-
+ عکس کمدم + توضیحات
1394/09/17 20:30
تو پست های قبل یکی از دوستانم(خورشید بی وبلاگ) گفته بودن چرا لباساتو لوله نمی کنی؟ جای تاش هم نمی مونه تازه... که من همون شب نشستم پای کشوها و لباسارو دونه دونه در آوردم و لولهزیسیون(فعل لوله هست) انجام دادم و خیلی هم کشوم خوشکل تر شد، فقط امروز یکیشونو باز کردم دیدم یه چروکای ریزی داره که خب دیگه طبیعیه... --- به...
-
ببین که عقربه قدم نمی زند.
1394/09/17 00:10
همیشه فکر می کردم من 13 سال از خواهرم کوچیک ترم، وقتی بزرگتر شدم فهمیدم همش 3سال ازم بزرگتره. امروز که با خودم فکر می کردم دیدم بچه تر که بودم درست تر فکر می کردم، اون 13 سال از من بزرگتره. بهش 13 سال زودتر اعتماد می کنن، برای شروع کار جدیدش حمایتش می کنن، برای هرکاری بیشترین حمایت رو دریافت می کنه و من بیشترین پول...
-
قال هانی...
1394/09/16 22:02
برادرم میگه یه جوری سوزناک کتاباتو جمع می کنی و آه می کشی آدم حس می کنه داری از ایران میری خوبه جا به جاییت از اتاق به هال بیشتر نیست حالا !
-
منم دخترم آخه؟
1394/09/16 21:49
این روزا هی چیزای خوشگل تزیینی هدیه می گیرم و هی غمم میشه از اینکه جایی برای گذاشتشون ندارم، همه رو به سختی چیده بودم رو قفسه ی بالایی کتاب خونه م، برشون داشتم و بسته بندیشون کردم برای وقتی که اتاقم بزرگ تر شد. حالا فکر می کنم یکی از آرزوهای محالم داشتن اتاق بزرگتره چرا که پدرم هیچ وقت خونه ش رو نمیذاره بریم جای...
-
من دلم چادر های پر از گل می خواد.
1394/09/16 17:44
از سه سال پیش هی به مامان میگفتم وقتی رفتی مکه برام 2تا چادر نماز گل ریز جنس خوب بیار... رفت، برگشت و حتی یه چادرم نیاورد، من همیشه تو رویام هر هفته چادر نمازمو عوض می کنم 4 5 تا چادر گل ریز زیبا دارم اما تو واقعیت همش دو تا چادر دارم... الان دارم آرزو می کنم به مناسبت تولدم کسی برام چادر نماز بخره... + ویرگول فک کرد...
-
خدایا منو مرد بده! همون مرگ تدریجی و اینا
1394/09/16 00:23
تمام کمدمو جمع کردم و چیدم تو از این بقچه؟ رنگی ها... بابام گفت چرا از الان؟ خیر باشه... گفتم مگه فردا نمیان؟ یه نگاه متفکرانه ای بهم کرد و گفت مگه نگفتی باشه بعد امتحانات؟! + یعنی تمام خونه دور سرم چرخید:| هماهنگ نکرده با نجار... + من دو روز پیش هرچی اصرار کردم بی خیال کمد نمی خوام اینا گفتن باید بخوای و بعد دم عید...
-
می داند صدای پایش و خنده هایش مرا کند مدهوش...
1394/09/15 21:03
با یه تماس تلفنی از خواب پریدم، یه کم حرف زدیم و قطع کردیم. یادم افتاد که خواب می دیدم که بابام مشهده و زنگ زده میگه از اینجا دارم دعات می کنم مرمر!بابام اینجوری صدام می کنه و کم پیش میاد اسم کاملم رو بگه) حالم خوش بود اصلا... بعد ده دقیقه بابام اومد خونه و صدام کرد، مگی نمیاد باباشو ببینه؟ همیشه وقتی از سر کار میاد...
-
[ بدون عنوان ]
1394/09/15 16:51
از سایت دانشگاه نوشتن چه مزه ای داره:دی مخصوصا اگه استادت نگاهش بهت باشه :)) + یکی از بهترین استادهای زندگی من آقای دکترمحسن واعظ قاسمیه :) نوشتم که ثبت شه و یادم بمونه هنوز دلایلی دارم برای موندن تو این دانشگاه و تلاش
-
چه هوای سردی شده ها...
1394/09/15 08:43
صبح ساعت 7 از خواب پاشدم و سرحال تر از روزای معمولم بودم، نذاشتم سر درد دیشبم امروزمو خراب کنه. میریم که یه روز بارونی دلچسب رو داشته باشیم؛) خودمونیم چقدر خوابیدن تو این هوای سرد می چسبه ها... امروز قرار شده بیان و پروژه ی کهنه شده ی کمد سازی برای اتاقم رو شروع کنن، انگار البته... از این بابت هم خوشحالم و هم ناراحت...
-
این یک نوشته ی عاشقانه نیست.
1394/09/15 01:17
تو این روزای وانفسا حضورت واقعا دل گرمم می کنه... دوست دارم سخت به آغوش بکشم حضورت رو...
-
بابا تو که باهوشی حدس بزن چمه و کارو تموم کن.
1394/09/15 00:35
اگه بابام می دونست من چه رنجی می کشم قطعا میرفت و انصرافم رو می نوشت و همه چیز تموم بود، حیف که خجالت می کشم ازش.... وگرنه الان راحت و آزاد بودم و هیچ غمی تو زندگیم نبود.
-
فامیلن آخه اینا؟
1394/09/14 02:06
هیچ وقت نفهمیدم وقتی یه آقایی دستشو سمتم دراز میکنه برای دست دادن چی باید بهش بگم؟ بگم خیلی خیلی ممنونم؟! بگم واقعا مچکرم ولی راضی به زحمتتون نیستیم؟! بگم لطف کردید اومده بودیم خودتونو ببینیم؟! یا چی خب؟ + درود بر آقایانی که حجاب خانوم میبینن شک نمی کنن که مایل به دست دادن نیست:|
-
16 روز نه گفتن به خشونت علیه زنان!
1394/09/14 01:56
طرف عکس تلگرامشو برداشته با احترام بانوان، گذاشته 16 روز نه گفتن به خشونت علیه زنان... یکی نیست بهش بگه آخه پدرت خوب، مادرت خوب، اینو کسی باید بذاره که میدونه خشونت علیه زنان چیه... نه تویی که برا همه شون از دم می میری! والا
-
پیراهن های گل گلی مگی
1394/09/13 12:26
تو جابجایی کمدم فهمیدم دوازده عدد پیرهن دارم برای خونه م، از این بین ده تاشون گل گلی هستن... همشونم طی 8 سال اخیر خریدم. + سه تا تی شرت دارم که متعلق به 14 سالگیمن... یعنی 11 سال از روزی که خریدمشون میگذره هنوزم می پوشمشون و هیچ کس نمی تونه ازم بگیرتشون! در نهایتم میدونم باید بریزمشون دور:( مامانم بهم میگه آشغال جمع...
-
جهت روشن گری
1394/09/13 01:42
عکس گرفته شده برای جناب هوم که درگیر سایز ایشونا بودن:دی از ناخن شستمم کوچکترن عزیزانم!
-
وقتی صدای باد می پیچه تو خونمون...
1394/09/12 23:27
هوا دیوونه وار شروع به عوض شدن کرده، از صبح هی آفتاب و هی ابر... حالا هم شروع به باریدن کرده و هوا یکباره سرد شده:) گویا آرزوی چوپان شب تولدش براورده شد، طلب بارون کرده بود. --- رفتیم که انگشتر ببینم، هرچی که دیدم و کمی پسندیدم مامان گفت این انگشتر نیست و حلقه ست. هیچ وقت نتونستم متوجهش کنم که انگشتر انگشتره، اگه دختر...
-
کاکتوس های بند انگشتی
1394/09/12 16:47
داشتم با عجله می رفتم سمت ماشین که چشمم بهشون خورد، وایسادم نگاهشون کردم و از آقاهه پرسیدم که اینا رو کی کاشته تو این گلدون فسقلی ها؟ گفت یک ماه و نیم پیش... سه تاشونو برداشتم و ذوق کنان رفتم سمت ماشین، گذاشتمشون رو سقف ماشین که سوییچ و از کیفم در بیارم، فک کردم ازشون یه عکس بگیرم برای شما... لازم به ذکره این کاکتوس...
-
بازی وبلاگی به دعوت Manic Man :دی
1394/09/12 11:17
خب خب خب، قرار نبود تو بازی باشم، خب آخه پسر من چجوری بگم که بویی از هنر نبردم! هیچی دستی دستی خودمو شرکت دادم تو بازی و گفتم کسی!(خود منیک) برام لوگو طراحی کنه. دستش طلا + لطفا شمام برای وبلاگتون لوگو تهیه بنمایید و تو بازی جناب منیک http://manicman.ir/بازی-وبلاگی-برای-وبلاگ-خودتون-لوگو-بس/ من گرامی شرکت کنید:دی
-
[ بدون عنوان ]
1394/09/12 01:01
احساس تنهایی می کنم امشب و قلبم به غایت فشرده ست.
-
پدربزرگ باید همینقدر نادر باشه.
1394/09/11 20:10
یکی از چیزهایی که حسرتش به دلم مانده تو بودی بابا نادر، حسرت دیدنت وقت نماز، حسرت دیدنت وقتی قلمت را روی ورق می کشیدی و حسرت شنیدن صدای خوش کشیده شدن قلمت روی کاغذ، شنیدم صدای خوشی داشتی من که نشنیدم، حتی شک دارم دخترکت صدایت را خوب به یاد داشته باشد. حسرت صدای خنده هایت، آخر شنیدم خنده های مگی یادآور خنده های از ته...
-
از این مگهان وابسته بدم میاد:(
1394/09/11 14:04
از اینکه اتاقم کوچیکه بدم میاد، از اینکه مجبور باشم لباسامو ببخشم و بعد لباسای جدید بخرم خیلی خیلی بدم میاد، ترجیح میدم با همون قدیمی ها سر کنم و چیز جدیدی نخرم که مجبور شم از اون قبلی هایی که هزار خاطره با هم داریم بگذرم. از اینکه درآمدی از خودم ندارم و نمی تونم تخت و کتابخونه ی نو بخرم و قدیمیهام رو بذارم کنار بدم...
-
شله زردی که واقعا زرد بود.
1394/09/10 22:03
گفت تو شله زرد دوس داشتی؟ گفتم هوم گفت خب بخور... من چای و کیک می خورم. حتی چهره ی مرددمو دید گفت بمون برم بگم یه شله زردم برات بیاره. این کافه لعنتی خیلی خوبه:) نمی دونم چرا؟ آخه از چای و کیک داره تا لبو، کدو و باقالی...شله زرد حتی خلاصه گفتم دلم چای می خواد و بی خیال شله شدم ولی دلم مونده بود که چرا نخوردم ......
-
پزشکای محترم روی سخنم با شماست!
1394/09/10 16:02
همیشه برام جای سوال بوده اینکه آمار میدن 70 هزار نفر مبتلا به ویروس اچ آی وی هستن و خودشون از بیماریشون بی خبرن یعنی چی؟ اون وخ اگه خودشون بی خبرن شماها از کجا می دونین که تو آمارا اعلامش می کنین:دی؟ پزشکای دوس داشتنی پاسخ بدید چگونه حساب کتاب می کنن جمعیت بیمارها رو در حالیکه خود بیمار از بیماریش بی خبره؟ + میدونم یه...
-
دعوتش کردم به چای و کوکی و با لبخند پذیرفت و حالمو خوب کرد.
1394/09/10 15:56
میگم این خانومایی که میان خونه ی مردم کار می کنن، واقعا هیچ وقت غمشون نمیشه از نداشته های خودشون و داشته های دیگرون؟ اخیرا به شدت ذهنمو درگیر کرده...
-
مگه نه اینکه بنده های مغرورت رو تو جهنمت جای میدی؟
1394/09/10 15:10
تو دنیایی که هرچی دعا می کنم عکسش رخ میده، می مونم که آیا بازم برای دوست داشتنی هام دعا کنم؟ برای آرامش و لبخند بابا و برای رسیدن آدم بدای داستان به سزای اعمالشون، یا برای تو که اون امتحان اردیبهشتی آینده ت رو رقم می زنه، یا حتی برای خواهر زیبام که زندگیش اونی باشه که انتظار داره، یا برای اوضاع نا به سامان زندگی خودم،...
-
حس خوب یعنی ... برگردی به گذشته و ببینی حالتو بیشتر از اون روزا دوست داری...
1394/09/10 04:14
در راستای یادآوری دوران کارشناسی رفتم کتابخونه و کتاب مورد نظرمو و از قفسه کشیدم بیرون...همون که 4 سال پیش یه سری ایدیمز از توش بر داشته بودم و باهاشون داستان نوشته بودم واسه کلاس بعد نگاه کردم دیدم چه رنگا رنگه دور و برم و اینقد خوشم اومد که گوشیمو از تو جیبم در آوردم و این عکسو گرفتم. بعد یک ماه با دیدنش لبخند رو...
-
من از خدا می خوام که یک لبخند مانا به لبهات هدیه بده:)
1394/09/10 02:05
همشهری عزیزم، خیلی دوست داشتم تولدت رو پیش از اینکه اعلام کنی تولدته بهت تبریک بگم، یادم بود و متاسفانه از ذهنم یهو پاک شد. ندیده و نشناخته دوستت دارم... امید که به وطن برگردی و سرزمینمونو سبز تر کنی:)
-
شهرزاد 7
1394/09/09 22:51
اگه تا قسمت 6شهرزادم خانوادگی دیدین، قسمت 7 رو جدا جدا ببینید:| والا ما که رفتیم تو زمین از بس دغدغه مون این شد که اینا با هم خوابیدن نخوابیدن؟! شهرزاد حامله ست؟نیست؟! قسمت قشنگ ماجرا این بود که اسم کلیپ آخرشم هم خواب بود. + هوووف...:| آه از ته دل...آیکون آب دهن قورت دادن + شدیدا رفتم تو فکر یه داستانی با دیدن قسمت...
-
آیکون یافتم، یافتم!
1394/09/09 14:37
کتاب مذکور* رو میگم، قرار بود هی برم و بیام تا یهو به ذهنم برسه کتابخونه! چرا تا الان به ذهنم نرسیده بود که کتابخونه برای همین کاراست؟!:| از ذوق دارم پر پررر میشم الان، با تشکر از شروره مهربون که می خواست غول چراغ جادومون باشه. + نام کتاب: اندیشه و زبان / نویسنده: آقا ویگوتسکی
-
ماجراهای من و آقای کتاب فروش!
1394/09/09 11:52
اسم یه کتابی رو بهم گفته بود و منم قصد داشتم حتما بخونمش چون اسمش به اندازه ی کافی هوس بر انگیز بود و از اونجاییکه کتاب بد معرفی نمی کنه و با روحیاتمم کاملا آشناست مصر بودم که هرچه زودتر بخونمش... فردای اون روز رفتم کتاب فروشی های مرکز شهر رو زیر و رو کردم که نبود، نداشتنش! خیابون بسیار شلوغ پلوغ بود که زنگ زدم بهش و...