گفته بودم خاطرات خیلی خوب تو ذهنم ثبت میشن،البته خاطرات خوب بیشتر... خاطرات بد انگار از ذهنم خیییلی زود پاک میشن.
ولی امروز یهو یاد 29 آگوست افتادم، فهمیدم من خیلی دروغگوی خری هستم، چون هیچ وقت یادم نرفت اون روز تو چه حرفی بهم زدی... با تمام قلبم ازت بدم اومد. بگذریم که خودم صد هزار باربدترشو بهت گفتم، ولی در کل ازت ناراحت شدم و از اون روز از تمام 29های ماه های میلادی بدم اومد.
حدود نیم ساعت پیش یه عکس از یه بچه برام فرستادن، از همون لحظه تا الان دارم قربون دماغ گردش، چشمای درشت معصومش، هیکل کشیده و قد بلندش میرم.
بمیرم من برات آخه که خوردنی ترین موجود زنده ی دنیایی و حیف که من روزه م...
حرف از تولد شد، گفت تو وبلاگ شما تولد خیلی مساله ی مهم و پر رنگیه... من تا حالا بهش فکرم نکرده بودم، اصلا فکر نمی کردم اینطور باشه ولی وقتی فکر کردم دیدم بله تولد اتفاق مهمیه تو خونه ی ما.
+ حقیقت امر اینه که برای من واقعا مهم نیست تولد بگیرن، نگیرن! فقط مهم شنیدن تبریک واقعی از چند نفر اول زندگیمه... همین
+ دوست خوب است، دوست شما را به خودتان می شناساند.
از این آهنگایی که تو شب قدر میشه گوش داد و اشک ریخت و با خدا باهاش حرف زد.
هر سال تو این شب زمزمه ش می کنم، خیلی هم با سوز زمزمه می کنمش...
+ حلالم کنید.
+http://dl.nicmusic.org/nicmusic/001/028/Amin%20Rostami%20-%20Delam%20Gerefte.mp3
مسجد فقط اینجا...
شب قدر و نماز عید فطر فقط اینجا...
+ برای دوستان و اندک دشمنانم و یا کم لطفانم دعا می کنم. باشد که شما نیز دعایمان کنید، هرچند نامهربان و هرچند کم توجه بوده باشم بهتان... دوستتان دارم. همین

مریض شدم و خوابیدم تو خونه، در حالیکه دوستم داره از پیشم میره... :(
سوغاتی و یادگاریشم ندادم حتی
+ اه
+ مشکی از دیشب روشن نمیشه!!!!!! و با تعجب باید بگم اه
+ احساس بدترین میزبان جهان رو دارم و متاسفم واسه خودم:(
بعضی روزام آفتاب بی خوابت می کنه...
وقتی عکس فوق رو می گرفتم یادم اومد که از فروردین رو تشکی و رو تختیمو عوض نکردم، دلیل این رخوت و سستیم مشخص شد.
کور شدیم خدا میشه فلش دوربینتو خاموش کنی؟ :-"

آن روز دلتنگی به قلبم فشار آورده بود، کتاب را که دیدم با نامش لبخند به لبم نشست و بی توجه گذاشتمش کنار همه ی کتاب های نخوانده،انگار با کتابخوانی قهری چیزی باشم. دقایقی بعد سمت کتابخانه م رفتم و فکر کردم شاید وقتش است با خواندن آشتی کنم.
از متن کتاب:
"من تمام نشده بودم مثل همه ی زن هایی که قرار است همیشه تنها باشند و عشق را بهانه می کنند تا بتوانند زندگی کنند. عشق، سبزه ی عیدی بود که در سیزده به در از روی کاپوت ماشین یکی دیگر افتاده بود، نه جلوی پایم، بلکه درست توی بغلم "
+ نشر نون - رمان ایرانی - مرجان عالیشاهی
+ کتابخانه م دوباره به روز می شود:)
کاش می شد اینایی که میان هیچ وقت نرن، میگم من همونیم که می گفتم دوست دارم اگه روزی متاهل میشم گاهی باشم و گاهی نباشم. با شرایطی ازدواج کنم که گاهی مجبور شیم خداحافظی کنیم، خلاصه الان میگم غلط کردم.
+ گرچه همش با هم نبودیم، ولی همین که نزدیکیام بود حس خوشی داشتم. دلم یه جوریشه از رفتنش... :(
مثلا دلم می خواست بیام و بگم چی کار کردیم، یا دلم می خواست بگم چقدر بعضی خاطرات خوبن و چقدر بعضی روزا مرهم حس دلتنگی آدمن...
ولی خب دیگه، نمی نویسم... بحث قضاوت نیست بحث اینه یه سریام هستن من حتی اگر آبم بخورن میگن آب خوردی دل ما هم خواست، ما مثل تو آزاد نیستیم. ما مثل تو تعداد دوستامون زیاد نیست و الخ
خلاصه که مگ لاگ دیگه مال من نیست، مال شماهاست که باعث می شین ننویسم خیلی چیزها رو
+ دوستایی که هی می گفتین چرا عین قبل نمی نویسی؟ جوابتون همین حرفهای بالاست. هر حرفی رو نمیشه زد چون ممکنه کسی دلش بخواد و از این قبیل حرفها...
وقتایی که خودم درگیری و ناراحتی دارم حالم بهتره از وقتی که تو ناراحتی داری... شاید دلیلش اینه برای بهبود وضعیت و حال خودم می تونم قدمی بر دارم و برای وضعیت تو نه:(
+ نمی دونم چی شد که به واژه ی عشق آلرژی پیدا کردم... ولی حقیقتا بعضی حسها هستن که هرچی می خوام با واژه ی دیگه ای توصیفشون کنم نمیشه.