نمی دانم کی و کجا بود که فراموش شدم، خاطرم نیست، اما خوب یادم هست که یک جایی فراموش شدم، چرایش را کاش می دانستم. ای کاش بدانم کی و کجا بود؟ حاضرم نیمی از دارایی های زندگیم را بدهم و خودم را بگیرم و بنشانم جلوی دیدگانت و بخواهم که مرا ببینی... بخواهم به یادم آوری...
+ این ابدا یک پست عاشقانه نیست.
+ چند قدم بیشتر به ربع قرن اعتبارم نمانده. بیست و پنج سالگی باید حس غریبی باشد.
یک روزی میاد که حسرت می خوری بخاطر تمام قدم های برنداشته ت...
+ دو روز مانده باید.. هنوزم امید داشت؟
مامانم میگه کی این حنا گذاشتن و انداخته دهنت، میگم ویرگول!
با تعجب میگه هان؟!
میگم ویرگولشن!!! میگه فک کنم فهمیدم کی:|
+ خیلی وقته می خوام حنا بذارم به مامانمم گفته بودم از مکه واسم حنا بیاره حتی، الانم یک عدد پیرهن گل گلی به تن نشستم و دارم مواد حنامو درست می کنم بذارم رو کله م... ترسناک نشم صلوات:دی
پی.اس :
شستم موهامو، راضیم از نتیجه، دقیقا اون مقداری که می خواستم تغییر رنگ داده، نه کمتر و نه بیشتر! اثر داروییش برام مهمه که باید دیرتر نتیجه رو دید.
دختر ظریفی اومد کنارم نشست، نگاهش کردم احساس کردم یه لحظه تو مدرسه ی سمیه هستم، مدرسه ای که 8سالگیم توش سپری شد.
بهش گفتم ممکن نیست ما هم کلاس هم بوده باشیم؟ ابتدایی؟
با تعجب گفت حالا چرا ابتدایی؟! گفتم چون من اینطور فکر می کنم، بعد از دقایقی اسم و فامیلیش رو یادم اومد. بهش گفتم تو شوک بود که چطور ممکنه اینقدر خوب یادم باشه و حس خوبی داشتم که حافظه م یه بار دیگه باعث سربلندیم شده بود، اسم تک تک بچه ها رو گفتم و هی متعجب تر میشد، با خودم فکر کردم که فلانی راس میگه، هر اتفاقی که توی زندگی ما میفته دلیلی داره و شاید دلیل حضورم تو این کلاس پیدا کردن نگین بود.
شماره ش رو گرفتم که با هم بریم و تو کارگاهای مفید دانشگاه شرکت کنیم، چقدر حسای خوبی داشتیم هر دو از پیدا کردن هم، انگار که تو شهر غریبی یه همشهری و همسایه دیده باشیم.
+ جالبه که من کتابهای این ترمم رو که تمیز و سالم هم بودن دادم بهش جلسه ی پیش... گفتم بی خود هزینه نکن این درسها رو دوباره نمی خونم، میتونی برای خودت داشته باشیشون، چقدر خوشحال شد و گفت اینطوری زشته و هرکدوم از این کتابها 20 30 تومن قیمتشونه و مطمینش کردم که فقط می خوام استفاده شه ازش و قصدم فروختن کتاب به قیمت پایین تر نبوده، امروز فهمیدم اون کتابا رو دادم به هم کلاسی بچگیم! حس جالبی داشتم، بین 50 نفر ورودی من نگین رو انتخاب کرده بودم،بدون اینکه بدونم کیه!
امروز حساب کتاب دایی به هم ریخته بود و نشستم همه ش رو بررسی کردم و جایی که کم و کسری داشتیم دلیلش پیدا شد. اینقدر خوشحال شد که حد نداشت، با خودم فکر کردم کاش زودتر برم و نرم افزاری مرتبط با حسابداری رو یاد بگیرم-گرچه همیشه از حسابدار جایی بودن متنفر بودم-متاسفانه یا خوشبختانه به نظرم لازمه که بلد باشم. یه نظارتی هم رو کارای دایی میتونم داشته باشم که هم برای اون خوبه و هم برای خودم!
نشستم با SPSS کار کردم و دیدم انگار بلدم، یه کارگاهم دانشگاه می خواد برگذار کنه که از بهمن شروع میشه و اونم می خوام برم، از کم بلد بودن بدم میاد و دوست دارم حالا که زمانش هست این نرم افزارهای پیش و پا افتاده رو یاد بگیرم، حتی اگه بخوام واسه خودمم کار کنم بالاخره لازمم میشه.
کار دیگه ای که باید پیگیرش شم شروع زبان آلمانی هست، باید با انگیزه پیش ببرمش، نمی دونم چی می خواد پیش بیاد فقط میدونم تا خرداد که تو این دانشگاهم باید همزمان چندین کار رو پیش ببرم.
+ 90 صفحه از کتاب گودی مونده و نمی دونم کتاب بعدی که بخونم همنام خواهد بود یا کتابی از ارنست همینگوی
+ با خودم عهد بسته بودم که شبها ترجمه قرآن-انگلیسی-بخونم، گرچه مداوم نبود ولی درست روزی که باید تمومش می کردم تموم شد و به همین خاطر به خودم کتاب همنام رو جایزه دادم!!!
این آرایشگاهی که من میرم خیلی بامزه ست، همه توش پرونده دارن و مشخصه تا حالا چی کارا انجام دادن رو موها و صورتشون، روز اولی که میری تاریخ ازدواج و تاریخ تولدتو ذکر می کنی، تو اون دو روز خاص اگه بخوای کاری کنی نصف قیمت میشه، فقط یه کار مثلا اگه ابرو برداری، فرنچ کنی و های لایت میتونی گرون ترینشونو انتخاب کنی که هزینه ش رو برات نصف کنه، حالا دارم فکر می کنم بهمن که زنگ زد برم دوباره موهامو کوتاه کنم یا نه؟!
اینم هیچی، داشتم فک می کردم کاش الکی تاریخ تولد خواهر یا برادرمو می نوشتم جای اون تاریخ ازدواج!!!:دی که تولداشون برم موهامو سشواری چیزی بکشم اقلا:دی
الان ناراحتم که چرا دیر به این نتیجه رسیدم؟! :دی
داشتیم تو بوفه دانشگاه با دوستام صحبت می کردیم غش غش می خندیدیم که یه خانومی اومد و گفت بچه ها، حوصله دارین به این پرسشنامه ها جواب بدین؟ فقط لطفا قد و وزنتون رو درست بنویسید حتما...
گفتیم بدین میشینیم جواب میدیم، مشکلی نیست. عین پیشقدم شد که سولات رو بخونه و ما جواب بدیم. کیفش بیشتره اینجوری!
+ آیا از سایز بالا تنه تان راضی هستید؟(سی.نه)
- میم: اصلا ، الف : تا حدودی ، عین : اوم، حالا بدم که نیست بالا تنه م.
+ آیا در نظردیگران شما دارای جذابیت های جنسی هستید؟
-میم: چمیدونم خب!!! الف: عرق شرم و لب گزیدن ، عین: غش غش خنده:|
+ آیا از زیبایی پایین تنه تان راضی هستید؟
میم: یا خدا :| ، الف: میم! تو که خیلی خوبی که، عین: وااای میم تو خیلی نا شکری بزن بسیار راضی هستم!
+ آیا هنگاهی که لخ.ت(بدون لباس:|فک کردن شاید ندونیم لخت چیه) جلوی آینه می ایستید از زیبایی اندام خود لذت می برید و خودتان را دارای جذابیت های جنسی می بینید؟
میم: وااااااااااااااااای چرای باید جلو آینه وایسیم خودمونو لخت ببینیم؟ الف: واقعااا، عین: خب چون وقتی لباس زیر نو می خریم می پوشیم و کلی جلو آینه مانوور میدیم!!! یعنی شما مجردا خودتونو تو آینه نمی بینین؟ من حتما هرررچی که بخرم جلو آینه خودمو میبینم و ذوق می کنم!
درست در همین لحظه بود که صدای عطسه ی مردونه ای مارو به خودمون آورد و دیدیم عه اینام از این پرسشنامه ها دارن و تازه دارن یواشکی نگامون می کنن و می خندن مردکای هیز بی شعور:|
پرسشنامه ها رو برداشتیم و محل حادثه رو ترک کردیم. رفتیم باقی سوالاتو جواب دادیم به دختره و گفتم این سوالا کمی دخترونه نبود؟
گفت نه بابا، میخوایم ببینیم مردا چقد از خودشون راضین:دی
با جدیت تمام گفتم آبرومون رفت و سوالارو بلند می خوندیم نظر میدادیم که آقایونو دیدیم پشت سرمون، حالا این بی آبرویی رو که به جون خریدیم،بگین ببینم حالا امیدی هست؟! شوور برامون پیدا میشه؟!
دختر طفلی نمی دونست چجوری خودشو کنترل کنه و قاه قاه وسط حیاط می خندید.
+ بی حیاییم را ببخشید دوستان، رو دلم می موند اگه نمی گفتمش بهتون!
از درد کمرم می فهمیدم که گودی کمرم زیاده، ولی خب خبر از فاجعه ی رخ داده نداشتم. تا اینکه دیروز رفتم جلو آینه و یک لحظه نفسم تو سینه حبس شد، گودی کمرم چندین برابر قبل شده از وقتی وزنم اضافه شده... باید عادات بدم رو کنار بگذارم یکیشون روش درست خوابیدنه
کسی می دونه برای کم کردن گودی کمر چه راهی وجود داره؟!
+ آقا اومدم به رفیقم گفتم کمرم درد می کنه، گفت سعی کن عضلاتتو شل کنی... از همون لحظه تا به حال تمام بدنم منقبضه والا حس کردم می خواد حمله کنه و آمپول بزنتم:|
وقتایی که تو جمعی نشستم و همه از محل کارشون و از جو حاکم و از تصمیم هایی که گرفتن صحبت می کنن، احساس انزوا میکنم. هی تو خودم فرو می رم و ساکت تر میشم، آخر داستان محکوم میشم به بدخلقی بی دلیل...
مشخص نیست واقعا؟ چرا ما آدما عاشق کوچه علی چپیم؟ اصلا تو این کوچه مگه چی هست که تو کوچه های دیگه نیست؟
+ نیاید بگید ایشالا بری سر کار، مشکل من چیزیه که نمیتونم تو وبلاگم عنوانش کنم.
رفقایی که عکس برج ایفل و شهر عشاق پاریس رو میذاشتین جای عکس پروفایلتون، کجایین که فاجعه ای عظیم تر در نیجریه رخ داده! البته شاید حق با شما باشه، نیجریه همیشه خرابه بوده، خیابونی برای عشاق نداشته، حق با شماست، کشته شدن مسلمینی که رخت و لباس های آنچنانی به تن نداشتن که غصه نداره... اصلا حق دارین، نیجریه ست خب، پاریس که نیست. من برای فاجعه ی پاریس ناراحت شدم، بغض کردم، ولی برای مظلومیت مردم نیجریه های های گریه کردم.اصلا نه برای مردم نیجریه، برای این همه سکوت مردم کشورم، برای این همه تبعیض، برای این همه کوته نگری غصه خوردم... و همچنان و تا ابد من یک ایرانیم.
+ اندکی تامل باید، اندکی تامل