مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

دختر بی مزه و حساسی شدم!

اصلا نمی دونم از کی و برای چی طلبکارم ؟! 

فقط میدونم که حس می کنم از کسی طلب دارم و الانم به همون دلیل اشکام رو گونه هام سر می خورن و خواب هم از چشمام! 

چقدر لازمه که خودمو تنبیه کنم این روزا ... جای تنبیه مدام در حد وسع تشویقی به خودم میدم ، فلان لباس ، فلان سفر ، فلان گردش ... 


+ گوش کنیم ، سازگار با حال و هوای امشبم ... 

+ سپاس از بابا شاه که منو یاد این آهنگ انداختن.

+ رازیست که در عطر نگاه تو نهان است . 

تهران ؟ آری یا نه:دی

می خواستم برم تهران ! به بابا گفتم برم ؟! بعد از کلی استرس کشیدن!!! من هیچ وقت تقریبا نه نشنیدم از بس اقداماتم عاقلانه بوده این چند سال اخیر...ولی بازم هربااار می خوام چیزی از کسی بپرسم یا بخوام کلی با خودم در جدالم که بپرسم؟ یا نپرسم که یه وقت خدااای ناکرده نه نشنوم!!!

گفتم بابا برم ؟ با یکی از دوستام؟ یا شاید تنها ؟ گفت دوس داری برو ... خانومی برا خودت ... با سواری نرو فقط بلیت اتوبوس میگیرم براتون ...تنها نری که بهتره 

گفتم باشه !!! خیلی هیجان انگیزناک بود اصلا انگار خوشحال شد که می خوام برم جایی که دوس دارم . 

با اون حال نمی تونم تصمیم بگیرم برم تهران این هفته یا نه ؟ 

از طرفی دوس دارم برم ... به چند دلیل... از طرفی دوس ندارم تاسوعا عاشورا اونجا باشم تنها و یه حس خاصی دارم که اصلا این روزا باید عبادت کنم چرا برم تهران ؟ 

تو روحم که تصمیم گیری برام انقدر سخته ... این هوای بارونی هم مزید بر علت شده !دوس ندارم تهران بارونی رو :| خودمون به اندازه کافی بارون داریم ... 


+ این بود ماجرای تصمیم گیری من ! خیلی ها پرسیدن گفتم بگم که خلاص شم !

یکی بهم بگه چه غلطی کنم خب :(

اینکه نتونی تصمیم های کوچیک زندگیت رو تنهایی بگیری وحشتناکه! دو هفته ست دارم فکر می کنم یه حرکت کوچیکی رو در حد آب خوردن !!! انجام بدم یا نه :( 

سوال آماری:|

کسی هست به صورت فوری یادم بندازه چجوری واسه اعداد پیوسته میانگین می گرفتیم ؟! :| 


+ از پاسخ های فوری فوتیتون ممنووونم :دی 

سوال به درستی حل شد! هاها ؛) چه ساده بود ! 

چشمان تو آرام ترین خواب جهان است!

یا واقعا زیبایی ، یا علاقه م باعث شده تو رو انقدر زیبا ببینم مرد کوچولو ... 

(صلوات) 


عاقل بودنم رو دوست دارم .

یه دوستی نوشته بود برای دیدن دوست دخترش تو هر زمان و مکانی آزاد نیست و بیشتر ملاقات هاشون تو ماشین اتفاق میفته و همین. پرتم کرد به گذشته و معذوریاتم ... کسی محدودم نمی کرد آنچنان. خودم بودم که اهل بیرون رفتن با آقایون نبودم . 

دوستی می خواست برای دوس دخترش هدیه بخره ، چند تا ساعت سواچ نشونم داد که بگم کدوم برای یه خانم هم سن و سالم مناسب تره . یهو یاد گذشته ها افتادم که چقدر هیجان انگیز بود گرفتن کادو و دادن کادو های یواشکی ... 

اون روزا همش برام عذاب بود البته ، اما حالا با تمام وجود دلم برای حسای هیجان انگیز اول جوونی تنگ شده .

برای چند لحظه احساس کردم دلم می خواد یه پارتنر عاشق دوست داشتنی داشته باشم . به دقیقه نکشید که پشیمون شدم و روح مگی عاقل برگشت به کالبدم ... 

+ چندین ساله دلم ساعت سواچ می خواد. هرگز نشد که بخرم ... نمی دونم چرا ، یه روزی خودم برای خودم یکیشو می خرم!

+ نمی دونم این پاییز لعنتی چی داره که هی وسوسه م می کنه برای اتفاقای عاشقانه ی یواشکی!

+ باید یادم بمونه که پاییز همیشه موندگار نیست ، نمیشه با عوض شدن فصل کسی رو گذاشت کنار... پس همون به که خودم باشم و خودم ... 

الهی گفتنم واقعی و از ته دل بود.

یه بار وسط صحبت بهش گفتم الهییی ... 

بهم گفت حس خوبی داره کسی بهت بگه الهی! انگار برای یکی واقعا مهمی ... 


+ دلم خواست کسی بهم بگه الهی... با حس واقعی البته !

باورش سخته!

سخته باور کنی فصل رنگی رنگی های تابستونی و گرما و شرجی تموم شده ... 

سخته که ندونی عمرت اونقدری قد میده که بتونی دوباره صندل های رنگیت رو پات کنی و رو ماسه های داغ قدم برداری ... 

با اومدن هر فصل حالم خوب میشه و با رفتن قبلی حالم بد ... اینه که همیشه یه حس خاصی به تحویل فصول دارم ... 

+ اردیبهشت ...ماهی که یه پرتقال خوشمزه بهم هدیه داد . ماهی که حالم رو خوب کرد .

قرار وبلاگی ؛)

گفته بودم اینجا بودم ، گفته بودم بارون بود ، نگفته بودم؟

گفته بودم با کسی بودم ، اما با کی رو نگفته بودم ! من با ایشون بودم ...

پاییز فصل وصل...

امروز ، ساعاتی پیش  ... فضای باز کافه و صدای بارون ... عطر دمنوش و عطر خاک بارون خورده ... 

کی می دونه امروز با کی بوده مگهان؟

من از جشن عروسی متنفرم :|

من مگهان 70 سال دارم . 

یه گوشه نشستم و گوسفند می شمارم تا این جشن عروسی هم ماجراش به سر برسه !!! 

یه لباس باز خریده بودم که شنیدم عروسی مختلط هست و عطاش رو به لقاش بخشیدم و با همون پیرهن طور! گل گلیم اومدم . 

با یه خط چشم ساده :) 


+ هر روز که می گذره بیشتر مطمین میشم یه چیزیم میشه!!! آخه به منم میگن دختر ؟!

عضو تازه وارد خونواده ی ما :)

باورم نمیشه این مهر این همه اتفاق داشته باشه برای من و خونواده م ... 

دیروز یه کوچولوی دوست داشتنی به خونواده ی مگهان اضافه شد . امروز هم که بیستم باشه عروسی یکی از فامیلای نزدیکه؛)!

ماشاالله گویان به بچه مون نگاه کنید ؛) گرچه زشته ولی ما به آینده ش امیدواریم!!! بماند که خودمون خیلی زیبا می بینیمش :)))