مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

احساس تنهایی می کنم امشب و قلبم به غایت فشرده ست. 

پدربزرگ باید همینقدر نادر باشه.

یکی از چیزهایی که حسرتش به دلم مانده تو بودی بابا نادر، حسرت دیدنت وقت نماز، حسرت دیدنت وقتی قلمت را روی ورق می کشیدی و حسرت شنیدن صدای خوش کشیده شدن قلمت روی کاغذ، شنیدم صدای خوشی داشتی من که نشنیدم، حتی شک دارم دخترکت صدایت را خوب به یاد داشته باشد. حسرت صدای خنده هایت، آخر شنیدم خنده های مگی یادآور خنده های از ته دل شماست، مادربزرگم می گفت صدای پدربزرگم را خیلی دوست داشته و حالا صدای من را نیز، یکی از حسرت های بزرگ زندگی من تو بودی بابا نادر... 

آخه بابابزرگ نازنینم؟ چطور از روزی که به دنیا آمدی می دانستند که نادری...هان؟ خودت بیا و بگو

امروز دخترکت آلبوم تمبری که با ذوق و شوق به مناسبت تولدش خریده بودی و آن را با وسواس پر از تمبر های مناسبتی کردی بودی را برای هانی از کمد در آورد. برق چشمهای هانی را دیدی؟ احساس کردم چقدر دلش می خواست بودی و بغلت می کرد با دیدن این آلبوم... 

فقط خواستم بنویسم که تو نادرترین بابابزرگ تمام دنیایی، خواهش می کنم بگو که ما را می بینی، ما امروز از زمین خدا برایت دست تکان دادیم و هانی برایتان از تراس خانه مان بوس فرستاد و مامان هم اشکهایش را برایتان دریا کرد، بابا گفت جمعه بساط را جمع می کنیم و میرویم چایمان را سر خاک بابا نادر جان می خوریم.


+ تو که شهید نشدی بابا نادر، اصلا عمرت به جنگ قد نداد، پس چرا اینقدر زنده ای؟! یکی از حسرت های بزرگ من تو بودی بابا نادر با همه ی زنده بودنت حق بده دلم بخواهد بغلت کنم... 


از این مگهان وابسته بدم میاد:(

از اینکه اتاقم کوچیکه بدم میاد، از اینکه مجبور باشم لباسامو ببخشم و بعد لباسای جدید بخرم خیلی خیلی بدم میاد، ترجیح میدم با همون قدیمی ها سر کنم و چیز جدیدی نخرم که مجبور شم از اون قبلی هایی که هزار خاطره با هم داریم بگذرم. 

از اینکه درآمدی از خودم ندارم و نمی تونم تخت و کتابخونه ی نو بخرم و قدیمیهام رو بذارم کنار بدم میاد، گرچه اینا بهونه ست و من حاضر نیستم از تخت، میزآرایش بی ربط و کتابخونه ی کوچولوم بگذرم تا بزرگتر و بهترشو بخرم.

از اینکه همه کشوها و کمدامو ریختم بیرون و باز نمی تونم از هیچ کدوم دل بکنم بدم میاد، از خودم بدم میاد که لباسامو زیادی از حد دوست دارم:( از خودم بدم میاد که به همه چیز وابسته میشم و نمیتونم از هیچ چیزم بگذرم.

شله زردی که واقعا زرد بود.

گفت تو شله زرد دوس داشتی؟ 

گفتم هوم گفت خب بخور... من چای و کیک می خورم. 

حتی چهره ی مرددمو دید گفت بمون برم بگم یه شله زردم برات بیاره. این کافه لعنتی خیلی خوبه:) نمی دونم چرا؟ آخه از چای و کیک داره تا لبو، کدو و باقالی...شله زرد حتی

خلاصه گفتم دلم چای می خواد و بی خیال شله شدم ولی دلم مونده بود که چرا نخوردم ... برگشتم خونه که دیدم یه ظرف شله زرد زعفرونی به چه زیبایی رو میزه :)

من همیشه معجزه های کوچیک خدا رو میبینم و باز گاهی گله می کنم. شرمنده تم خدا  شرمنده تم واقعا... 


+ تولد چوپان جانم و سپیده ی مشهدی نازنینم نزدیکه و باید بابت داشتن این دوتا مهربون دوست داشتنی خدا رو صدبار دیگه شکر کنم. دلم عمیقا برای سپیده تنگ شده و همش فکر می کنم یعنی میشه بازم ببینم این دختر مهمان نواز رو؟ 


پزشکای محترم روی سخنم با شماست!

همیشه برام جای سوال بوده اینکه آمار میدن 70 هزار نفر مبتلا به ویروس اچ آی وی هستن و خودشون از بیماریشون بی خبرن یعنی چی؟

اون وخ اگه خودشون بی خبرن شماها از کجا می دونین که تو آمارا اعلامش می کنین:دی؟ پزشکای دوس داشتنی پاسخ بدید چگونه حساب کتاب می کنن جمعیت بیمارها رو در حالیکه خود بیمار از بیماریش بی خبره؟ 


+ میدونم یه راهی هست برای فهمیدنشا ولی خب سواله دیگه پیش میاد می خوام اگه کسی این سوال براش پیش اومد بتونم جواب بدم بهش!:دی پیشاپیش از پاسخ های احتمالیتون سپاسمندم. 

دعوتش کردم به چای و کوکی و با لبخند پذیرفت و حالمو خوب کرد.

میگم این خانومایی که میان خونه ی مردم کار می کنن، واقعا هیچ وقت غمشون نمیشه از نداشته های خودشون و داشته های دیگرون؟ اخیرا به شدت ذهنمو درگیر کرده...

مگه نه اینکه بنده های مغرورت رو تو جهنمت جای میدی؟

تو دنیایی که هرچی دعا می کنم عکسش رخ میده، می مونم که آیا بازم برای دوست داشتنی هام دعا کنم؟

برای آرامش و لبخند بابا و برای رسیدن آدم بدای داستان به سزای اعمالشون، یا برای تو که اون امتحان اردیبهشتی آینده ت رو رقم می زنه، یا حتی برای خواهر زیبام که زندگیش اونی باشه که انتظار داره، یا برای اوضاع نا به سامان زندگی خودم، از اوضاع تحصیل گرفته تا روابط عاطفی با خانواده و دوستان که هیچ کجا اثری از موفقیت نیست. همه جا می لنگم و روز به روز وضعیتم بدتر از پیش میشه...

شما منو نمی شناسید، من به یاد ندارم از 3سالگی به بعد دوبار یک چیز رو از خانواده م طلب کرده باشم، یک بار غیر مستقیم اعلام می کردم"من دلم یک گوشی اینطوری می خواد" و یا مثلا"بارونی پارسالم برام تنگ شده" و یا حتی"فقط منم که سفر مجردی نرفتم"همیشه همینقدر ساده به چیزی که می خواستم می رسیدم. 

حالا بزرگ تر شدم، وضعیت تغییر کرده و به قول بابام من برای خودم خانومی شدم، باید بتونم خواسته هام رو بیان کنم، خیلی ساده ست، من خواسته هام رو بیان می کنم، غیر مستقیم  و از خدام انتظار دارم غیر مستقیم های منو بشنوه به همون خوشمزگی همه چیز رو برام فراهم کنه و انتظار دارم غرورم براش مهم باشه و درک کنه من یاد نگرفتم یک چیز رو دوبار از بنده ش بخوام، از خودش که اصلا نباید چیزی بخوام، خودش می خونه دلمو، پس باید یه کاری کنه وقتی می دونی چیا می خوام دیگه... 

اما نمی کنه

تو دنیایی که عکس هرچی که خواستم اتفاق افتاده، آیا هنوزم باید چیزی رو ازش طلب کنم؟

ولی مشکل اینجاست که خدا هرگز خواسته های منو نمی شنوه که بخواد برآورده شون کنه، خودم می دونم چرا؛ سالهاست می دونم که چرا... 

حس خوب یعنی ... برگردی به گذشته و ببینی حالتو بیشتر از اون روزا دوست داری...

در راستای یادآوری دوران کارشناسی رفتم کتابخونه و کتاب مورد نظرمو و از قفسه کشیدم بیرون...همون که 4 سال پیش یه سری ایدیمز از توش بر داشته بودم و باهاشون داستان نوشته بودم واسه کلاس

بعد نگاه کردم دیدم چه رنگا رنگه دور و برم و اینقد خوشم اومد که گوشیمو از تو جیبم در آوردم و این عکسو گرفتم. بعد یک ماه با دیدنش لبخند رو لبم نشست:) البته هیچی رو تغییر ندادم و همه چیز همینجوری بود که میبینید اگه می خواستم عکسم خوشگل شه بی شک جا مدادیمو رو می کردم.

+ چرا کتابای زبان همیشه خوشگل تر از دیگر کتابهان؟ حالا این پرچم بلاد کفر رو نبینید، در کل قبول دارید کتب خارجی شکیل تر و شاد ترن؟

+ این کیف کوله م از خودم خیلی شناخته شده تره و اگه هم دانشگاهیهام از این طرفا رد شن به راحتی می تونن شناساییم کنن؛)

+ پست قبل پاک شد، ممنونم از بانو عزیز، علی آقا و خانم دوست:)

من از خدا می خوام که یک لبخند مانا به لبهات هدیه بده:)

همشهری عزیزم، خیلی دوست داشتم تولدت رو پیش از اینکه اعلام کنی تولدته بهت تبریک بگم، یادم بود و متاسفانه از ذهنم یهو پاک شد. ندیده و نشناخته دوستت دارم... امید که به وطن برگردی و سرزمینمونو سبز تر کنی:) 

شهرزاد 7

اگه تا قسمت 6شهرزادم خانوادگی دیدین، قسمت 7 رو جدا جدا ببینید:| 

والا ما که رفتیم تو زمین از بس دغدغه مون این شد که اینا با هم خوابیدن نخوابیدن؟! شهرزاد حامله ست؟نیست؟! 

قسمت قشنگ ماجرا این بود که اسم کلیپ آخرشم هم خواب بود.


+ هوووف...:| آه از ته دل...آیکون آب دهن قورت دادن

+ شدیدا رفتم تو فکر یه داستانی با دیدن قسمت 7شهرزاد


آیکون یافتم، یافتم!

کتاب مذکور* رو میگم، قرار بود هی برم و بیام تا یهو به ذهنم برسه کتابخونه! چرا تا الان به ذهنم نرسیده بود که کتابخونه برای همین کاراست؟!:| 

از ذوق دارم پر پررر میشم الان، با تشکر از شروره مهربون که می خواست غول چراغ جادومون باشه. 


+ نام کتاب: اندیشه و زبان / نویسنده: آقا ویگوتسکی 


ماجراهای من و آقای کتاب فروش!

اسم یه کتابی رو بهم گفته بود و منم قصد داشتم حتما بخونمش چون اسمش به اندازه ی کافی هوس بر انگیز بود و از اونجاییکه کتاب بد معرفی نمی کنه و با روحیاتمم کاملا آشناست مصر بودم که هرچه زودتر بخونمش... فردای اون روز رفتم کتاب فروشی های مرکز شهر رو زیر و رو کردم که نبود، نداشتنش!

خیابون بسیار شلوغ پلوغ بود که زنگ زدم بهش و ازش اسم نویسنده رو پرسیدم، اونم جواب داد و بعد ازم خواست چند بار تکرارش کنم که مطمین شه درست شنیدم:))- پیامک! رو واسه همین موارد گذاشتنا!-دوباره زنگ زد که چی شد؟پیدا شد؟ گفتم نه هم از شهر کتاب پرسیدم هم از اینا که کتابای دانشگاهی دارن، هم از فلکه گاز و ... خلاصه گفت کتاب مال انتشارات ارجمنده با یه فشار کوچیک به مغزم فهمیدم عه این مسیر خونه تا دانشگاهو که من هر روز طی می کنم، می بینمش... و دقیقا یادم افتاد کجاست.

روز اول که میشد دوشنبه ی پیش رفتم تو، کسی نبود، ببخشید، اهم اهم، یکی به صورت خوابالود از اون پشت در اومد و گفت بله

اسم کتابو گفتم که با اطمینان گفت تموم شده ولی پس فردا بیا میاریم. 

پس فردا دوباره اهم اهم، ببخشید آقااا کتاب فلان و فلان-اسم یه کتابه ها ولی اسمش دو کلمه ایه که با و به هم ربط داده شده، مثل شنگول و منگول مثلا:دی- با کمی تفکر و اندیشه گفت نع!

نداریم خانوم متاسفم...احتمالا تو دلش گفت این چقدر پیگیره و تو دلش فحشم داد، گفتم قرار بود بیارین گفت فردا بیا،حالا نشون به این نشون که من هر روز، هر روز میرم تو کتاب فروشی و میگم سلام و میگه نیاوردیم:))) و این داستان همچنان ادامه دارد:دی

عاشق این پشتکارمم، اگه یک میلیونیوم این پشتکارو تو تحصیل داشتم الان به یه جایی رسیده بودم:دی ! 

میگم این آقا خسته ش نشد از دیدن قیافه ی من؟! خب یه بار بگو نمیاریم و خلاص کن خودتو دیگه برادر من:دی الانم میریم که برای بار nم بگیم سلام و بشنویم نه! نیاوردیم:دی


+ و اگه نیاورده باشه من می دونم و ... هیچی من می دونم و خودم که دیگه پا تو اون کتاب فروشی دخمه ی زشتش بذارم! دهه