تمام امروز به تعوع، ضعف و سر درد گذشت.
بابا رو بردن اتاق عمل، چشمش رو عمل می کنه.
امتحان امروزم خیلی بد بود، تمام طول امتحان به سختی نشستم و وقتی اومدم بیرون حالم به هم خورد. از حالت تهوع متنفرم.
زندگی خوبه همچنان و خواهرم تو حیاط بیمارستان نشسته و من تو حیاط دانشگاه تا حالم بهتر شه و بتونم برم پیشش...
صبح فردا سخت ترین امتحان دوره ی ارشدم رو دارم.
قفسه ی سینه م درد می کنه و مجبورم مدارا کنم.
من دوست نداشتم از مشکلم بگم، چون شاید چیز مهمی نباشه و من الکی عزیزام رو نگران کردم، به عزیزترین کسهام نمی خواستم بگم و نگفتم اتفاقا، یکیشون وقتی فهمید شاکی شد، خیلی خیلی شاکی شد. دلیل دیگه هم این بود که آدما وقتی نگران میشن واکنشهای بد نشون میدن، بیماریت سخته؟ با عمل حل میشه؟ دارویی داره؟ سرطانه؟! و دسته ی بعدی هم میگن بی خیال هیچیت نیست لوسی، خودتو جمع کن و فلان که هر دو دسته روانم رو به هم می ریزن. دیروز وقتی بهش گفتم و نگران شد دلم خواست بمیرم براش، به معنای واقعی واژه دلم خواست بمیرم براش...
+ نگرانم نباشید، من فهمیدم همونطور که آدمهای عادی دو دسته ن، دسته ی اول خونسرد و دسته ی دوم مسترس و مضطرب، پزشکا هم همینن، یک تعداد ته دل خالی کن و یه تعداد امید بده الکی الکی... من دسته ی دوم رو دوست تر دارم. اگه پزشکید و اینجا رو می خونید، خیلی زیاد در نحوه ی برخورد با بیمارتون دقت کنید، خیلی زیاد... به نظرم باید بدونید با هر بیمار چطور رفتار کنید. کارتون سخته، می دونم.
+ جواب آزمایشام 29 حاضر میشه، گفته بودم نه؟ خیلی دیره...اه
امروز وسط تمام درگیریها، دلگیریها و استرس ها، تنها چیزی که تونست اشکم رو در بیاره اون خبر بود، اون خبر لعنتی که برای من چیزی شبیه به مرگ مهم ترین خاطرات زندگیم بود.
شما چه می دونید که من هنوز دوست داشتنی ترین اپلیکیشن دنیا می دونمش، شما از یاهو چی می دونید؟ شما از لحظات من چی می دونید؟ احساس می کنم اتفاقهای بدی در راهه و دلم می خواد به خودم دروغ بگم و بگم که خداحافظی با یاهو مرگ خاطرات نیست، مرگ نوستالژی زنده نیست و با رفتن یاهو اتفاقهای بهتری تو زندگیم رقم خواهد خورد.
مجبورم کرد حقیقت رو بهش بگم و اینجوری یه غم بزرگ به غمهام اضافه کرد...
یه بار چوپان تصمیم گرفته بود که برای مدتی ننویسه، بعد یه روز اومد نوشت سلام، من برنگشتم هااا فقط خواستم فلان اتفاق رو ثبت کنم، خلاصه تهدید وار برگشته بود.
حالا حکایت منه، امروز از صبح تا حالا همش درگیر بودم، انشالله ختم به خیر شه و طوری نباشه، با دکتر اصلیم تماس گرفتم و آرومم کرد، گفت فقط صبوری کن تا جواب بیاد و سونو هم برو تا برگردم رشت... که خب میرم.
---
این بین اتفاقات بامزه ای هم افتاد که دوس داشتم ثبتشون کنم،
خانمی که ازم آزمایش گرفت بهم گفت چهره ت چه معصوم و خوبه بی آرایش(با آرایشم رو ندیده ها)، ازم خواست یادش بدم شالش رو مثل من محجبه طور ببنده، منم با اینکه بی حال و مضطرب بودم یادش دادم و گفت اینجوری می بندم فردا و یادت می کنم.
تو آزمایشگاه یه پیر زنی کنارم نشست و خونشو گرفتن، نگاهم کرد گفت من بمیرم الهی، جوون طفل معصوم خدا الهی شفات بده، تو دیگه چرا، تو که سنی نداری هم سن و سال نوه کویچک منی... مهگل من هم سن توعه، و از ته دل داد میزد خدا این بچه رو شفا بده و هرچی اون خانوم پرستار بهش میگفت ایشون طوریشون نیست اهمیت نمیداد و طلب شفا می کرد از خدا و منم به پرستاره گفتم خب شاید طوریم باشه و ما که نمی دونیم. گفت ایشالا که نیست ولی راس میگیها... بذار دعاشو کنه
از اونجایی که روزه بودم خب دستشویی نداشتم و آزمایش قند و اینا هم داده بود دکترم، به مدت یک ساعت و اندی نشستم تو آزمایشگاه بلکه دستشوییم بگیره و آخرشم خانومه گفت این مقدار کمه(!) یه کم دیگه بشین بیشترش کن و گفتم خانوم تو رو خدا چونه نزن و خودم مردم از خنده، بله یه همچو روحیه ی جالبی دارم من، حالا از درون دارم سکته می کنم که طوریم باشه ها...
جالبترین اتفاق امروز این بود که...
رفتم دفترچه م رو گذاشتم واسه پذیرش گفت آزمایش بارداریه؟! و باعث شد کلی خیال پردازی کنم که یه روزی ممکنه منم برای همچو چیزی برم آزمایشگاه و خب کمی حالم بهتر از قبل شد.
+ این دفترچه بیخودا رو هیچ دوس ندارم، هر بار مریض میشم اعتبار نداره و باید تمدید شه، الانم 7روز مونده به اتمام اعتبارش... بعد سوالم اینه که آزمایشی که با این بشه 100تومن، بدون این چند میشه واقعا و چرا اینقدر خدمات درمانی گرونه؟ تازه این هزینه ی یه آزمایش خون خیلی ساده بود.

نمی دونست حالم بده ، اصلا نمی دونست، ولی اومد و با تمام وجود تلاش کرد که حالم رو خوب کنه...
+ من شما ها رو عمیقا دوست دارم بچه ها، شماها خیلی خوبین، دنیای مجازی خیلی خوبه، خیلی مهربونه و خیلی دست و دل باز که همچو دوستانی رو بهم داده :)
امروز برادرم بغلم کرد گفت مگی؟
تو چرا همیشه خوشالی قربونت برم؟
و خنده م محو شد.
+ چجوریه که وقتی حالم خیلی خیلی بده هم کسی نمیفهمه و می تونم دردمو پنهون کنم؟
+ حتی وقتی برای تو می نویسم نفهمی که بد حالم، که هیچی مثه قبل نیست و من واقعا خوشحال نیستم از وضع موجود؟تو که خیلی باهوشی...
دارم به پایان فکر می کنم، به تموم کردن درسم
دارم به پایان فکر می کنم، به تموم شدن نامه نگاریها
دارم به پایان فکر می کنم، به تموم شدن روزهای خوش 94
دارم به پایان فکر می کنم، به پایان وبلاگ نویسی
دارم به پایان فکر می کنم، به پایان ماه رمضون
دارم به پایان فکر می کنم، به پایان نوجوونی برادرم
دارم به پایان فکر می کنم، به پایان این روزها
دارم به پایان فکر می کنم، به پایان دلتنگی ها...
و چقدر شیرینه آخرین پایان، پایان دلتنگیها... دلتنگیها... چشمهامو می بندم و به محقق شدن آرزوم فکر می کنم، لبخند رو لبهام حک میشه.