مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

از ترسهام...

روزی بیاد و کسی نباشه که بهم بگه چیچینی جذاب

روزی بیاد و کسی نباشه که بهم بگه بلبل

روزی بیاد و کسی نباشه که بهم بگه چشم مایی

روزی بیاد و کسی نباشه... 

من باشم و من... من باشم و تنهایی... 

آشتی با رادیو

رادیو تهران گوش می کنم، سوالش اینه که چه دوره ای از زندگیتون رو دوس دارید؟

پاسخ من بی درنگ همین حالاست، اگر بخوام دوران کودکی رو کنار بذارم...

جواب شما چطور:)؟


+ یه دل خوشی های کوچیکی تو زندگیم هست که هرگز نبوده و غرق لذت میشم از فکر کردن و زندگی کردن با اون دلخوشی ها

+ این روزها وقتی از خوندن کتابهام خسته میشم، روی میارم به رادیو... شنیدن آهنگ های پیش بینی نشده، صدای پر انرژی مجری های رادیو همش لذته...

از اتفاق ظاهرا ساده، از اتفاقی که نیفتاده...

احساسم بهم میگه بابالنگ دراز همکار یکی از دوستای وبلاگیمه، نمی دونم باید با اطمینان بگم یا نه... 

اما حسم اینو بهم میگه



از سری خوشحالی های دوستانه

خوشحالی یعنی این...


باید تا بهمن به انتظار بشینیم تا کتابشون چاپ و منتشر شه:) قول میدم برای کتابخون های وبلاگم یکی یه دونه از کتابشون با امضای خودشون بخرم و ارسال کنم... 

گویا چیزی به چاپ کتابشون نمونده، به همشهری های جانمم قول میدم وقتی کتابشون چاپ شد برنامه ای بذارم که اگر مایل بودن کتاب رو از دست خودشون تحویل بگیرن، خلاصه که روز اول زمستونمون به همین خوبی گذشت.


و پرسش های جودی ابوتانه

بابالنگ دراز* گفته من رو از تو وبلاگم پیدا کرده، اما یک بار خونده و دیگر هیچ وقت... 

به نظرتون ممکنه؟ چرا اینقدر سختمه باور کنم که هیچ وقت دیگه اینجا رو نخونده؟ 


* دوست مکاتبه ایمه.پن فرند، پن پال یه هرچه که شما بگین اصلا...

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

یلدای 94 متفاوت از یلداهای دیگه بود، پس از سالها ما میزبان نبودیم، گرچه از وقتی اومدیم خونه مشغول درست کردن شیرینی شدیم و هم زمان با خواهرم کار می کردیم و 6بار همزن شسته شد و دوباره استفاده شد:/ چقدر واسه هر مدل شیرینی ظرف کثیف میشه آخه... 

میهمان خونه ی مامانی بودیم که جز مامانم یه پسر داره، خونواده ی کم جمعیت ما خوش و خرم دور هم جمع بودن دیشب، مامانی به اصرار خودش برام فال حافظ باز کردم اون هم با فال حافظ جدید که خونده شده هم نبود، یوسف گمگشته ش رو برامون رو کرد حافظ و وقتی گفتم من اینو نمی خوام و خودم حافظ باز کردم این اومد. http://s6.picofile.com/file/8229237168/Screenshot_2015_12_22_10_28_00.png


دیروز بهش گفتم میبینی چه زود گذشت؟ ممکنه سال دیگه این موقع یلداییت باشه، مکث کرد و جوابی بهم داد. باعث شد آشفته شم...


+ همیشه یاد اون سالی میفتم که خواهرم گفت من واقعا به فالش اعتقادی ندارم اما باز می کنم که یادی از حافظ نیز کرده باشم، فاتحه م نمی خونم. حافظ رو باز کرد و اومد فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان:| ما:/ خواهرم:| حافظ:دی

من عادت دارم شبها فکر کنم، و امشب بهترین فرصته برای فکر کردن

یلدای سه سال پیش اتفاقی افتاد که من به انزوا رفتم، آروم آروم حال دلم بهتر شد. تنها شدم کم کم با دوستام ارتباطم رو کم کردم و تو تنهاییم رشد کردم، دلم یه انقلاب دیگه می خواد حالا... 

اتفاق هایی در حال رخ دادنه که من نمی دونم باید براشون خوشحال باشم یا نه، فقط می دونم لازمه کمی خودم رو آماده کنم، همین... و این آمادگی اصلا کار ساده ای نیست. 

--- 

با خوندن کتاب گودی، اوایلش که تفاهماتی بین زندگی خودم و بلا می دیدم تو شوک بودم، رازهای مگویی که همیشه تو دلم مونده و خواهد موند، بعید می دونم هرگز کسی از اونها با خبر شه، ربط به گذشته ی دور داره و سعی دارم تا ته دنیا اونها رو برای خودم نگه دارم، گرچه هیچ کس هیچ وقت توضیحی در موردشون بهم نداد، اما حالا دیگه بزرگم، حدسهایی می زنم. 

امروز به خودم استراحت دادم و خواستم بعد از یک روز پر تنش دوشنبه ای آروم برای خودم رقم بزنم، کتابم رو برداشتم 110 صفحه بیشتر به پایانش نمونده بود. رسیدم به زندگی بلا، حالا اون بچه دار شده اسم دخترش رو گذاشته مگنا... با خوندن اسمش لبخند رو لبم نشست و فکر کردم اگر اسم حقیقیم مگهان بود حتما اسم مگنا رو برای دخترم انتخاب می کردم. 

مگنا چهار ساله شده، مردی آشنا ازش می پرسه که آیا می تونه مگ صداش کنه؟آیا تا حالا کسی اینطور صداش کرده؟ و من با لبخند چشمام برق می زنه و دلم می خواد بگم بله، شاید مگنا رو نه ولی مگهان رو تا حالا کسی مگ صدا کرده... :) 

جلوتر که رفتم اسم خودم رو توش دیدم، مگنا رو میشه هم مثل مگهان میشه مگ یا مگی صدا کرد.

و مگ...

و مگی...

هووورااا

امروز امتحان spss داشتیم، تدریس نکرده بود اما دو تا از سوالات پیچیده ی کتاب رو داد که حل کنیم، قرار بود خودمون یاد بگیریمش، الان دو روزه که درگیر آموختن این برنامه بودم و کلافه م کرده بود حسابی... 

قرار بود هرکسی برای خودش لپ تاپ بیاره، نصف بچه ها نیاورده بودن که اعلام کرد از بی لپ تاپها امتحان نمی گیره و واقعا نگرفت. یعنی راس راسی 5 نمره پر؟! من از دو تا سوال یکیشو-احتمالا-درست حل کردم و دیگری رو کلا حل نکردم، چون جواب غیر منطقی می داد و منم برام مهمه دری وری تحویل استاد ندم پس ترجیح دادم حل نکرده بذارم سوال رو...

ازقضای روزگار امتحان دیگه ای هم داشتیم به نام اینترنت که کوچکترین ربطی به اینترنت نداره رسما، همش ربط به سرچ مقالات داشت و استادشم سخت گیر! واقعا سخت گیر...استادهای ما هیچ کدوم دانشگاه آزادی نیستن، جز این که یکی از مقاطعش رو تو دانشگاه آزاد گذرونده به جرات میتونم بگم خیلی بلده، یعنی خیلی خیلییی بلده، هیچ ربطی هم نداره به دانشگاه و فقط هوش و تلاش خودش دلیل موفق بودنشه... عجیب دوس داشتنیه

امروز بعد امتحان Spss از ساختمون با بچه ها سلانه سلانه اومدیم سمت انتشارات-بالاخره مجبور شدم با آقایون هم کلاسم همکلام شم و سر یه ماجراهایی شماره مون رو هم گرفتن-پرسیدم ساعت چنده که آقای p جواب دادن ساعت 2.40 دقیقه! خدایا من 2.30 امتحان دومم بود و ده دقیقه گذشته بود. اینجا مجبور شدم شماره م رو بدم که اطلاع بدن کی قراره استاد رو ببینیم واسه پایان نامه و این حرفها... هیچی دویدم سمت سایت و دیدم ماجراییه، بچه ها نصف گریه کرده، نصف آویزون و پرس و جو کردم دریافتم خیلی سوالات کلیدی می پرسه و میگه با سرعت درباره فلان موضوع سرچ کن و یه سری داستان دیگه...اسم ژورنال های معتبر و رسمی رو تند تند می پرسید. واسه رشته شما آی اف چند باشه خوبه؟ برو اچ ایندکس فلانی رو پیدا کن، سه تا مقاله مرتبط در این زمینه پیدا کن که مرتبط با هم باشن و از این ماجراها و گویا بچه هام هرکدوم میرفتن تو 1 یا 2 می گرفتن و می اومدن بیرون:| 

رفتم تو گفتم استاااد؟-لازم به ذکره من روابط حسنه با اساتید ندارم هیچ وقت باهاشون همکلام نمیشم و بشم هم تا جای  ممکن خشک و بدخلق و مغرورانه برخورد میکنم که حرفی پشت سرم نباشه:دی-گفت بله؟!؟! با لحن کشدار من گفت یعنی.. 

گفتم استاد من میرم هفته بعد میااام! گفت نه بابا؟! دل به خواهه؟

گفتم شما که میدونید استاد من هرجلسه بودم تو کلاس:دی الان لطفا اذیتم نکنید دیگه بذارید خونده بیام!!! نه اینجوووری... نخونده، شما ناراحت میشید اینجوری آخه!

گفت کلا نخوندی؟ گفتم نوچ آخه Spss مهمتر بود! غش کرده بود از خنده که ارشدی باید بتونی توازن بین دروس بر قرار کنی تو این سن(خودش 8سال ازم بزرگتره:|)شونصد ساله دکتره اون وخ...

دیگه گفت صدات می کنم میای امتحان می دی...اگه رفتی خونه بهت 0میدم خانوم. جاتون خالی اول از همه از خودم امتحان گرفت و یک عدد 7.5 خوشگل هم بهم داد و ذوق ذوق کنان اومدم سمت ماشین و بعد امتحانی که ازم گرفت گفت می خوام نیم ساعت برم استراحت کنم و داد همه در اومد، صرفا مونده بود اول از همه از من مفلوک امتحان بگیره!!! 


+ h-index/M V / حال خوب من، جیغ من حتی...

هوای گریه با من حتی:|

فهمیدم کادوی تولد چی قراره بگیرم، قلبم وایساد. نپرسید چی چون نمیگم:| 

اینقدر تو شوک بودم که دلم خواست بیام و اینجا ثبتش کنم. آیکون قورت دادن آب دهن...


+ کادویی که می خوان بخرن ناراحتم کرد، این پست در غصه نوشته شد.

از آه بی تاثیر می ترسم.

http://dl.musicfa.ir/Music/Darkoob/Daarkoob%20-%20Nokoob/02.%20Dast%20Bararim%20%5b320%5d.mp3

+ دانلود این آهنگ به فاطمه و دیگر طرفداران آهنگ قبلی اکیدا توصیه میشه!

دقیقا کجایی؟

حوله و لباس هایم را پشت در حمام آویزان کرده ام، دستم روی شیر آب است که بازش کنم، چاووشی می خونه عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟! کجایی تو بی من؟ 

پوزخندی میزنم و زیر دوش چشمهایم را می بندم. 

لا به لای آت و آشغال های کارگرها می چرخم دنبال پیچ گوشتی بابا، چاووشی می خواند عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟! 

با لج دستم را روی گوشم میگذارم و سعی می کنم زودتر خودم را به اتاقم برسانم. افکار پریشان هجوم آورده ند، با تلاش زیاد پلک هایم سنگین می شود و بالاخره خوابم می برد.

ساعت 7.5 صبح همسایه مان از خواب بیدار شده به نظر می رسد با خواهرش که فرسنگ ها آن طرف تر درحال گذران عمر است صحبت می کند و از ماجراهای مهم با خبرش می کند یک دفعه انگار مطلب مهمی یادش آمده باشد-حتی تصور می کنم با دست به پیشانیش کوفت و لب گزید-ماری این آهنگ عزیزم کجایی رو شنیدی؟!-بعید می دانم به جواب خواهرش توجهی کرده باشد- آهنگ را پخش می کند و صدایش را تا حد ممکن بالا میبرد و من خودم را می کشم به سمت پنجره و با کش و قوسی دستم را بهش می رسانم، پنجره را می بندم صدا قطع می شود و دوباره خودم را مچاله می کنم زیر لحاف و برایش غصه می خورم، برای چاووشی که این شعر را خوانده، ای کاش آن واژه ی دقیقا کجایی که بد روی مخ می رود را حذف می کردند. اصلا به کسی چه که من در حمامم یا شاید میان انبوهی اندوه نشسته م کنج اتاقم و تنهایی غصه ی فراموش شدنم را می خورم یا چمیدانم شاید در کنار کس دیگری غیر از او خوشحال و خوشبختم. 


+ نمی دانم باید برای چاووشی-بخاطر شعری که خزش کردیم و کردند-خوشحال بود یا نه، من بید مجنونش را، پاییز زردش را و همه ی دیگر شعرهایش را از همان روزهای اول خوانندگیش دوست تر دارم تا این دقیقا کجایی خواندنش... 

+ اگر روی سریال شهرزاد پخش نشده بود شاید تا این حد دستمالی و اپیدمی نمی شد، از واژه ی دستمالی هیچ خوشم نمی آید اما چه کنم که واژه ی مناسب تری یافت می نشد.

+ بید بی مجنون - میم.چاووشی

http://dl.pop-music.ir/music/1394/Khordad/Mohsen%20Chavoshi%20-%20Bid%20Bi%20Majnon.mp3

گوش کنیم.

یه روزایی لازمه با آهنگای اینجوری شروع شه اصلا... 

: +http://dl.jem-music.ir/tak-ahang/Daarkoob/Daarkoob%20-%20Torshroo.mp3


+ دیگه تکراری شد بس گفتم، ولی خب اگه دوسش داشتین لطفا حلالش کنید؛) ما دو عدد ازشون خریداری نمودیم باشد که حلالمان شود!