سلام
1. اینکه من حالم خوبه، خدا رو شکر...
2. ممنونم که این همه خوبید و حالمو می پرسید و واضح تر بگم نگران حالمید، من خیلی به ندرت تو شرایط استرس زا بودم و اینه که کمی لوس و نازنازی بار اومدم، باید باهاش مقابله کنم، یه امتحان لعنتی حق نداره لبخندمو از لبم محو کنه.
3. لعنت به امتحانات مایوس کننده، لعنت به درس خوندنای با استرس و الکی، لعنت به دانشگاهای پولی و عاشق دانشجو و الخ...
4. به شدت التماس دعا دارم، از پست بعدی دیگه نق نق ها تمومه و فقط سرخوشی ماه رمضانانه رو با هم به اشتراک میذاریم. امروز بگذره فقط، پاس شه فقط به هر نحویه!دیگه من هیچی نمی خوام:|
۵. پنجم فارسی شد(!) خیلی دوستتون دارم، اه... دعا کنید بدترین استاد دنیا الکی الکی دلش بخواد بهم نمره بده:|
چند دقیقه پیش، یکباره احساس حمله ی قلبی بهم دست داد و یک جور عجیبی ضربه شدید و عجیب بود.
بسم الله گفتم و اولین کاری که کردم برداشتن گوشیم و ساین اوت کردن از ایمیلم بود، تنها چیزی که مایل نیستم احدی بهش دست بزنه ایمیلهامه... و خب ترس وحشتناکی بود. امیدوارم نمیرم...
یک سلامِ جانانه
از اینجا که منم
به آنجا که خیلی شُمال است .
+ خدایا خوبهای دنیای ما رو زیادتر کن، من شاکرم برای وجود تک تکشون، بیشترشون کن.
+ واقعا این پست عاشقانه نیست؟
+ سلام تو را نیز هنوز یادم نرفته، سلامی که شروع بود و پایان. شروع نوشتنها و پایان غمها
دلیل دلگیریم اینه که احتمالا خیلی از شماها روزه اید و من نه...
+ عادت ندارم استقبال ماه رمضون ندارم واقعا...:(
+ التماس دعا
یه روزم میاد که دیگه لازم نیست به اون پسر بوره همکلاسیمون توضیح بدم چرا قیافه م امروز یه جوریه!!!
یا هربار توضیح بدم نه فشارم پایینه، نه بیحالم و فقط آرایش ندارم.
یا دیگه لازم نیست قبل استادم برم کلاس و لپ تاپ و پاورپورینتش رو آماده کنم و هر جلسه خودم حضور غیاب کنم و هی گوشیم زنگ بخوره و هم کلاسام باشن و بگن که برام حضور بزنید میام و تا آخر کلاس تنم بلرزه که من حضور زدم و این نیومد. چرا گولم می زنن؟ چرا دروغ میگن؟
یا یه روزی میاد که من دیگه رو اون نیمکت خنک تو هوای آفتابی خرداد داغ ننشستم، همون نیمکت که زیر درخت مجنونه، من دیگه اونجا نیستم و با تو حرف نمی زنم که بهم بگی وقتی شب تا صبح بیداری وضعیت همینه... معلومه جواب سوالا رو یادت میره، من دلیل بتراشم و در نهایت تو بگی حالا اهمیتی که نداره عزیز من، بگو خودت چطوری و بعدا جبران کن
یا یه روزی میاد که اون آقاهه تو بوفه ی دانشگاه دیگه با شنیدن صدام دوستاشو صدا نکنه که ببینید این دختر به این ریزی چه صدای بزرگی داره و همه شون منتظر شن که من حرف بزنم و منم پول و بدم و ساکت ساکت برگردم که نخوان به صدام بخندن، میگه صداتو دوس دارم ولی من همیشه فک می کنم صدام مسخره ترین صدای دنیاس... حتی وقتی اون اصرار داره که صدامو از همه صداهای عالم بیشتر دوس داره و ابدا از روی علاقه نیست که این حرف رو میزنه
یا یه روزی میاد که من دیگه تو کتابخونه نمی شینم و به آدما نگاه نمی کنم و اون کتاب آبیه رو بر نمیدارم، همونی که می تونم قسم بخورم هربار فقط و فقط خودمم که برش میدارم و می خونمش...
همه هیچی، نکنه یه روزی دلتنگم شه؟ همین کتابه رو می گم، آخه می دونم که هیچکی جز من بهش توجه نمی کنه، من دلم می سوزه برای کسها و چیزهایی که بهشون توجه نمیشه... حس می کنم یه جورایی هم دردیم، یا حتی اگه هزار نفر هم برش داره و اندازه ی من دوسش نداشته باشه، چه فایده ای داره؟! اون فقط منو می خواد، توجه منو می خواد...
از خودم بدم میاد که اینقدر خوب بازی می کنم.
که دلم داره از غم می ترکه و نیشم تا بناگوش بازه، که تو بحران شدیدم از چند جهت و حتی دیگه دستم به نوشتن مشکلاتمم نمیره...
خیلی خسته م، خیلی تنها و راه خیلی طولانیه، تا وقتی قدم های محکمی تو این مسیر برنداشتم نمی خوام ازشون حرف بزنم. از طرفی احساس می کنم باید با کسی درباره ش حرف بزنم، برای سبک شدن و آروم شدنم
+ حالم به ظاهر خوبه ها، به باطن هم خوبه، فقط تو بد شرایطیم، تو بعد وضعیتیم... خیلی سختم شده، خیلی دلم بغل می خواد، خیلی دلم نوازش می خواد، خیلی دلم یه همراه برای این مسیر لعنتی می خواد.
برادرش روحانیه، روحانی ملبس، با هم نشسته بودیم که کم کم اعضای خونواده اومدن،مامانش گفت اگر می خوای چادر بدم سرت کنی...
یه لحظه فکر کردم مگه لباسم ایرادی داره؟ با سر تایید کردم و گفتم ممنونم، بدید بهم و یه چادر گلدار دادن بهم و برای اولین بار در طول عمرم با چادر نشستم، با چادر گل گلی و شال مدل عربی بسته شده چای تعارف کردم. خوشحال بودم که چادر سرمه و اینجوری شبیه تر شدم بهشون...
شاید یه روزی یه جایی همچو کاری رو دوباره بکنم، دوباره چادر گلدار سرم کنم، دوباره فکر کنم که چقدر با چادر بهترم، فکر کنم که چه خوشبختم که هنوز تو مکانهای مذهبی جام میدن...
+ اولین ساله که برای اومدن ماه رمضون ذوق نکردم، من امتحانات رو نمی بخشم که اینقدر دل مرده م می کنن هر ترم...
جلوی پلاک 16 ایستاد و من این لحظه رو ثبت کردم، اون زمان فکر نمی کردم ماه دیگه، 16م دیگه میفهمم چقدر این عدد رو دوست دارم.
+ 16م تابستان 94
اعتقاد من اینه که آدم وقتی کسی رو دوست داره، خیلی طبیعیه که ازش حرف بزنه و وقتی یکی رو خیلی دوست داره، طبیعیه که حتی ازش بنویسه...
+ دو نفره ها
+ همه ی حرفهای به ظاهر ساده خیلی خیلی ساده
+ خط قرمزهای تو
+ جدیت تو برای تربیت من
+ شیطنتهای کودکانه ی من
+ دوست داشتن های من، نفهمیدن های تو
+ دوست داشتن های تو، فهمیدن های من
+ حتی گفتن از رنگ پوست تو
+ حتی گفتن از پهنی ابروهام
+ حتی گفتن از دستهام
+ و اینجا پایان از تو نوشتن هاست، و پایان همه ی از تو نوشتنها
+ و اینجا شروع از تو ننوشتن هاست و اینکه ای کاش اقلا می دونستی چقدر سخته از تو ننوشتن و نگفتن
+ ببخشید بابت ابهام این پست و ببخشید برای هذیونهایی که خوندید.