مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

گه گاه می زند به سرمن هوای تو ...

همه ی این آهنگ رو گوش میدم و به اینجا که میرسه چشم هامو میبندم و حقیقتا مست میشم. 


" جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن

خواهد چکید

از بدنم

چشمهای تو...... " 


+ ای کاش میشد برای تک تکتون این آهنگ رو بخرم و ارسال کنم ، حالا که این امر میسر نیست ای کاش خودتون از بیپ تونز خریداریش کنید :) البته اگر دوستش داشتید .

دیوار 47 بچه های سندروم داون!

بدترین اتفاق امروز دزدیده شدن دوچرخه ی قرمز و عزیزم بود، اندازه ی یه دنیا ازم انرژی گرفت ...  

و بهترین اتفاق هم کشف دیوار 47 ! بود ... اینقدر ذوق کردم که خدا می دونه ، شمام ببینید ، شمام کیف کنید . این هنر بچه های 47 یه...بچه هایی که یه چیزی از ما بیشتر دارن ؛) 


بابالنگ دراز و جودی ابوتی که خیرشان این بود ...

سه هفته یا نه حتی چهار هفته پیش براش نوشته بودم یه همایشی هست که دوست دارم شرکت کنم توش و یه کارگاهی... 

محل همایش رو هم براش نوشته بودم ، بابا لنگ درازمو میگم. 

گفته بود اگر میرم تهران ، بهش خبر بدم... 

تردید داشتم بگم یا نه و بذارم برای همیشه ندیده همدیگرو دوست داشته باشیم و نوشته های همدیگرو... 

روزی که رسیدیم تهران تو ایمیلی براشون نوشتم که اونجام و خب انتظار داشتم ایمیلم نخونده بمونه... وقتی خوند که دیگه دیر بود. 

و من خودم رو اینطور راضی کردم و اون خودش رو اینطور راضی کرد که خیر نبود. خیر نبود دیده شیم ...

ولی برام نوشت که وقتی گفتی ممکنه بیای :

"من مکان همایش رو هم شناسایی کرده بودم که اگر اومدی بدونم کجاست!!.. کاش زودتر گفته بودی... "

و بعد تر نوشت که : 

"از این به بعد هر وقت ببینمش یاد تو میفتم..." 

و به همین سادگی ما همدیگرو ندیدیم و احتمالا هرگز همدیگرو نبینیم. 

بابالنگ دراز عزیزم نمی دونم حس شما چیه؟ ولی من فکر می کنم ندیده موندن بهتره... شما همون سایه ای هستی که تو زندگیم اومدی و وقتی آفتاب تموم شه باید بری... تو یه سایه ای که فقط تو روزای آفتابی می تونی پیشم باشی و تو هیچ وقت یه دوست موندگار نیستی... تو موقتی ترین دوست داشتنی دنیایی... 


+ انگار اون دوست داشت که همدیگرو ببینیم ، برخلاف انتظارم... 

قبلنا درک نمی کردم چرا هی میگن خاموش نباشید،الان درک می کنم:|

به 27 نفر! به در خواست خودشون رمز دادم:|

البته که درک می کنم سرشون شلوغه ولی نمی دونم چرا دوس دارم یه عطسه ای سرفه ای بکنن وقتی می خوننم:/ 


+ سپاسگزارم

ادامه سفرنامه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

برای دریافت رمز سفرنامه ایمیل بدید

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سفر نامه اولین تهران مجردی!

وقتی رسیدیم تهران هنوز ساعت 4 نشده بود . نزدیکای تهران بودم که زنگ زد و پرسید کجایی ؟ گفتم تهران ! گفت کجاش؟ گفتم گرمدره ! گفت اون دهاتی که بهش میگی تهران تهرااان نیستاااا ... 

بعد ده دقیقه تماس گرفت گفت سلام خواستم بپرسم اون موقع گرمدره بودی ، الان کدوم جهنم دره ای هستی ؟!:)) 

گفتم شهرتون خیلی خاکیه چرا سبزی و چمن نداره این ورودیش؟ 

گفت مگه تو چیزی(ببعی) و دنبال چرایی که همش دنبال سبزی و چمنی ؟

:| 

خب دیگه من حرفی ندارم ... اینا رو گفتم که بگم همچین دوستی دارم و اینجوریا خوش آمد گویی کرد وقتی به شهرشون رسیدم:دی (حقیقیه این دوستم)


+ می تونید ادامه رو نخونید ولی خواستم خاطراتم رو با جزییات ثبت کنم.

--- 

رسیدیم ترمینال آزادی ...کوله م رو گذاشتم پشتم و از اتوبوس پریدم پایین به فاطمه گفتم با دربست بریم ؟! من نمازمو باید بخونم وقتی نمونده! 

همونجا یه آقایی اومد گفت مسیرتون ؟ فاطمه گفت انقلاب. چقد می گیرین ؟ گفت 20 ! 

گفتم ممنون!!! و با نیش باز به راه ادامه دادیم. گفت وایسین خانم قیمت مصوب می گیریم 17 . برگشتم چپ چپ نگاهش کردم گفت حالا شما 15 بدین !! و در ادامه گفت با 12 ببرمتون انگار مجانی بردمتون !!!(با منت) گفتیم آقا چقدر بدم دنبالمون نکنی ؟! :| والا به قران ... 

فاطمه گفت بی آر تی بهترین گزینه ست. منم که عاشق اتوبوس سواری!! موافقت کردم . رفتیم بلیت گرفتیم و سوار اتوبوس شدیم  ، یه تعداد بی صف وارد اتوبوس میشدن که واقعا براشون متاسفم و خدمتشون سلام عرض می کنم  :دی (بلند بلند گفتم وای اینااا چقدررر بی فرهنگن . نکبتا) گفتم فاطمه این اتوبوس خیلی خلوته که چرا میگن هی شلوغه و اینا ؟! که حرفم تموم نشده بود رسیدیم به ایستگاه بعدی و اتوبوس در حد انفجار پر شد ، نزدیکای انقلاب بودیم فاطمه گفت مگی باید پیاده شیم! کوله م رو گذاشتم پشتم و هر جوری فکر می کردم نمیفهمیدم چطوری باید خارج شم از بین این همه آدم؟! به ذهنم رسید از رو سرشون برم ! یا آرزو کردم روح شم و ازشون رد شم!!! دیدم اینجوریا نمیشه ببخشید گفتم بلکه بتونم برم سمت در هیچ کس تکون نمی خورد ... یهو فاطمه شروع کرد به کشیدن دستمو با بد خلقی گفت ببخشید بذارید این خانم رد شه !!! و پیاده م کرد از اتوبوس:| (برای یه شهرستانی اتوبوس ندیده این حرکت پیاده شدن سخت ترین قسمت ماجراهای اتوبوس سواری بود) پیاده شدیم و پرس و جو کردیم فهمیدیم می تونیم با عوض کردن خط بریم تا خونمون و یه مسیر پیاده رفتیم و از اون خاکشیرایی که بابام همیشه میگه بهداشتی نیست نخور!! دو عدد خریدیم و خوردیم . بالاخره بعد از یه کم پیاده روی سوار اتوبوس بعدی شدیم و تا خود یوسف آباد دوتایی حرص خوردیم از دست ایرانسل و قطعی اینترنتش و پریدن آنتنش!!! و فک کردیم چجوری باید به محل همایش برسیم ؟! نبود چی پی اس مرگه!

نزدیک میدون سلماس شدیم دیدم عه! اینجا زده خیابون کردستان و به فاطمه گفتم پژوهشگاه باید همین نزدیکی ها باشه و گفت نه دلیل نمیشه چون تابلوش هست نزدیک باشه. گرچه خیلی هم دور نباید باشه

--- 

رفتیم تو خیابونشون و من برای اولین بار خیابون یوسف آباد تهران و از نزدیک دیدم!!! هوا خوب بود و تا خونه بپر بپر کنان رفتیم ، خونشون خیلی دوس داشتنی بود رو به روش مسجد بود و فاصله ی خونه تا مسجد همش 3 مترم نمیشد! سمت راست خونه هم کتابخونه بود که این مورد منو بیشتر به وجد آورد . 

--- 

نماز خوندیمو لباس عوض کردیم ، چای ترش خوردیم و کلوچه طبخ شده با روغن زیتون!!! :| عالی بود :دی 

از یکی از دوستای سابقا" مجازی ، آدرس رستوران گرفتیم برای شام و بالاخره از بین ژوانی تو پاسداران و یه مورد تو گاندی !ترجیح دادیم بریم گاندی... تاکسی تلفنی ماشین نداشت و ما هم به شدت گشنه بودیم و تا پاسداران قطعا زنده نمی موندیم! با تاکسی خطی رفتیم تا ونک ، از اونجا رفتیم ایستگاه پاسداران و دیدیم امکان نداره موفق شیم و به ژوانی برسیم!!! 600 نفر منتظر ماشین بودن :|

راحت به گاندی رسیدیم ولی از هرکسی می پرسیدیم پاساژ گاندی کجاست؟! با دهن باز نگاهمون می کرد و می گفت چنین چیزی نشنیده تا حالا :| 

رفتیم یه رستورانی به اسم لیو و گفتم فاطمه شاید غذا ایرانی و کباب داشته باشه فقط بمون بپرسم. یه آقایی با خوش رویی اومد سمتون و گفت خیلی خیلییی خوش اومدین خانم ها ... گفتم مچکرم ! میشه منوتون رو ببینم ؟ غذای ایتالیایی دارین یا نه؟! 

با بدخلقی و عصبانیت گفت نه خانوم!!! منو رو با ترشرویی پرت کرد رو میز :دی خااااک تو سر بی فرهنگش کنن!

اومدیم بیرون و رفتیم جلوتر به ورسای رسیدیم! گفتیم بریم اینجا ! که دیدیم پرده زده رستوران به مدت یک هفته تعطیله :دی 

مجبور شدیم دوباره پرس و جو کنیم و بریم همون پاساژ گاندی و مانسون :دی 

از اونجا زنگ زدم به خواهرم که بگم جاش چقد خالیه گفت عه اونجا خیلی خیلی نزدیکین به دفتر بابا اینا و آدرس داد وقتی اومدیم بیرون دیدم شرکتو!!!

از مانسون بگم خیلییی سالاد سزارشو دوس می داشتم ، ما فراید نودلز + سبزیجات خوردیم و استیک ! برخورد گارسونا به شدت محترمانه بود و هیچ حس بدی بهت منتقل نمی کردن و مثل اون گارسون پیشین رستوران لیو نبودن که خدا رو بنده نبود :| 

جای همگی خالی شب اول به همین آرومی و خوشی گذشت :) 


+ شب دوم خیلی خوش تر گذشت !!! میگم چیکارا کردیم:) 

+ تا یادم نرفته بگم به شدت بی پولم و نمی دونم با این همه قرض چه غلطی می خوام بکنم!! 

مگی در زادگاه :دی

من برگشتم به شهر دوس داشتنیم اما با یه عالم تجربه ! 

برای دختری که تو شهرش حتی از تاکسی برای رفت و آمد استفاده نمی کنه خیلی شاهکار بود این همه مترو سواری و اتوبوس سواری از این سر شهر به اون سرش ... 

تجربه ی بودن تو اون همایش هم که خب نا گفتنیه خیلی خوب بود و من همیشه دوس داشتم همچین جاهایی باشم حالا که رشته م رو تغییر دادم ! همایش زبانشناسی بود . 

عجیب این بود که به صورت کاملا اتفاقی فاصله ی خونه تا پژوهشکده علوم انسانی و خیابون کردستان (پیاده) حدودا ده دقیقه بود و خیلی هم راحت با پرسیدن از سوپری محل بهش رسیدیم . 

میام و بیشتر می نویسم . ساعت یه ربع به 1 حرکت کردیم از شهر تهران و ساعت 4.15 رسوندمون خونمون ... همش سه ساعت طول کشید و چقدر کیف میده که شهرت به تهران اینقد نزدیک باشه ! 


+ هیچ دوستی رو ندیدم بر خلاف انتظارم ؛) جز یکی از دوستای حقیقیم که ربطی به وبلاگ نداشت . 

فاینلی فاینلی مگی این تهران:دی

داشتم می خوابیدم که عزمم رو جزم کردم و فردا رشت رو به مقصد تهران ترک میکنم بالاخره احتمالا یکی دو روز هستم و احتمال خیلی زیاد فرصت دیدار پیدا نمی کنم !

ولی خدمت همگیتون سلام عرض می کنم فردا این موقع :دی از نزدیکی هاتون ... 

تا نمردم از خواب برم گم شم که 9 باید حرکت کنیم :| هیچی هم برنداشتم . می خوام همینجوری بی هیچی پاشم بیام . 


+ جالبه که من از 30 شهریور فک کنم تا 3 مهر تهران بودم! و الان به یک ماه نکشیده باز دارم میام :دی 

+ فاطمه سورپرایزم کرد با تماسش و گفت مگی بلیت خریدم بریم!!! همینقدر یهویی دخترک خل :|

من حالم خوووبه!

یکی از معجزات خدا اینه که من با روزه زنده میشم ... و بگم که خیلی خیلی سرحال و خوبم:) درباره ی پست قبل هم بگم من این ترم اصلا نمیتونم شاغل شم :دی 

چون کاملا مشنگ میزنم تو درسها و علاقه هم که ندارم بهشون! اینجوری نمیتونم پاسشون کنم ؛) ... هاها 

درباره ی کار هم بگم که خودم یه ایده هایی دارم که جامه ی عمل می پوشونم بهشون به وقتش و هیچ نیازی هم به کمک کسی ندارم !! کارمم جوری انتخاب می کنم که خودم باشم و خودممم 

--- 

ممنونم از همه ی حرفهاتون ،فکر کنم دیدم رو باید تغییر بدم و اونی که واقعا اشتباه می کرده من بودم :) 

--- 

با اینکه قصد کرده بودم این هفته برم تهران و همه! اصرار داشتن که هرچه زودتر تصمیمت رو عملی کن و با دوستت برو ... ولی واقعا مرددم! تو روحم یعنی :دی 

دوستم باهام قهره که بهش گفتم میریم و الان زدم زیرش:دی 

--- 

تبریز رفتنمم به قصد سفر نیست صرفا ... احتمالا خونواده اونجان و من بهشون می پیوندم دوشنبه ! و اینکه از ته دل از خدا می خوام این ماجرا اگر خیره به سر انجام برسه ... (پیشاپیش ازتون ممنونم که نمی پرسید برای چی میری تبریز:دی)

--- 

زندگی جریان داره و این واقعا خوبه ... حس می کنم اتفاق های خوبی در پیشه ؛)

هنوز معتقدم خدا نگاهم می کنه ...

هیچ اصراری نکرده بود که بهش بگم چمه ... 

منم ساکت بودم ، دیدم حرفایی که چند ماهه تو ذهنمه باید از دلم خارج شه ... 

براش نوشتم می دونی ؟ من همیشه فکر می کردم خدا هوای منو بیشتر داره ، منی که هرگز برای هیچ کاری -واقعا هیچ کاااری- از کسی نخواستم سفارشمو کنه ، هرگز از نیمچه اعتبار پدرم ، دوستانش ، هیچ استفاده ای نکردم ... 

ولی یه جایی معادلات ذهنیم به هم ریخت ، دیدم اینطورام نیست. نه اینکه خدا نگاهم نکنه ... نه اتفاقا نگاهم می کنه . هیچ جای زندگی برام کم نذاشته ، ولی دلیلی هم نمی بینه که من رو جدا کنه از اونی که برای آب خوردنش هم از اعتبار پدرش استفاده کرده ... 


+ باید بگم من هرگز هیچ تلاشی برای شاغل شدنم نکردم ، پس طبیعیه که شاکی هم نباشم . کار در خونمو نمی زنه و من اینو میفهمم ... 

+ خجالت آوره ، اما با خدا بعد از چند سال صحبت کردم ، بهش گفتم یادته اون روز به همین فلانی گفتم من بدون هیچ اسمی از بابام میرم جایی و شاغل میشم ؟! چون خدای من روزیمو مقدر کرده ، بدون هیچ حساب و کتابی ، بدون نگاه کردن به اسم بابام ،اما این روزا در کمال شرمندگی و دل شکستگی حس می کنم اشتباه می کردم . تمام . 

+ ماجرای حال بدم بیشتر برمی گرده به همین موضوع ، خدا رو شکر ندار نیستم و هنوز به پول تو جیبیم!!! قانعم . اما یه جایی هرکسی تموم میشه ... طاقتش تموم میشه و اون روز من انگار خیلی نزدیکه . 

+ احتمالا کامنت های این پست بی پاسخ رها میشن . پیشاپیش از همدردی و حرفهاتون ممنونم .

گرچه هیچ یاری ندارم که حالا بخواد بیگانه نوازش باشه.

تو کجایی ... چه نوایی ... که کسی نشنیده تو را ... 


+ گوش کنیم ، یار بیگانه نواز ...

+ اصلا محرم باشه و تو بتونی خوشحال باشی ؟ بیا و بگذر از تلاش برای خوب کردن حالت ... 

+ روز اول ماه رو با روزه شروع کردم ، ایشالا پایانش که برسه هیچ روزه ی قضایی نمونده باشه .