رو میز ناهار خوری نشسته بودم و تمرینای تحلیل آماری حل کردم، یهو احساس کردم که باید بگم، باید حرفامو بگم. بغضم گرفته بود، همینطور که پله ها رو دو تا یکی می اومدم بالا شروع کردم به نوشتن، من حس خوبی ندارم... ادامه دادم و باز تهش این بود که حس خوبی ندارم و بالاخره مجابش کردم که تاییدم کنه که حق دارم حس خوبی نداشته باشم و بعد تر که آروم و بی صدا گفت باشه، اومدم رو تختم و سرمو تو بالش فرو کردم و اشکام فواره ای ریخت و باز فکر کردم خب که چی؟ الان گفتم حسم خوب شد؟ و دوباره اشکام ریخت و دلم خواست ممکن بود برگردم به دقایقی پیش و تمام حرفای گفته/ نوشته رو پس بگیرم.
داشتم کتابم را می خواندم، تکراری بود به قسمت هیجان انگیز و عیبناکش رسیدم یه لبخندی زدم و لب گزیدم و با شرم به کل اعضای خانواده نگاه کردم گویی که خودم مرتکب آن کار! شده باشم.
همونطور که مخ شما رو با چادر گلگلی خوردم، مخ اعضای خانواده رو هم خورده بودم، تا صدای در پارکینگ اومد پریدم تو حموم که مامانم خودش میز ناهارو بچینه:دی
اومدم بیرون دیدم رو میز یه کادوعه... اصلا اخیرا هرکی می خواد به کسی کادو بده میذاره رو این میز نمی دونم چرا:دی
یهو شروع کردم به جیغ زدن آخه معلوم بود چیه، زود عکس گرفتم ازش و داشت قند تو دلم آب میشد، وای خدا یک عدد چادرگلگلی نصیبم شد، بگذریم که اغنا نشدم هنوز و دلم همچنان می خواد چادر گلگلی هدیه بگیرم.

بچه ها چادر، چادر بچه ها...

+ اینجام چند تا از بچه ها گفتن برات بخریم و بفرستیم و شرمنده م نمودند واقعا... من که نه نمیگم میدونید که:| :دی
روزایی که از دانشگاه میام و میبینم تو چارچوب در منتظرمه می فهمم حرفی برای گفتن داره،یا نمره ی بیستی گرفته، یا اتفاق جالبی براش افتاده...
دیروز وقتی اومدم تو پارکینگ نشستم آهنگ مورد علاقه م رو که اتفاقی از رادیو پخش میشد، گوش کنم و بعد بیام بالا... یهو دیدم یکی تق تق میزنه به شیشه ی ماشین
درو باز کردم گفت سلام چرا نیومدی بالا؟ گفتم آهنگ گوش می کردم و در ماشینو بستم و اومدم بیرون... دیدم عین بچگیاش معصوم شده، نگاه ملوسانه ای بهم کرد و گفت مگی این برگ و برای تو آوردم و برگی رو که تو دستش قایم کرده بود و داد بهم... گفت از جلوی مدرسه کنده و آورده چون نارنجی بوده یاد من افتاده
خیلی تلاش کردم که نخندم و گریه م هم نگیره، بهش گفتم بهترین هدیه ی روز دانشجوم بود پسر... گفت نه این که کادو نیست، فقط خیلی خوشگل بود واسه همین برات کندمش... رفتم تو اتاقم یه کم استراحت کنم، یهو دیدم یه پنجاه تومنی روی بالشمه! تمام ماهانه ش رو گذاشته بود واسم.
صداش کردم و بهش گفتم قرآنمو بیار برگو بذاریم لاش... پولشم بهش برگردوندم و گفتم کادو برام یه کارتون بامزه بخر با پولات که تو این تعطیلات 5نفری ببینیم:)
همینطور که قدم میزدیم و حرف می زدیم از بیماری همسر سابق داییم، چشمم به یه گربه خورد که داشت تلاش می کرد ظرف یه بار مصرف نذری امام حسین رو باز کنه... هرچی تلاش کرد نتونست، وایسادم یهو گفتم ببین...فلانی؟...میتونی در این ظرفو باز کنی؟
در ظرف و براش باز کرد ولی گربه فرار کرد. حالا از اون روز دو ماه میگذره و من همش تو فکرم که گربه برگشت و از اون غذای نذری که دلش خواسته بود خورد؟
تو پست های قبل یکی از دوستانم(خورشید بی وبلاگ) گفته بودن چرا لباساتو لوله نمی کنی؟ جای تاش هم نمی مونه تازه...
که من همون شب نشستم پای کشوها و لباسارو دونه دونه در آوردم و لولهزیسیون(فعل لوله هست) انجام دادم و خیلی هم کشوم خوشکل تر شد، فقط امروز یکیشونو باز کردم دیدم یه چروکای ریزی داره که خب دیگه طبیعیه...
---
به اندازه ی یک کشو لباسهامو گذاشتم بدم کسی استفاده کنه و هی میرم میام نگاشون می کنم میگم آخه من با این خاطره دارم، آخه اونو فلانی واسم خریده و... و...و...
---
اینجا کسی نیست پارچه بخواد؟ کلی پارچه پیدا کردم که قرار بوده بدوزم در سنین کم و مثلا خیاطی یاد بگیرم گویا؛ که ندوختم و موند تا الان... خلاصه کسی خواست ببینه ایمیل بده اگر فکر کردین به دردیتون می خوره ارسال می نمایم به هزینه خودم:دی
---
خاک کولرمم گرفتم که دیگه دلم نمونه اتاقم نصفه نیمه تمیز شده، الان من و اتاقم هردو خوشحالیم:دی
---
باید برم دنبال طرح کمد،می خوام بیشترین استفاده رو از حدل فضام ببرم و نمی خوام هردمبیل شه...ایده ای چیزی دارید بفرمایید لطفا... و اینکه خیلی مسخره ست برای کسی که قصد ادامه تحصیل نداره تازه در آخرین روزهای عمر تحصیلیش بره میز تحریر سفارش بده؟! اگه بخوام میز تحریز داشته باشن مجبورم برای عطرهام یه شلف فسقلی سفارش بدم جای این آینه و میز آرایش فعلیم که خیلی هم کوچولوعه...
تو ادامه مطلب در جریان مسایل قرار میدمتون!
همیشه فکر می کردم من 13 سال از خواهرم کوچیک ترم، وقتی بزرگتر شدم فهمیدم همش 3سال ازم بزرگتره.
امروز که با خودم فکر می کردم دیدم بچه تر که بودم درست تر فکر می کردم، اون 13 سال از من بزرگتره. بهش 13 سال زودتر اعتماد می کنن، برای شروع کار جدیدش حمایتش می کنن، برای هرکاری بیشترین حمایت رو دریافت می کنه و من بیشترین پول رو...
اون یاد میگیره مستقل تر باشه و من یاد میگیرم وابسته تر شم...
مهم نیست، مهم اینه که هردو داریم یاد می گیریم و هردو شاکی هستیم از این تفاوت ها... مهم اینه که اون بزرگ میشه و من بچه...
+ و از حالا این گوشه غمگین می شینم تا ببینید بزرگ شدم، آدمای خوشحال رو هیچکی جدی نمی گیره.
برادرم میگه یه جوری سوزناک کتاباتو جمع می کنی و آه می کشی آدم حس می کنه داری از ایران میری خوبه جا به جاییت از اتاق به هال بیشتر نیست حالا !
این روزا هی چیزای خوشگل تزیینی هدیه می گیرم و هی غمم میشه از اینکه جایی برای گذاشتشون ندارم، همه رو به سختی چیده بودم رو قفسه ی بالایی کتاب خونه م، برشون داشتم و بسته بندیشون کردم برای وقتی که اتاقم بزرگ تر شد.
حالا فکر می کنم یکی از آرزوهای محالم داشتن اتاق بزرگتره چرا که پدرم هیچ وقت خونه ش رو نمیذاره بریم جای دیگه...
اگه دری به تخته بخوره و یه آدمی عقل از کله ش بپره و مجابم کنه به تاهل بازم بعیده که اتاقم بزرگتر از اینی که هست بشه...
هیچی دیگه، همین.
+ هیچ دختری رو دیدین که هیچ چیز تزیینی و هیچ عروسکی حتی تو اتاقش نباشه؟!
از سه سال پیش هی به مامان میگفتم وقتی رفتی مکه برام 2تا چادر نماز گل ریز جنس خوب بیار... رفت، برگشت و حتی یه چادرم نیاورد، من همیشه تو رویام هر هفته چادر نمازمو عوض می کنم 4 5 تا چادر گل ریز زیبا دارم اما تو واقعیت همش دو تا چادر دارم...
الان دارم آرزو می کنم به مناسبت تولدم کسی برام چادر نماز بخره...
+ ویرگول فک کرد گل گلی هام چادرن، آه از نهادم بلند شد آخه دوس دارم یه کشوم پر از چادرای قشنگ گل گلی باشه:(
تمام کمدمو جمع کردم و چیدم تو از این بقچه؟ رنگی ها...
بابام گفت چرا از الان؟ خیر باشه... گفتم مگه فردا نمیان؟
یه نگاه متفکرانه ای بهم کرد و گفت مگه نگفتی باشه بعد امتحانات؟!
+ یعنی تمام خونه دور سرم چرخید:| هماهنگ نکرده با نجار...
+ من دو روز پیش هرچی اصرار کردم بی خیال کمد نمی خوام اینا گفتن باید بخوای و بعد دم عید باز نق میزنی جا ندارم. گفتن باشه بعد امتحانا که همگی گفتن نه و اینا... امروزم صبح بابا تذکر داد که حتما وسیله هاتو جمع کنی ها... حالا در اومده میگه خیر باشه از الان چرا وسیله هاتو جمع کردی؟ :((
+ خدایا منو مرد بده:| (مرد:مرگ)
بعد تر اضافه شد :
همه اتاقو خالی از وسیله کردم و همه چی رو دارم نم نم و آروم آروم منتقل می کنم به یه گوشه ی خونه که شرمنده شه بابا و صبح زنگ بزنه بگه نجار بیاد(آیکون خمیازه از ته دل) تا حالا نصف راهو رفتم مونده کتابا و کتابخونه م... تو ادامه ثبت کردم غلط کاری امشبمو... حجم عکسم پایین نیاوردم:|
