اصرار نمی خوام ازش
چقدر نا امیدانه مرمر، تو یاد نگرفتی که بخوای، فقط همین... باید بخوای که بشه، باید بخوای که بهت بده! تو هیچ وقت ازش نخواستی...
-تا کی بخوام بابا؟ وقتی شما سلامتید یعنی نعمتش رو تموم کرده خدام، من دیگه هیچ انتظاری ازش ندارم. هرچی خودش بهم داد راضیم... شاید خوشحال نباشم، اما راضیم...
(تو دلم فکر می کنم راس میگه، من اصلا نخواستمش از خدا)
-----
داشتم تحقیق می کردم درباره ی کاری که ممکنه بخوام انجام بدم، بهم گفت می دونی شرایطش اینطوریه؟ سختیهاشو در نظر گرفتی؟ می دونی کار بلند مدتت نمی تونه این باشه و وقتی ازدواج کنی نمی تونی ادامه ش بدی؟ می دونی یه آقا احتمالا با همچین کاری کنار نمیاد؟
پریدم وسط حرفش و با تاکید گفتم که من اصلا نمی خوام ازدواج کنم.
گفت البته اینا که حرفه، یه مکثی کرد و گفت حالا دلیل خاصی هم داری برای نخواستنت؟
گفتم بله، فقط مایل نیستم ازش حرف بزنم.
گفت خب از بحث خارج شدیم، واقعا تو می تونی تو این شرایط کار کنی؟
بله، نگران نباشید اگر انتخابش کنم یعنی می تونم.
اگر ازدواج کنی هم می تونی؟ نگو نمی کنم و جاش از خدا چیزی رو که دقیقا می خوای بخواه و بگو در اون صورت می تونی؟
مکث کردم، خیلی کوتاه فکر کردم و گفتم نه، اگر ازدواج کنم کارمو کنار میذارم.
و لبخند اون و ذهن مشوش من
-----
یهو بعد مکالمات یاد کلاس ترجمه ی اسناد میفتم، استادمون میگفت تو اسلام و خانواده های ایرانی شان خیلی اهمیت داره، اگر آقایی مدیر یه سازمانی باشه، یا کار تر و تمیزی داشته باشه و بعد بخواد یهو از کارش در بیاد و دست فروشی کنه، و دست فروشی تو خونواده ی دختر وجود نداشته باشه، دختر اجازه ی جدا شدن از اون آقا رو داره، چون شان خانوادگیش زیر سوال رفته.
و من فکر می کنم یعنی واقعا اینقدر مساله ی شان برای ما با اهمیته؟ و برای دیگران بی اهمیت؟ و فکر می کنم اون استادمون که میگفت شان خانواده ی دختر باید حفظ شه، اگه پسرش تو شرایط سختی گیر می کرد بازم اینو میگفت؟ نمیگم دست فروشی، ولی ممکنه مجبور شه با ماشینش کار کنه مثلا...
و واضحه که هیچ کس دلش نمی خواد از یه کار خوب در بیاد و یه کار درجه پایین رو انتخاب کنه، قطعا مجبور بوده.
-----
دوستی نوشته بود که برعکس ظاهرت تو اصلا انسان ساده زیستی نیستی و به زندگی ساده هم علاقه ای نداری و امیدوارم خودت رو گول نزنی، کامنت خیلی مهربانانه بود، باعث شد عمیقا بهش فکر کنم. حالا براش جواب هم دارم، ولی مجبورم بهتون بگم نه به خودم دروغ میگم و نه خودم رو گول می زنم. من در حد خودم انسان ساده زیستی هستم، تو شرایط و امکاناتی که دارم هستم، هرگز دلم پر نمی زنه برای ماشینای گرون تر از چیزی که دارم. هیچ وقت آرزوی داشتن گوشی اپل و اپل واچ نداشتم، با اینکه اطرافیانم دارن و یا چهار ساله که گوشیم رو عوض نکردم با اینکه امکان تعویضش رو داشتم، و جالبتر از اون حتی لپ تاپ شخصی هم ندارم با اینکه سایر اعضای خانواده دارن، شما نوشتی به ساعت گرون فکر می کنی و خودت رو گول میزنی که اهل تجملات نیستی، من به سوآچ200، 300هزار تومنی فکر می کنم هر کسی در شرایط خودش می تونه ساده زیست باشه یا بلند پرواز، من با شرایطی که دارم و می دونم که میشه خیلی بهتر از اینها رو داشته باشم و نمی خوام، پس واقعا تجملاتی نیستم.
این هم کامنت دوستمون... شما هم نظرتون رو بگید، من ناراحت نمیشم. خوشحالتر میشم اگر صداقت داشته باشین:) اون قسمت که درباره ی ثروتمندتر بودن همسر از پدر نوشتن خیلی خیلی برام نامفهومه، چون مگه من از شرایط زندگی در خانه ی پدری و بی پولیش گله ای چیزی کردم؟

یه وقتایی از عدم علاقه ی کسی به خودم اطمینان پیدا می کنم، خیلی به هم می ریزم. خیلی...
نیازی به صراحت کلام و بیان دوستت ندارم نیست، کافیه به رفتار اطرافیان کمی دقت کنید.
+ از هرگونه دلداری بپرهیزیم.
می خواهم بدانم یعنی میان تمام این قرصهای موجود در قوطی داروها، یک قرص حتی یک قرص برای رفع دلتنگی نیست؟
یا از میان این همه هیچ قرص ماهی نیست که مرا یاد صورت ماهگونه ت بیندازد؟
تو این یکی دو هفته ی اخیر خواسته هام خیلی زود اجابت میشد، مثلا وقتی عمیقا به دلتنگیم فک می کردم می اومد و از تنهایی و دلتنگی رهام می کرد.
+ توهم داشتم امروزم همچو اتفاقی میفته اما نیفتاد.
استیک رستوران پاستا با سس قارچ فراوون و سیب زمینی...
یامی
هوس کردم...
دعوتش کنم به یه شام خوشمزه و دو نفره، هاه...
ما همگی خوبیم، اگر خبر خوب یا بد جدیدی بشه اطلاع میدم :)
+ جواب آزمایش 29 م میاد و اگه اونم خوب باشه دیگه خوب خوبم و می تونم اون روز جشن و پایکوبی بر پا کنم.
+ حالا می تونید برای وضعیت روحیم دعا کنید که کمی از مشنگی در بیام و دعوتتون می کنم به خوندن پست قبل، برای درک اوضاع
سپاسمندم
میم . ر
گفته بودم که من مدتهاست همچو آرزویی نداشتم، مدتها بود اصلا به این وضوح از خدا چیزی رو نخواسته بودم که مربوط به خودم باشه. من در کنار این آرزوی خیلی شخصی، یک آرزوی خانوادگی هم دارم که با آرزوی فردیم در تضاد و تعارضه.
این روزها مدام با خودم فکر می کنم چطور میشه آرزوی شهادت داشته باشی؟ در حالیکه آرزوته سالهای سال کنار خانواده ت به خوبی و خوشی زندگی کنی؟
خلاصه که تنها آرزوی یواشکی من تو دلم مونده و به خدا گفته نشده، یعنی به مرحله ی خواستن از خدا نرسیده، چرا که اگر بخوامش پا گذاشتم روی دعا و آرزوی چندین و چند ساله ی خودم و خونواده م... خلاصه که بد وضعیتیه، خب این همه مدت بی آرزو بودم نونم کم بود؟ آبم کم بود که حالا آرزو دار شدم؟
+ اگه پیشنهادی دارین در زمینه ی تحقق دو آرزوی در تعارض لطفا دریغ نکنید.
+ شبهای قدر نزدیکه و بعد از سلامتی می خوام که ازش بخوام با تمام وجودم... ولی اول باید به شرایط پیچیده ی تضاد دو آرزو فکر کنم.
+ تا حالا تو همچو شرایطی بودین؟