-
نا منظم!
1396/02/20 20:13
امروز بعد مدتها از ته دلم آرزو کردم که شاغل مى بودم، نه براى پولش... براى نظمى که به زندگى و ذهنم مى تونه بده ندارم، یا اقلا خیلى کم دارم تو زندگیم، نظم رو میگم، نظم...
-
همین لحظه ها!
1396/02/20 14:43
به وقتِ فوت از شدت گرما
-
محدثه *_*
1396/02/20 02:14
هفته ى بعد مرگ حامد جشن عروسیشون بود، خُب من مجال حضور تو جشنشون رو نداشتم. همیشه اینطوره، من تو عمرم مجالِ رفتن به مراسم خوشى دوستانم رو نداشتم! هر کدوم به دلیلى... امروز بعد اون همه ماه بالاخره رفتم و هدیه ى خونه ى قشنگشون رو دادم، چه تصاویرى از جلوى چشمم رد شد، از دوران راهنمایى تا به امروز، دوست خیلى چیز خوبیه......
-
هر هفته با یک عادت خوبِ بیشتر
1396/02/19 13:57
هفته ى پیش با خودم عهد کردم یه عادت خوب به زندگیم اضافه کنم و با تلاش یک عادت بد رو از زندگیم کم! عادت خوبِ اضافه شده خوندنِ رمان به زبان انگلیسى بوده، مهم تر از اون مصرف قرص آهن روزانه!!! یک هفته ست شروعشون کردم و شکرِ خدا لغزش نداشتم هنوز :دى عادت بدم رو نتونستم ترک کنم و نیاز به تلاشِ بیشتر و بیشتر دارم، امید که...
-
اردیبهشت یعنى پریسا، بهسا و شقایق
1396/02/18 13:14
بهش زنگ زده بودم، ساعتى که هر دو از کارهامون فارغ شده بودیم، براش تعریف مى کردم یه دوست دانشجو دارم اینجا... اینجا تو رشت دانشجوئه ازم پرسیده بود دوستت اهل کجاست؟ بهش اسم شهرشون رو گفته بودم، گفته بود یه شهر تو استان شما و نزدیک به استانِ بغلیتون... تعجب کرده بودم که اینجا رو بلده، شب که تو تختم آماده ى خواب بودم...
-
پاگشا... بدون دعوت!
1396/02/15 12:55
نیلو اخرین دوست مجردم از دوران دانشجویى متاهل شد... امروز با شوهرش دیدمش، اومدن دیدنم و برام گل آوردن جهت آشنایى با مقادیری کتاب... واقعا اشتباه مى کنم میگم دوستاى من یجور عجیبى باهام مهربونن؟ از شعور زیادشون کلی خوشم اومد، دلم مى خواست شوهر گرامیشم ماچ کنم که روم نشد؛) من همیشه نفر آخر بودم، همیشه... من همیشه اونی...
-
چارشنبه ها همیشه یجور خوبی خوبن...
1396/02/14 00:10
امروز داشتم خاطره ى کنسرت مهدی یراحی رو براش تعریف می کردم، گفت دلم خواست لعنتی... امشب دیدم که مهمون خندوانه ست! + امروز خیلی روز خوبی بود، اصلا خیلی روز آکادمیک خوبی بود، من یادم ایام کردم حسابی... می نویسمش اینجا
-
[ بدون عنوان ]
1396/02/11 18:33
صبح ها که بیدار میشم تا ٢ ظهر تنهای تنهام، از این ساعتهای تنهاییم هیچ استفاده ی مثبتی نمی کنم و ساعات اوج تنبلیمه... دارم فکر می کنم شاید باشگاهی چیزی ثبت نام کنم برام بهتر باشه! --- امروز ظهر بود که عیدیِ رفیق جانم بالاخره! به دستش رسید. یک سال با خودم عهد کرده بودم اگرعمری بود برای اکثر دوستانم کارت پستال بفرستم دم...
-
[ بدون عنوان ]
1396/02/10 22:49
امروز دو تا دایرکت شوکه کننده با موضوعى مشابه داشتم... عجیب اما واقعى! فکر مى کنم دعام جا به جا مستجاب شده + امروز دومین روزه م رو گرفتم، متاسفانه یادم نیست چند روزه ى قضا داشتم. بچه ها اینا روزه مستحب نیست، اینو بارها خواستم به اطرافیانم بگم و روم نشده... شماهایی که نماز خونید و روزه گیر، یادتون باشه هر چند تا روزه...
-
علایق خاک بر سری!
1396/02/10 14:14
همه آدما علایق شرمگینانه دارن... . . . منم این خواننده کامیارو دوس داشتم یه وقتى، نمى دونم جنبه ش رو دارین که بگم یا نه! ولى یه روزى یادمه یه روزی! تتلو هم یه شعرى خونده بود و من خودمو باهاش خفه کرده بودم:))))))
-
لا به لای خستگی های یه روز کاری...
1396/02/07 18:35
٧ اردیبهشت ٩٦ . . . هفتم اردیبهشت بود که من قشنگ ترین شدمِ دنیا رو از زبونش شنیدم، قرار بود اولین نفری باشم که خبرشو بهم میده...و داد. مبارکش باشی... مبارکش باشی
-
آغوش گرم و نرمش...
1396/02/06 17:10
استادم رو به خانومش گفت: "یکجور خوشحال و آرومی داره پیامش رو می نویسه!" معلوم نیست برای کی و چی می نویسه!!! خانومش با چشم غره ای بهش فهموند که خیلی شوخیش عیب بوده! منظور استادم من بودم، من که خیلی بی هوا و آروم برای کسی می نوشتم دلم بغل می خواد! برای کسی؟ شاید باورتون نشه ولی برای کسی می نوشتم که حتی شک دارم...
-
[ بدون عنوان ]
1396/02/05 05:16
حواسم پرت خودم و زندگیمه... اگه دلتنگی بذاره
-
حالِ خوب...
1396/02/05 00:30
عیدمون مبارک... امروز لم داده بودم گوشه ى خونه و کتابمم دستم بود که زنگ در رو زدن... پستچى بود، انتظار داشتم مثلا برام یه کتاب هدیه خریده باشه، اما کادوم هیجان انگیز تر از این حرفها بود، یه جاسوییچى واااقعا قشنگ بود، اونقدرى قشنگ که دلم نیومد استفاده ش کنم!!! با خودم فکر کردم یعنى من این همه دارایى معنوى از این وبلاگ...
-
بیاین از سینماهای شهرتون برام بگین، همین شما دو سه نفر...
1396/02/02 17:04
میگه وبلاگ بی عکس، مثه دختر بى جهاز مى مونه، مى خندم و با خودم فک مى کنم منم دخترِ بى جهازم! اما راس میگه انگار، اینجا چراغش خیلی خاموشه... امروز بعد مدتها بى برنامگى برنامه ریزى کردم/کردیم، به نظرم پاش وایمیسم! امروز به فروردین و کتابهایی که خوندم و برام خوندن فکر کردم، به سینماهایى که رفتم، به تئاتر و کنسرتى که...
-
مثلا من باید پنج سال ناقابل صبر کنم همینجوری...
1396/02/01 20:27
آدما بزرگ میشن و یاد می گیرن... صبر کردن رو:) + دنیا اینجوری که نمی مونه، می مونه؟
-
جفا...
1396/01/30 17:32
رفتم سینما، فیلم یک روز بخصوص رو دیدم و همش فکر می کردم اگه فلانی ببینه چه خوشش میاد احتمالا و فلانی وقتش رو نداشت که بهش بگم بره ببینه... پیرهن تابستونی دکلته م رو از کشو در آوردم و خیلی لوس و بیمزه تو خونه مثل سابق تیپ زدم، اوه سالهاست این کارا رو یادم رفته انگار... دوس سالی هست! امروز یاد بابالنگ دراز افتادم، که...
-
[ بدون عنوان ]
1396/01/29 18:24
امروز بالاجبار صبح زودتر روزهای دیگه بیدار شدم، با بابا رفتیم محل کار مامان و بعدش رفتیم برای خرید مایحتاج خونه... بمرانی تو ماشین می خوند، گذشتن و رفتنِ پیوسته... خاطره... گوشت خوب رو باید از قصابی فلان جای شهر بخریم، اینو مامان بابا بعد چندین سال ازمون و خطا فهمیدن... میریم برای خرید فیله ی مرغ از هایپر، شاید...
-
قلبی که هنوز می تپه...
1396/01/28 13:27
دارم با خودم فکر می کنم وقتی من این همه دارایی از همین وبلاگ نیمه خاموش دارم، چطور دلم میاد چراغش رو روشن نکنم؟ چراغ وبلاگم روشن شو لطفا، بیا با هم دوست تر باشیم و همو تنها نذاریم.
-
ماجراهای من و استادم:دی
1396/01/24 00:59
امروز داشتم به استادم میگفتم وقتی با فلانی می رفتیم سمت کوه قاف چه اتفاقی افتاده، بهم گفت چرا ماجراهای جالب همیشه تو ماشینی که تو نشستی رخ میده:)))))؟! قرار شد موقع برگشت با اساتید برگردم که حوصله شون سر نره:دی
-
مستىِ مشروع...
1396/01/21 06:29
شاید بهار بود اولین باری که عاشق شدم... شاید... + هیچ مستى مشروعى قشنگ تر از نشستن ساعت ها روى سجاده هست؟ باور کنید من از این ادا در بیارها نیستم، من مومن نیستم، اما به خودش قسم هیچ حسى برام خوشایند تر از این حس نشستن روی سجاده نیست... آخ نگیریش ازم خدا، نگیریش
-
[ بدون عنوان ]
1396/01/21 04:26
سر در گمى...
-
[ بدون عنوان ]
1396/01/19 01:54
به سفارش دوستان یا واضح تر بگم خانوم واران:دی لطفا مشارکت کنید بچه ها، ما هفت سین نداشتیم امسال، اگرم داشتیم احتمالا فراخی اجازه ی شرکت در بازی رو نمیداد:دی + ببخشید که لینک رو آزاد میذارم:| + http://tolooeman.blog.ir/1396/01/16/بازی-داریم-چه-بازی-ای
-
بهار سرکش
1396/01/18 17:52
پتو رو دور خودش پیچید و پنجره رو بست... امیدی به اومدن بهار نداشت، که بی هوا دم غروب هوا روشن شد، بغض آسمون ترکید و دختر پتوشو رها کرد و خودشو به بهار سپرد. بهاری که همیشه خوش خبر بود، همیشه...
-
خیلی اتفاقناک:))
1396/01/17 21:16
امروز سومین روزِ خوبیه که هیچی وسطش حالمو بد نکرده... خیلی خیلی غیر محتمل تر از اونیه که فکرشو کنین، اینکه من ٩ شب جای رفتن به تیاتر بیام سینما و چوپان رو ببینم که انزلی برگشته و اومده سینما:دی
-
چارشنبه های خوشال
1396/01/16 08:55
امروز صبح جهت تفریح، صبح زود از خواب پاشدم. تو تختم وول می خوردم که گوشیم زنگ زد... دلم ضعف رفت از دیدن اسم دوستی که وسط فشارای کاریش فراموشم نکرده، خودمونیم واقعا کیف کردم.
-
ایمان
1396/01/16 03:25
خیلی، کم دارمت... خیلی
-
بارون رشت بهم میگه عاشق شو و عاشق بمون -_-
1396/01/13 15:41
عاشقت میشم دوباره... عاشق اونی که نیست عاشقم میشی دوباره... عاشق اونی که نیست + هیچ وقت نفهمیدم چطور میشه عاشق کسی بود که کنارمونه... + هنوزم میگم عشق ژرفای خود نمی شناسد، مگر به لحظه ی فرقت
-
[ بدون عنوان ]
1396/01/13 02:56
جای خالی عشق...
-
از سری پست های خوشم میاد...
1396/01/07 15:29
از اینکه تو تعطیلات عید جز خونه ی عمه جایی نرفتم خوشم میاد. از اینکه فرودین هنوز برام بوی نو شدن داره خوشم میاد. از اینکه وقتی از حرف دوستم ناراحت میشم، می تونم سکوت کنم و بهش نگم خیلی خوشم میاد. از اینکه سعی می کنم دلخوریامو بیشتر از یکی دو روز کش ندم خیلی خوشم میاد. (در صورتیکه قابل بخشش و چشم پوشی باشه) از اینکه...