مثلا فک می کنم پس فردا واژه ای ساخته شه که به جای واژه ی خیلی باحالی و خیلی خفنی و اینها استفاده شه و اون واژه چیزی نیست جز ، خیییلی ژوله ای :دی
+ تو روح کسی که به من میگفت سرندیپیتی !!! :))
چه کاریه انقدر خودزنی کنی که بابا وصیتش رو به تو! نداده و داده به یه آدم مطمین ؟! زشت نیست واقعا دنبال وصیت نامه ی دیگران بودن ؟ زشت نیست به گوش بچه هاش برسه تو در به در دنبال وصیتشی و داری غصه می خوری که به خودت نداده اون برگه کاغذ رو ؟!
+ خدایا اینا کی هستن واقعا:| ¿ قربونت برم که انقد رنگارنگ آفریدی :|
+ این آقا آدم خوبیه ، فقط ناراحته که چرا وصیت نامه ی بابا پیش خودش نیست و احتمالا دست کس دیگه ایه !!! :|
با تمام وجود به این باور رسیدم که اگه خدا نخواد ، عزیزام به وطنشون بر نمی گردن . پس اگر خدام بخواد ، فردا این موقع مامان و بابا تو خونه شون هستن :)
---
رفتیم خونه ی مامانی رو خاک گیری کنیم که تبدیل شد به جا به جایی و خونه تکونی !!! همه جا پر از خاک بود و دایی جان همه جا رو ویرون کرده بودن . هی وای ... هرچی رو از تو کمدا در میاوردیم ، به هم نگاه می کردیم با چهره های مستاصل(من و دختر روسه) و میگفتیم آخه این آشغاااال و آدم نگه میداره ؟!
اونجا بود که فهمیدم کسی واسه آشغالای اتاق آدم دل نمی سوزونه! چون خودم به اندازه کافی آشغال دارم ولی آشغالای خودمو خیلی دوس دارم :دی
خلاصه امروز از 6.5 صبح بیدار باش بوده تو خونه و به دستور دختر روسه مدام در حال دویدنیم . الانم اومدم که لباسم رو عوض کنم و یه لباس داغون ! بپوشم برای استفاده از سفید کننده ها و یا به قولی وایتکس و دامستوس و این حرفها ...
عرضی نیست !:دی
دعا کنید که کارا تموم شه فقططط ...
+ مامانی همسفر مامان و بابا هستن . (مامانی : مادر مادرم هستن!)
+ شیطون رفته تو جلدمون که بریم و یه گل خوشگل واسه میز تو حیاطمون سفارش بدیم!!! سرپیچی از دستورات بابا ؟! هی وای :دی
فردا آخرین روزیه که من جای مامانت لباس هاتو مرتب می کنم ... وقتی از مدرسه بر می گردی میام به استقبالت ...
دیگه از برنج بی نمک مگی خبری نیست ، دیگه لازم نیست ماکارونی شور بخوری و بگی خوشمزه ست ...
دیگه با هم قهر نمی کنیم سر گوش نکردن حرفهام ، دیگه لازم نیست دعوات کنم ، دیگه لازم نیست تنبیهت کنم ... دیگه تو دست و پام نمی پیچی که بذارم خودت آشپزی کنی ...
از حالا من دوباره میشم خواهر کوچیکه ت که مثل همیشه دوتایی حرفای خنده دار می زنیم و با هم می خندیم ... من دوباره میشم همون مگِ هم بازی ...
ازت ممنونم که منو هرچند کوتاه به عنوان بزرگترت توی خونه پذیرفتی... ازت ممنونم که مسئول تر از همیشه بودی تو این یک ماه و یک روز ... ازت ممنونم که هرشب درها رو چک کردی که قفل باشه ، چون ما تو آپارتمانمون تنهای تنها بودیم .
ازت ممنونم که بهم فرصت با هم بودنمون رو دادی و ممنونم برای تک تک لحظه های دوتاییمون ...شبایی که دوتایی خوابیدیم و خاطره برای هم گفتیم . در کنار همه ی این لحظه های خوب یادم می مونه که سرت داد زدم . یادم می مونه که دلت لرزید ... یادم می مونه که بعدش اومدم تو اتاق و گریه کردم .
تو خیلی کوچولوتر و مردتر از باور من بودی ... ممنونم که منو بخشیدی ...
+ هانی من ، داره روز به روز مرد تر میشه. اون روزی که گفتی می خوام موهامو بلند کنم ببینم کی جرات داره بهم حرف بزنه تو مدرسه ... در ظاهر دعوات کردم و در باطن ذوق کردم برای بزرگ شدنت... گرچه موهای نازت رو علیرغم میل باطنیت کوتاه کردی . اما جالب بود برام اولین نشونه های نوجوونیت !
+ برای تو که عاشق دریایی ...اون هم تو سرما ... عکس از آرشیو سال 90
از 365 روز سال من هر شبش رو بعد از نیمه شب می خوابم . امان از شب های انتخاب واحد و حذف و اضافه که من از ساعت 10 شب جون میدم تا 12 بیدار باشم :|
یعنی چی واقعا ؟! یعنی چییی ؟! از ساعت 9 پلکام سنگین شده. معلومه امشب حذف و اضافه ست ؟!:|
دیشب برنامه رو که میدیدم به این نتیجه رسیدیم که گویا سایت معتبره و حقیقت داره این همکاری و اعتراض دست جمعی هنرمندها و بزرگان مملکت در کنار مردم عادی ...
امروز دیدم شباهنگ! هم از طریق این برنامه مطمین شد داستان حقیقته ... ؛)
+ این پست رو بخونید. همکاری هم بکنید لطفا . زمان بر نیست اصلا ... تنها کاریه که میشه کرد بعد از ماجرای از دست دادنشون!
یادمه کسی روزی جایی بهم گفت که لاک طلایی هیچ به دستات نمیاد. نمی دونم شاید از همون روز بود که من عاشق لاک طلایی شدم... یادمه خانوم داستان کافه پیانو ، لاک طلایی به دستاش می زد و نمی کرد لاک رنگین تری به دستاش بزنه ...

و اینکه فکر کردم به دستامم خیلی میاد اتفاقا !!! ای کاش بهم میگفت خیلی زشتم ، شاید باورم میشد زیبام و ای کاش می گفت صدای بدی دارم ، شاید کم کم می فهمیدم خوش صدام حتی ...
یادمه گفت لباس های ساده برازنده ترن برای یه خانم محجبه و سنگین ... شاید بی تاثیر نبود این حرفش ، موج گل گلی ها تو کمدم به راه افتاد ...

+ مگی اینجوری میره برای شام عروسی ، با یک رژ نارنجی کم رنگ !
دیروز بعد از شونصد ماه بالاخره برنامه جور شد تا با سه تا از بچه های کارشناسی بریم بیرون! قرار بود یکی از بچه ها که فارغ التحصیل رشته زبانشناسیه برام یه سری کتاب بیاره که در اوقات بیکاری و بی حوصلگی بخونمشون ... در واقع جایگزین رمان ها کنم این کتاب ها رو (حالم رو خوب می کنه خب)
از لحظه ی اول که نشستیم ، فاطمه یواش و زیر لب یه حرفهایی بارم می کرد که منم با شوخی و خنده بحث رو تموم می کردم . یکی از آقایون هم بودن ، با خنده و تعجب گفت چه شااانسی آوردی فاطمه همسری چیزیت نیست خانوم ر !!! گفتم آخ گفتین ... آخخخ گفتین و اینجا بود که فاطمه شروع کرد یه چشمه باحال برامون اومد که ما رو فراموش کرده و یه چوپانی اومده زده به بره مون!(اسم حقیقیش رو میگفت البته!) اصرار داشت که بگو از کجا با چوپان آشنا شدی و گفتم بی خیال زشته واقعا جلوی بچه ها:| اونا رو هم تحریک می کرد که با نمیاد چون کلی دوست جدید داره!!!
خلاصه که با چشم غره های من کوتاه اومد و این آقا هر پنج دقیقه بر میگشت منو نگاه می کرد و سرشو تکون میداد! میگفت برید خونه کارتون داره!وای وای... دیگه داستان رو با شوخی و خنده کاملا جمع کردم و گفتم بدم میاد که عین مردهای خیانت کار به نظر بیام و فاطمه معذرت خواهی کرد و همه چی خوب شد. دیگه حرف از بچه ها شد که همه متاهل شدن و بچه دار!!! ما چند تا از معدود بچه هایی هستیم که مجردیم ، البته آقایون مجردن ولی خانوما هیچ کدوووم فقط خودمون بودیم! چند تا از هم کلاسی ها دو قلو دارن ، از اثرات ناباروریه ها ؛)
خلاصه دیروز آهنگی که دم غروب به دوستان هدیه کردم آهنگ سال تا سال بود ؛) حال هممون خوب بود بعد از حدود یک سال دور هم نبودن !
می خندیدن بهم و میگفتن تو خل شدی که هی میری سراغ مدیریت و هی دلت پیش زبانشناسیه!!! منم میگفتم داستان عاشقانه و عاقلانه ست شما نمی فهمید ؛) یکی از بچه ها داره خودشو برای کنکور دکتری آماده می کنه ، دو تا لیسانس داره در دو رشته نا مرتبط و ارشد زبانشناسی ...حالا برا دکتراش جالبه رشته ای که انتخاب کرده. امیدوارم موفق شه و بهش افتخار کنیم ؛)
+ سال تا سال رو گوش کنید و از بیپ تونز بخرید. وگرنه همچنان تاکید می کنم مشغول زمبه هستید :دی
+ مهمون کوچولو دارم !15 ساله با برادرکم مدام در حال آتیش سوزوندن هستن ! همشم شاکین که مگی باهامون بازی نمیکنه. زنگ زدیم مکه با مامان صحبت کنیم اینا دو تایی میگن بگید مگی باهامون بازی کنه!!! یک درصد فکر نمیکنن من خانوم خونه ام:دی اه ... من برم به بازیم برسم ! غذامم رو گازه :دی
اینکه خودمون هرکدوم دکتریم و خبر از بیماری کشنده میدیم رو بذاریم کنار ... باید بگم بعضی ها واقعنی دکترن و قوت قلب هم میدن . با تشکر از کامنت های دکتر در پست قبل :دی
حال الانم چنین آهنگی می طلبه !
+ هرکی لذت ببره آهنگ رو خریداری نکنه مشغول زمبه ست:دی
با خواهرم تصمیم گرفته بودیم حالا که عمه ها ، همکارای رشت ، همکارای تهران ، فامیلای این وری و اون وری می خوان ببعی بکشن. ما یه تاج گل شیک سفارش بدیم و در ورودی خونمون بذاریم که روح مهمونا و خودمون با دیدنش زنده شه !
وقتی بابا گفت فرودگاه که میاید شلوغ نکنید ، خوشحالی نکنید ، آروم بیاید. آروم بریم خونه ... ما عزاداریم ، همسفرای ما تو هواپیما خیلی هاشون عزادارن ، ما هم عزادار عزیزاییم ... گل نیارید. فرودگاه جای شادی کردن نیست دیگه ...
گوله گوله اشک ریختم وقتی دیدم هیچ ذوقی تو دلشون نیست. وقتی دیدم واقعا خودشون رو صاحب عزا می دونن .
چقدر غریبانه ست برگشتنشون عمرای من ... از اول طی کرده بودیم پرده نمیزنیم جلوی در. حتی یکی و هرکسی هم بیاره تا میشه و وارد سطل بازیافت میشه ... تاکید کردیم که بابا عصبانی میشه از دیدن پرده و اینجوری شد که همه پذیرفتن گل بخرن و یه سری ببعی... که باید تماس بگیریم و بگیم گل نخرید. مامان و بابا دلگیر میشن از دیدن گل و شادمانی ما وسط جمع عزادار ...
+ همش سه روز مونده از اون سی و سه روز ...
+ عزیزایی که به فکرمید و از کرونا و ویروس کشنده ی حجاج!! می نویسید. کمی تامل کنید ، عمر های من دارن برمی گردن و شما از بیماری کشنده شون من رو می ترسونید . زندگی رو به کامم تلخ می کنید. من از رسانه پرت نیستم ، میفهمم باید محتاط بود ، ترسوندن و آگاه کردن من از این بیماری چیزی رو درست نمی کنه ، چه فایده داره که برام می نویسید دوری کنید نبوسید عزیزاتون رو... به آغوش نکشید زندگی برگشته تون رو ... شما می فهمید که دارید هشدار میدید بهم که شاید مادر و پدرم ، مامانی عزیزم ، مبتلا به بیماری کشنده باشن ؟ فکر کنم ما ایرانی ها فقط عاطفه داریم و دیگر هیچ . شما مدام یاد آوری میکنید که ممکنه ...
فقط عاطفه و دیگر هیچ .
+ من به آغوش می کشم عزیزانم رو که اگر قرار بر از دنیا رفتنشون باشه ، من هم برم ... شمایی که چشم هام رو تر کردید ، حلالید ... من رو حلال کنید اگر رفتم و نبودم ...
+ خیلی ها این هشدار بیماری کشنده ی کرونا رو از طریق وبلاگ و تلگرام ارسال کردن. به خودتون نگیرید اگر شما هم یکی از اونها بودید ، من درک می کنم حسن نیتتون رو ...میدونم نگرانمید . فقط شاکرم که جای من نیستید . همین !
+ این روزا احساس غریب بودن دارم تو مملکت خودم ، شهر خودم...
+ اوصیکم به ... یار بیگانه نواز - دنگ شو
بعد از n بار که تماس گرفت و من نبودم خونه و هی شماره ی رندش رو اعصابم بود که یعنی کی می تونه باشه ؟ در نهایت دیروز تماس گرفت .
با اکراه رفتم سمت تلفن دیدم عه! همون شماره ست که !
+ بفرمایید ؟
- اوم ...سلام ... (تشویش و اضطراب حس میشد کاملا)
+ سلام
- خوبین ایشالا (با صدای خیلی آروم!!!)
+ بله آقا امرتون؟!؟!؟
- خب ، من از بیمه فلان تماس می گیرم ، بیمه شخص ثالث ماشین فلان آقای فلانی تموم شده ! تمدیدش کنم ؟! ( با صدای بشاش و پر انرژی!!!)
+ اوم ... خب تمدیدش کنید !
- ماشین هنوز دست خودشونه یا فروختن ؟
+ نه باید دست خودشون باشه( قبل رفتن می خواست بفروشه )
- خب ، ...اوممم ...
+ ...
- خانووووم !!! ایران نیستن مهندس ؟! (شاکی)
+ نه خیررر! تشریف ندارن خودشون...
- اوممم... میگم چیزه! می خواستم بدونم خووووبن؟سلامتن؟(با بغض و غم و ...)
+ با خنده میگم بله بله خوبن!! پس میدونستید نیستن.
- بله و هزار بار زنگ زدم بفهمم چطورن ؟ هم حالی از شما بپرسم. جوابم رو ندادید . باعث نگرانی بیشترم شد. دورادور خبر سلامتیشون رو گرفتم ، اما اطمینان نداشتم!!!
+ آخی نگران نباشید . سلامت هستن .
- کی برمیگردن خدمت برسیم :| ¿
+ 12م :| :| :| ساعتش مشخص نیست(بابا گفته نگیم که کسی نیاد)
- باشه خیلی خیلییی ازتون ممنونم خیالمون راحت شد.
+ خواهش میکنم . پس من تا نیم ساعت دیگه اطلاع میدم تمدید کنید یا نه.
- نه نه!! من نیستم ممکنه فردا صبح تماس بگیرید؟! راستی شما دخترشونید دیگه!
+ بله خودم هستم. چشم.
- میشه یه شماره همراه بهم بدید ؟!
+ بله و زارت شماره م رو گذاشتم کف دستش :|
الان دارم فکر می کنم زنگ بزنم ؟! نزنم ؟! خب باید بیمه تمدید شه. بعد سوال برام پیش اومده شماره همراه !!! واسه چی می خواستن:|¿ تجربه ثابت کرده که دست از پا خطا نمیکنن و قصدشون مزاحمت نیست. اما خب برام جای سواله که چرا دفتر بیمه شماره همراه خواسته ؟! شاید برای تمدید می خواست شماره جدید داشته باشه که بگه از این خانوم اوکی تمدید گرفتم هوم؟!
در کل تو روحم که شماره م جهانی شده !!!
رفتم دانشگاه ، تا ظهر بودم و برگشتم اومدم یه سری لباس های روشن رو روونه ی ماشین کردم و منتظر شدم تا آبکشی و خشک شن و درشون بیارم که تو آفتاب خشک شن، مشکی رو به کسی قرض داده بودیم ، در نتیجه ماشین یه کس دیگرو خودم برداشتم و رفتم دانشگاه!!!:دی خیلی هم رانندگی لذت بیشتری داشت با ماشین دیگران!
استاد ظهرمون به شدت سختگیره و از کلاس 40 نفره ش 21 نفر افتاده داشته ، البته اعتقاد داشت کمکاری از دانشجوهاست ، ولی شنیده شده که دوستان ضعیف نبودن که این درس رو با این نمرات فاجعه!!! افتادن . بگذریم که منم این ترم نه یکی ، بلکه دو تا درس باهاش دارم .
استاد دیگه م یه موجود زیادی باهوش عذاب آور بود. حتی می دونست من رو تو روز ثبت نام دیده ، اسم پدر تک تک دانشجوهای قبلیش رو می دونست . لازمه بگم سه دوره ، سه دوووره ، رتبه تک رقمی آورده و تا دکتریش هم علامه بوده:دی؟ ایش ... :| هیچ لذتی نداره بودن باهاش نمره ی درس تک تک بچه ها رو اعلام می کرد !! نمره های ترم پیششون رو منظورمه . اون که سخت گیره هیچ ، اینم که نابغه ست و معلوم الحال :))
رفتم کتاب خونه میگم می خوام لیست کتاب های فلانتون رو یه نگاهی بندازم و اگه منبع جالبی هست بیام عضو شم فردا اگه نه که دردسر ندم به خودم... میگه نمیشه که!!! تا عضو نباشید نمی تونید 20000 نسخه کتاب ما رو ببینید خانوم!چه انتظاری دارید! زنک چاق بد خلق ...مگه نه اینکه خانومای تپلی خیلی مهربونن؟! مثه مامان جونکم ؟
رفتم کتابخونه مرکز عینا همین حرفو زدم ، پسره گفت گوشیتو بده اینجا باشه برو اون پشت و بگرد تو کتاب ها :دی گفتم می خوام گوشیمو آخه از اسمشون عکس بگیرم:دی گفت باشه برو ولی یه چیزی بذار . یه چیز کوچیک با ارزش سوییچو گذاشتم براش ، گفت ماشینت همین طرفاس دیگه ؟! من برم که رفتم شما باش و این کتابا :)))
ساعت 7 رسیدم خونه و رفتم دنبال برادرک و خواهرکم که رفته بودن سکه بخرن ! عروسی داشتیم ، دختر روسه مایل نبود بریم ، من مایلش کردم :دی
در عرض نیم ساعت حاضر شدیم و زنگ زدیم که دایی کجایی که ما داریم تنها میریم و با کله اومد خونه ! (از ترس اینکه تنها بریم بود یا واقعا دوس داشت باهامون باشه نمی دونم!)خلاصه شوماخر وااار ما رو تو اون ترافیک نیم ساعته رسوند به انزلی:دی
چقدررر حرص خوردیم که دیره و می خوای نریم و اینا... برای اولین بار خانواده ی ف.ر زود رسیدن!!! زوووود :دی (ف اسم دیگه ی بابامه :دی) عروسی عااالی بود. عالی به معنای حقیقی واژه ... آهنگ های خوب خوب ... کنار فامیلا بودن ... نه رقصی و نه هیچی که مغایر با اعتقادات حاج خانم مگهان باشه!!! فقط اتفاق های خوب ، خیر و خدایی بود. عروسی تو فضای قشنگ مرداب ، میوه و شام و کیک و... همه چیز بود غیر از رقص یه عالم آدم!
عروس و داماد هر دو تجربه ی انتخاب اشتباه داشتن :) میدونم که اینبار عاقلانه انتخاب کردن و خوشبخت خواهند شد .
ما فامیل عروس بودیم ، بزرگتر از ما بود ولی هم بازی بودیم ، نصف خاطرات عمرمون با همه...سفرهامون حتی! عروس انزلی زندگی می کرد . حالا داره میاد که همسایه ی ما بشه ... حس عجیب و جالبیه :) ای کاش اتفاق های خوش دیگه ای هم در راه باشه ؛)
+ یه چیزایی پیش اومد که نمیدونم ازش بنویسم یا نه ؛) گویا نگران بازخوردش هستم . همه چیز رو که اصلا نباید گفت .
+ این رستوران نیلوفر آبی انزلی رو خیلی دوست دارم که با قایق میری و به رستوران میرسی !حس جالبناکیه ...
+ وقتی عروس گفته بود عروسی این چنینی می خواد بگیره کلی من و دختر روسه تشویقش کرده بودیم! همه میگفتن این که عروسی نمیشه و حالا همه معتقد بودن اتفاقا کاملا هم عروسیه :دی ایشالا دختر روسمون سرش به سنگ بخوره و دل یک جوان رعنا و کلی فامیل رو شاد کنه با عروس شدنش!!! :)) آمین